TGViewer
مهدی حمیدی شیرازی مهدی حمیدی شیرازی @drmhamidi · 673 subscribers
Post #177 627

Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی

(این قطعه،از بهترین قطعات تاریخ ادبیات بشمار میرود)



#بت_شکن_بابل



افعی شهر از تب دیوانگی
حلقه می‌زد گرد مرغ خانگی

خلق را خونخوارگی اصل خوشی‌ست
شادی مخلوق از مردم‌کشی‌ست

کودکان از کشتن موران خوشند
مردمان از کودکی مردم‌کشند

خاک را گویی به گاه بیختن
الفتی دادند با خون ریختن

بر زمین بی گفته‌ی نوح نبی
جنبش دریایی از گول و غبی

یعنی از هر‌ گوشه خلقی دیوخوی
پای‌کوبان سوی دیر آورده روی

گر نباشد بندگان را نذرها
سوزد از خشم خدایان بذرها

باید آنجا حلقه‌ بستن دف‌زنان
دختری را ذبح کردن کف‌زنان

رعدها دنبال برق دشنه‌اند
نیست ابری تا خدایان تشنه‌اند

خون قربان حال‌ها را به کند
دانه را پر گاو را فربه کند

اول سال‌ است و روز خیرهاست
روز رحمت‌خواستن از دیرهاست

بدرَوَد مرد آنچه روزی کشته‌است
زن همان پوشد که وقتی رشته‌است

لاجرم در دیر نزدیکان دور
تنگ کرده جای جنبیدن به مور

پای‌کوبان کف‌زنان افروخته
چشم‌ها برصید قربان دوخته

دختری در دفتر صاحبدلی
طرفه‌ی بغداد سحر بابلی

بر سر دوشی چو خوابی دلنواز
گیسویی پیچنده چون یلدا دراز

وان تن عریان که جان را داده قوت
در حریری همچو تار عنکبوت

ریخته زان صافی و برجستگی
خسته را از دوش بار خستگی

دست‌ها در بند همچون جانیان
بر سکویی خاصه‌ی قربانیان

خلق را از گوسفندان رام‌تر
از سر گیسوی ناآرام‌تر

زانوان لرزنده جان در پیچ و تاب
از رخ و لب رفته رنگ و رفته آب

چیست حال آن که باید کشتنش
با تبر انداختن سر از تنش

کشتنش از جُرم ساق مرمرین
پیش سنگین‌دل بتان آزرین

پیش‌تر از کشتنش گیسو زدن
گفتنش زیر تبر زانو زدن

ماندنش آنجا که جان را حال‌هاست
عمر هر یک لحظه‌ای چون سال‌هاست

دادنش در بوی عود و بانگ رود
انتظار آن که تیغ آید فرود

زنگ‌ها آهنگ آسودن زند
دست پایین آید و گردن زند

لیک ما خوابیم و مرگ ما رسد
دیر و زودی گر کند اما رسد

عاقبت آن وقت جان‌فرسا رسید
روز آن گیسوی مشک‌آسا رسید

"آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت"
آن‌همه چین و شکن از شانه ریخت

خواست فریادی کشد یارا نداشت
ناخن برّیدن خارا نداشت

خم شد آنجایی که می‌باید سرش
لرزلرزان همچو بیدی پیکرش

خلق یکدم چشم گشت و گوش گشت
جان هر جنبنده‌ای خاموش گشت

ذوق خون مخلوق را بفشرد نای
وان تبرزن پیش و پس بنهاد پای

برق زد در نور مشعل آهنی
ناله‌ای برخاست از پیراهنی

استخوان‌ها خرد شد رگ‌ها پرید
از تبر خون ریخت از رگ‌ها پرید

گردنی چون عاج از تن دور گشت
باز معبد غرق عیش و سور گشت

مردمان از خرمی‌ها کف زدند
پای کوبیدند و نای و دف زدند

هر کس آنجا بر سر غم خاک زد
جز یکی کز غم گریبان چاک زد

کبک و بوتیمار تن بیند در آب
"هرکه نقش خویشتن بیند در آب"

ریخت چندان سیب‌ها روی زمین
لیک یک‌تن یافت نیروی زمین

گرچه هر بیننده‌ای آن بیم دید
کس ندید آن‌ها که ابراهیم دید

دانه چون در خاک خفت و آب خورد
نور مهر و پرتو مهتاب خورد

کم کمک در خاک آبستن شود
پرورد جانی که خصم تن شود

هرچه تن ازمهر قوت افزایدش
جان سرکش قهر افزون زایدش

عاقبت جان پای‌تاسر تن خورد
طفل نوزا مام آبستن خورد

مغز را از خوردن تن چاره نیست
تن‌خوری چون مغزها پتیاره نیست

هر گیاهی کز زمین جوشیده‌است
هست و بود دانه‌ای نوشیده‌است

این‌همه شاخی که جای لانه‌هاست
نیست عین دانه‌ها و دانه‌هاست

وین درختانی کزین‌سان پُر برند
گرچه آن مادر نی‌اند آن مادرند

اصل اول زیستن را بروری‌ست
خوردن تن از پی جان‌پروری‌ست

میوه و گل چیست؟ جان ریشه است
جان پاک هر تنی اندیشه است

شعله ای باید که تن را جان کند
سنگ را میراند و مرجان کند

خرما روزا که این میرد در آن
شعله‌ای سوزان شود گیرد در آن

زانچه ابراهیم در آن روز دید
معنی این شعله‌ی جان‌سوز دید

برق زد چون پیش چشم آن آهنش
آتشی افتاد در پیراهنش

ور به صورت رفت از معبد تنی
رفت در معنی ز آتش خرمنی

پای تا سر شعله‌ی سوزنده شد
هر دمی صد بار مرد و زنده شد

قوم نمرود آتشی افروختند
جان ابراهیم در وی سوختند

کس نگفت این آتش سرکش در اوست
او در آتش نیست این آتش در اوست

هرچه زان پس دیده بست و باز کرد
پیش او آن پیرهن آواز کرد

هر چه در هر کوی و برزن ایستاد
پیش چشمش آن تبرزن ایستاد

شکّر دیوان به کامش تلخ گشت
معبدش دیوان‌سرای بلخ گشت

خشمگین بگریخت از همسایه‌اش
لیک همچون کودکی کز سایه‌اش

رو به کوه آورد و ترک شهر کرد
لیک زهری را دوای زهر کرد

درد مردان درد از نامردم است
درد این نامردمان درد دم است

گر تواند روبه از مردم گریخت
لیک نتواند ز درد دم گریخت

ور گریزد آن‌که سوزد محملش
چون گریزد آن‌که می‌سوزد دلش؟

شیر را ننگ است گر بی‌دم زید
مرد را گر خالی از مردم زید

گرچه می‌باید ز درد دم دوید
سوی مردم باید از مردم دوید

مهر و مه تابید و هردم بیش سوخت
عشق و مهر این دو را درخویش سوخت

گرچه اول هردو را آگاه یافت
دید آخر کاین دو را گه‌گاه یافت

آن‌که گه پیداست گه پیداش نیست
شاید ار امروز شد فرداش نیست
More from @drmhamidi
  1. Apr 17, 2025▨ شعر: نامه‌ای به دخترم (بخشی از شعر) ▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی ▨ با صدای: مهدی #حمیدی_شیر…
  2. Aug 1, 2024▨ شعر: ایران چه می‌گوید؟ ▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی ▨ با صدای: مهدی #حمیدی_شیرازی ♬ پالایش…
  3. Jul 21, 2024مهدی حمیدی شیرازی pinned an audio file
  4. Jul 21, 2024▨ شعر: مرگ قو ▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی ▨ با صدای: مهدی #حمیدی_شیرازی ♬ پالایش و تنظیم: شه…
  5. Jul 21, 2024▨ شعر: مرگِ قو ▨ شاعر: دکتر مهدی حمیدی شیرازی ─────♬ ───── 🔴 برای اولین بار صدای دکتر حمی…
  6. Mar 25, 2024مقاله خواندنی از دوست ادیب و فرهیخته گرامی جناب آقای شهرام کارگر
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →