دگر نه ناز نگاری کشم نه رنج بهاری
نه دست عشق به یاری دهم نه دل به نگاری
چه سود از آن همه محنت که پای کس بسر آید
نشسته بینمش آخر چو گل به دامن خاری؟!
به تار طره ای از این سپس اسیر نگردم
زنم چو باد صبا لحظه لحظه چنگ به تاری
نسیم صبحم و در هر چمن به جلوه در آیم
کنم به هر دو سه روزی حدیث عشق به یاری
به حرف پیر به شب در کنار گیرم شوخی
چنان که شرط وصال است و بامداد کناری
به راستی که اگر هیچ مادری چو تو زاید
به* آنکه جان سپرد پیشتر به بوسه ی ماری
ندانم این دل شیداییت چگونه دلی شد
که چون گلش بسپاری به هر زمان به هزاری
تویی که در سرت از وصل من نبود شکیبی
تویی که در دلت از عشق من نبود قراری
تویی که بر سر پیمان بسته بوسه شکستی
به زیر چشم شباهنگی از فراز چناری
هنوز از لب من بوی بوسه های تو خیزد
کنم چو از بر میعادگاه رفته گذاری
هنوز نامه سربسته ات چو بازگشایم
از آن چو آتش سوزان جهد ز عشق شراری
بر آن سرم که حدیث تو پیش خلق بگویم
زمانه گر بگذارد بر آرم از تو دماری
مرا پیاده و افتاده ی کمند گرفتی
نمایمت که در افتاده ی کمند سواری
من آنچه از تو بدیدم کسی ندیده به عمری
ز شوخ باده پرستی زمست باده گساری
چو نامه های تو خوانم چو گفته های تو بینم
به گرد خویش به چشم آیدم شگفت حصاری
زعشق خویش قسم خورده ای به گیسوی مادر
به دم اسب فرستاده ایم در چه تاری
تو را چنانکه تویی بر جهانیان بنمایم
که کس وفا نکند بر سرشک سیم عذاری
دگر تنت نخرم گر گهر شود به پشیزی
به جان غمت نبرم گر مکان کند به مزاری
گه از خیال تو پرسم چو پیش چشم من آید
شوی ز کرده پشیمان؟به گریه گوید:آری!
1319/7/4
*به : بکسر اول،بهتر،نیکوتر
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
@drhamidi
Post #171
679
Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی