مژده به من داد کسی کای فلان!
دیدمش و ریخته موهای او
خم شده در زیر بلاهای چرخ
همچو کمان آختهبالای او
عشق نمیریزد و افسون و ناز
دیگر ازآن نرگس شهلای او
گشته سپیدهدم پیری پدید
در شب افسونگر یلدای او
ریخته بر گونهی او هر خمی
وا شده از جعد سمنسای او
زهر دمد جای شکرخند عشق
از دو لب لعل شکرخای او
همچو تذروی که درافتد به بند
خون شده در حنجره آوای او
کس نپذیرد که شبی بوده است
بر سر هر معرکه غوغای او
مانده دل شاعر افسونگری
در هوس چهرهی زیبای او
ریخته خونابه ز کلکی که نیست
کس به سخنسازی همتای او
دل ز بلاهای زمانش پر است
پیش تو خالیست اگر جای او
دست مکافات که دستی قویست
بربط غم ساخته از نای او
نام تو بردند و شنیدم به گوش
نالهی پنهان وی از وای او
خواندم از آن وای که آهسته گفت
عربدههای دل دروای او
گفتمش ای دوست گر او پیر شد
نیست جوان عاشق شیدای او
گرچه شود صد ره ازین پیرتر
بینم از او چهرهی برنای او
در دل این شام یکی روشنیست
از نفس صبح فرحزای او
محو شود زشتی امروز وی
در پس دیروز فریبای او
عشق که مشّاطهی دیروز اوست
جلوه کند در رخ فردای او
در بر من میتپد این دل هنوز
پیش نشانی ز نشانهای او
او نه بجا ماند و ماند بجای
عشق، که چیزی بود الّای او
#حمیدی_شیرازی
#قطعه_ها
@drmhamidi
Post #156
884