#یادش_بخیر
یادش بخیر باد و دلش برشکفته باد
پیر کهن که بود به جای پدر مرا
آن پیر نکتهسنج که اندرزهای او
با دلبران نداد مجال گذر مرا
گفتی مرا سراسر، نیرنگ دختران
وز این درنده شیران دادی حذر مرا
تا کیدشان بدانم میخواند گاهگاه
قول خدا و گفتهی پیغامبر مرا
جان و دلم به خویش هماهنگ کرده بود
از بس که خوانده بود حدیث و خبر مرا
زایشان مرا به پیسپری برد و آگهی
تا ننگرد به جانبشان پیسپر مرا
میگفت مکر آخر دختر سرشک اوست
باور نبود این سخن مشتهر مرا
کردم گهی به شوخیش آزرده دل همی
شوخی و بذلههاست به گیتی ثمر مرا
میگفت اعتماد به عشق زنان مکن
میگفتمش مخواه دگر این هنر مرا
میگفت عشق نیست در ایشان شراره است
میگفتم ای خوش آنکه بسوزد شرر مرا
میگفت دل به طرهی سیمین بران مبند
می گفتمش مخواه کم از جانور مرا
گفت از بتان به جز ستم و کین نیافتم
گفتم تو را سپید و سیاهی به سر مرا
گفت آن زمانه موی سپیدم سیاه بود
گفتم که بود چهرت ناخوبتر مرا
میگفت راستی تو اگر دختری شدی!
میگفتم از تو بود دمادم حذر مرا
میگفت اگر نیاز تو کردم تو را چه بود؟
میگفتم از بلای تو رای سفر مرا
میگفت اگر به عشق تو میریختم گهر!
میگفتم از پشیزی کم بُد گهر مرا
میگفت اگر زعشق رخت بوسه می زدم
میگفتم آن نبود کم از نیشتر مرا
میگفت اگر غم تو نماندی ز من اثر
میگفتم از غم تو نبودی اثر مرا
میگفت اگر خیال منات آمدی به خواب
میگفتم از هراس نبودی سحر مرا
میگفت بس کن ای پسر خر چه آفتی؟
میگفتمش مرنجان جان پدر مرا
بیچاره پیرمرد چه گفتی اگر کنون
دیدی ز دست عشق بلا بیشمر مرا
بر من چه خندهها که نمیکرد و طعنهها
بهتر که مرد تا نزند نیشتر مرا
اکنون خدا کند که نبیند از آن جهان
چون مرغ پر شکسته سری زیر پر مرا
#حمیدی_شیرازی
#قطعات
@drmhamidi
Post #174
1.13K