#فرنگیس
کتابی بکف، نغمه ای زیرلب
نشسته شبی، شادمان، مادری
بناگه بگوش آمد و باز شد
ز شادی غریوی، ز جنبش دری
در آویخت، حیران و دلباخته
بدامان وی کودک دلبری
که ای مادر! این گفته ها راست بود؟
که بشنیدم امروز از دختری !
مرا دخترک بس سخنها که گفت
بگویم کنون حرفی از دفتری :
یکی آنکه هر دختری خردسال
بروزی شود شوخِ سیمین بری
برفتن تذروی، بتابش گلی
سبک جنبشی، پرنیان پیکری
بدان سیمگون ساق و تابنده جعد
شراری و تازانهٔ كيفرى
برخسارهاش دلفریبی دهند
دلانگیز چشمان افسونگرى
چو زینگونه گردد قد افراشته
درآید ز هر سوی، خواهشگری
شبی جشن گیرند و شادی کنند
کشندش بسر بر، تُنُک معجری
برانندش از خانهٔ خویشتن
سپارندش اندر کف شوهری
نخستش بلرزاند آوای عشق
بکف ماندش دامن گوهری
وزآن پس بشادی نهد آشیان
چو مرغى، بباغ روان پرورى
چنان مست گردد که گوید مدام
فری ای بهشت همایون فری
چو این بازی گرم پایان گرفت
هویدا شود بازی دیگری
برومند شاخی، فروزان گلی
شود زرد از جنبش صرصری
سیه مشک تابنده گردد سپید
بریزد به رخسارهٔ لاغری
چنان چون خزان خورده بیدی نگون
دهد بوسه برخاک پیغمبری
بدانسان که در حجله شامی بخفت
بخسبد به قبری، شب دیگری
ندانم که این گفتهها راست بود؟!
سخنها همه بیکموکاست بود؟
دگر آنکه گفت اندرین تیره خاک
که مارا سرانجام چون مادر است
یکی حجلهگاه است تاریک و تنگ
درآن خفته چون ما بسی دختر است
درآن تنگ میدان، درآن خوابگاه
یکی ژرف بیدای پهناور است
در آنجا بسی خواب ناکرده مرد
که راحت بخواب گران اندر است
بدان مرز فرخنده هر کس که هست
جوان است و زیبنده و دلبر است
نه مکتب در آنجاست، نه اوستاد
بهار است و باغ است و رامشگر است
در آنجا گلی زرد و افسرده نیست
جهانی دگر، کشوری دیگر است
پریرخ بسی دختر آنجا به رقص
به زیر و بم مرغ خنیاگر است
درآن ملک فرّخ که خواندش بهشت
خدا شاه و دستور، پیغمبر است
اگر هست زینسان بهشتی کجاست
کجا هست آنجا که شاهش خداست؟
بخندید مادر، ز شادی شکفت
چو گفت فرنگیس پایان گرفت
شگفتی فزودش که آن مرغِ خرد
سبک پرزد و سخت جولان گرفت
به چشم فسونكار او خیره ماند
تنش را در آغوش، چون جان گرفت
نخستش بلعل لبان بوسه داد
از آن پس سرش را بدامان گرفت
که ای دلربا کودک گلعذار
ترا با بهشت خدائی، چه کار؟!
فرنگیس، ای دختر ماهروی
فرنگیس، ای لعبت فروزنده
فرنگیس، ای دختر بذلهگوی
فرنگیس، ای شوخ شکّر شكن
بهشت تو امروز لبخند تست
فروزنده رخسار دلبند تست !
ولیکن چو یکچند گه بر گذشت
فزون گردد و ژرف نیروی تو
ز نوری قوی گردد و تابناک
فروزنده رخسار و زانوی تو
بروری تو زیبائی و عشق را
کشد خنجر تیز، ابروی تو
بشادی نهد بر سردوش، بار
شکنبرشکن جعد گیسوی تو
براه غزالان بحکم خدای
گران حلقهها افکند موی تو
پدید آید آنگه یکی زاد سرو
توسوى وی آئی و او سوی تو
و گر خسته گردی در این سنگلاخ
بگیرد بمردی دو بازوی تو
تو خندان برخسارهٔ او شوی
زند خنده او نيز ، بر روى تو
ترا گر چنین سرو تنها یکی است
زنور بهشت خدا اندکی است !
بهشتی که خواهی، به گلزار نیست
در آنجا که روید گل از خار نیست
در آنجا که آن کودک سیمتن
برقص آید از بانگ مزمار نیست
در آنجا که زیبنده مرغی بنای
زند نغمهٔ دلکش تار نیست
وگر فیالمثل خوابگاهی است نغز
بجز جای مرد هشیوار نیست
پدید است و پنهان بهشت خدای
دراین گفتهٔ نغز، انکار نیست
پدیدار گردد بچشم کسی
بچشم دگر کس پدیدار نیست !
بهشت خدا کیش و آئین توست !
فروغ دل فارغ از کین تست
چو پیش تو آرد کسی درد خویش
تو دردش پذیری و درمان کنی
وگر کس بدی کرد برجای تو
تو نیکی بجایش دو چندان کنی،
دل افسردهای، خاطر آزرده را
طربناک سازی و خندان کنی
سروشی از آن خنده خیزد بلند
اگر گوش در خنده آسان کنی :
که آنجا بهشت است کز کردهای
بخندد دل خاطر آزردهای
بفردا چو در خوابگاهت نهند
بهشت خداوند مأوای تست
درآن پهنهٔ ناهویدا کران
به از جای دیگر کسان جای تست
چو گفتار مادر بدینجا رسید
جهان غرق در نور مهتاب بود
بدامان او، کودک نغمهساز
فرنگیس، آن دخترک خواب بود
١٣١٧/٦/١٤ طهران
#حمیدی_شیرازی
#ترکیببندها
@drmhamidi
Post #166
906