دل خستهام محو بالاش بود
دو چشمم به دو چشم شهلاش بود
تنیده ز سیماب لرزان ماه
یکی پرده بر چهر زیباش بود
دلم رشک میبرد بر سایهام
که افتاده آن لحظه در پاش بود
برآشفته چون ربةالنوع عشق
به بد گشتن چرخ دعواش بود
وز این مهر و ماهی که عاشقکش است
ز خشم درون گرم پرخاش بود
نه در دشت جز باد جنبنده بود
نه جنبنده در باد مأواش بود
وگر بود جز ما و جز بانگ ما
همان مرغ شب بود و آواش بود
در آن دورها کوه در زیر برف
به خواب گران گواراش بود
نگاهی به شب کرد و لرزنده شاخ
که از جنبش باد غوغاش بود
بپرسید از من که در خون ما
مگر نطفهی بوم و خفاش بود؟!
بجز ما و جز بوم و خفاش کیست
کز آبادی و نور پرواش بود؟
دریغا که من هرچه دارم به یاد
همین کاسه بود و همین آش بود!
ز بانگش که آهنگ لرزنده داشت
مرا بود پیدا که سرماش بود
در آغوش اگر میفشردم تنش
چه جایی به از این؟ همین جاش بود
مرا خنده آمد از آن پرسشی
که چون شهد شیرین ز لبهاش بود
بدو گفتم ای مه ز گردون مبین
گناهی که خود ریشه از ماش بود
بدان هرچه پیش آیدت از بدی
کزان دختر مست عیاش بود
براندم در آن روز از خویشتن
که عشقی چو خورشید و مه فاش بود
بخواندم در این شب به سودای عشق
که از اختران بیم و سوداش بود
فریبندهشاگرد مکتبگریز
چه اندیشه زاستاد داناش بود؟
دریغ آن پریچهره کز بخت شوم
به سینه دل ناشکیباش بود
دریغ آن دو جادوی امروزبین
که چیزی که کم دید فرداش بود
مرا راند و جای من آن را نشاند
که سگ شرمگین بود اگر جاش بود
بلی آنکه از باج شاهان گریخت
به سر بار غولان صحراش بود!
در اینجا به نرمی دهانم گرفت
به دستی که عمری تمناش بود
مرا گفت خندان زهی تنگچشم
که سیریش نی گرچه دنیاش بود!
ترا گر چو من گوهر از دست رفت
رسیدی بدانجا که دریاش بود
چه اندیشه میباید از گوهری
که بشکست و در دل گهرهاش بود
وگر این گهر بود دیگر کجا
حمیدی و طبع گهرزاش بود؟
دو معشوق گمنام؛ او بود و من
بنالیدم از دل که ای کاش بود...
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
@drhamidi
Post #173
547
Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی