TGViewer
Channel Public Channel
𝗔𝗿𝗰𝗵 𝗳𝗮𝗵𝘃𝗮

𝗔𝗿𝗰𝗵 𝗳𝗮𝗵𝘃𝗮

@archfahva

آرشیو چالش چَنلِ فحوا
https://t.me/fahhva
Subscribers
19
Photos
67
Videos
0
Links
123
Recent Posts 20 shown
Post #144 27

Forwarded from مربع های قرمز¹³³ (Asra)

fahva
یه خبری که منتظرش بودی، بالاخره بهت می‌رسه ولی شاید نه اون‌جوری که فکر می‌کردی. بهتر از انتظارت پیش می‌ره، فقط صبور باش و زود قضاوت نکن.
Post #141 97
حانه یه دختر ساده و دل‌پاک بود که همیشه فکر می‌کرد آدما همون‌قدر که خودش خوبه، خوبن.
یه روز یکی رو دید که خیلی قشنگ حرف می‌زد؛ اون‌قدر قشنگ که حانه کم‌کم باورش کرد. هر شب با خودش می‌گفت: «بالاخره یکی پیدا شد که منو می‌فهمه.»
ولی یه مدت که گذشت، حرف‌ها کم شد، پیام‌ها کوتاه شد و آخرش سکوت موند.
حانه اولش خیلی ناراحت شد، ولی یه شب جلوی آینه به خودش گفت:
«حانه جان، بعضیا میان تو زندگیت که بمونن، بعضیا هم میان که یادت بدن دیگه به هر حرف قشنگی دل نبندی.»
بعد گوشی رو گذاشت کنار و برای اولین بار، به جای منتظر موندن برای یه پیام، خوابید. :)
Post #139 124
دفتر هزاربرگ رو همه می‌شناختن؛
همیشه پر از نوشته بود، جز صفحه‌ی آخر.
یه روز یکی پرسید:
ـ چرا صفحه‌ی آخرو هیچ‌وقت پر نمی‌کنی؟
لبخند زد و گفت:
ـ چون هنوز نفهمیدم آخر قصه‌م چی می‌شه.
شب، صفحه‌ی آخر رو باز کرد.
فقط یه جمله اونجا بود:
«بعضی پایان‌ها رو باید خودت شروع کنی.»
Post #138 118
مایان همیشه یه عادت عجیب داشت؛ هرجا می‌رفت، قبل از رفتن یه چیزی رو جا می‌ذاشت.
کلید، گوشی، کیف...
یه روز از خونه زد بیرون و چند دقیقه بعد برگشت.
مامانش گفت:
ـ چی جا گذاشتی؟
مایان خندید:
ـ خودمو.
مامانش با تعجب نگاهش کرد.
مایان گفت:
ـ امروز فهمیدم انقدر برای همه زندگی کردم که خودم یادم رفته بود کجام.
Post #137 105
پینکی هر بار که از جلوی آینه رد می‌شد، موهاشو مرتب می‌کرد و زیرلب می‌گفت:
«امروز دیگه می‌گم.»
اما وقتی اون پسر رو می‌دید، کل اعتمادبه‌نفسش می‌پرید.
یه روز بالاخره جلوش وایساد و گفت:
ـ می‌دونی چند وقته می‌خوام یه چیزی بهت بگم؟
پسر خندید:
ـ می‌دونم.
پینکی جا خورد:
ـ چی رو؟
گفت:
ـ اینکه منم چند وقته منتظرم خودت بگی.
Post #136 168
رمان و آموزش همیشه فکر می‌کرد کتاب‌ها فقط برای خوندنن.
یه روز کتابی پیدا کرد که روی جلدش اسم خودش نوشته شده بود.
بازش کرد.
صفحه‌ی اول فقط یه جمله داشت:
«اگه اینو می‌خونی، یعنی دیگه داستان دست تو نیست.»
رمان و آموزش خندید.
ولی وقتی صفحه رو برگردوند، اسمش از روی جلد ناپدید شده بود.
Post #135 95
غبطه هر روز از جلوی یه خونه رد می‌شد.
پنجره‌ش همیشه روشن بود.
صدای خنده می‌اومد.
بوی غذا.
یه روز بالاخره زنگ زد.
زنی در رو باز کرد و گفت:
«بله؟»
غبطه گفت:
«هیچی… فقط همیشه فکر می‌کردم اینجا خوشبختن.»
زن چند ثانیه نگاش کرد و آروم گفت:
«ما هم همیشه فکر می‌کردیم تو خوشبختی.»
غبطه برگشت سمت خونه‌ی خودش.
چراغ اتاقش روشن بود.
اما هیچ‌کس اونجا نبود.
Post #134 107
لاله همیشه فکر می‌کرد آدم‌های قوی، هیچ‌وقت وسط راه برنمی‌گردن.
اون روز اما برگشت.
تا جلوی درِ خونه رفت، کلید رو توی قفل چرخوند، ولی وارد نشد.
چند دقیقه همون‌جا ایستاد.
بعد کیفشو گذاشت زمین و آروم گفت:
«من خسته‌ام... ولی هنوز تموم نشده.»
کلید رو برداشت.
این بار در رو باز کرد و رفت تو.
فرداش، هیچ‌کس نفهمید لاله دیشب چقدر نزدیک بود که همه‌چیز رو ول کنه.
خودش هم دیگه درباره‌ش حرف نزد.
فقط از اون روز به بعد، هر وقت کسی می‌گفت:
«نمی‌تونم.»
لاله لبخند می‌زد و می‌گفت:
«می‌تونی. فقط شاید امروز نه.»
Post #133 94
آشوب همیشه توی خونه‌شون شلوغ‌ترین آدم بود.
با همه بحث می‌کرد، بلند می‌خندید، آهنگ می‌ذاشت و نمی‌ذاشت کسی بفهمه توی دلش چی می‌گذره.
یه روز مادرش گفت:
«تو چرا هیچ‌وقت آروم نمی‌شی؟»
آشوب خندید و گفت:
«من اگه آروم بشم، همه می‌فهمن چه خبره.»
شب، همه خوابیده بودن.
آشوب رفت جلوی آینه، لبخندش رو پاک کرد و زیر لب گفت:
«خسته شدم.»
صبح که بیدار شدن، آشوب مثل همیشه سر و صدا می‌کرد.
فقط یه فرق داشت...
این بار هیچ‌کس نمی‌دونست دیشب، آخرین شبی بوده که آشوب توی اون خونه مونده.
Post #132 86
نرگس همیشه یه عادت عجیب داشت؛
هر وقت چیزی رو گم می‌کرد، اول همه رو مقصر می‌کرد.
یه روز گوشی‌شو پیدا نمی‌کرد.
کل خونه رو ریخت به هم و داد زد:
«کی گوشی منو برداشته؟!»
مامانش از آشپزخونه گفت:
«نرگس، تو دستته.»
نرگس یه لحظه ساکت شد.
گوشی رو نگاه کرد، بعد خیلی جدی گفت:
«خب... داشتم تستتون می‌کردم.»
مامانش گفت:
«آره عزیزم، ما هم داشتیم تست می‌کردیم ببینیم چقدر تحملت داریم.»
  • ❤‍🔥 1
Post #131 81
آقای ۲۳ همیشه دیر می‌رسید.
سر کلاس، سر قرار، حتی مهمونی خانوادگی.
یه روز دوستش کلافه شد و گفت:
ـ تو کلاً با ساعت مشکل داری؟
گفت:
ـ نه، با ساعت نه.
ـ پس چرا همیشه ۲۳ دقیقه دیر می‌رسی؟
آقای ۲۳ یه لحظه مکث کرد و گفت:
ـ چون از وقتی بچه بودم، بابام همیشه می‌گفت «اگه یه روز دیدی ساعت ۲۳:۲۳ شد، هرجا هستی برگرد خونه.»
دوستش خندید:
ـ خب؟
آروم گفت:
ـ دیشب دیدمش.
ـ برگشتی؟
نگاهش رو انداخت پایین.
ـ آره... ولی دیگه خونه‌ای وجود نداشت.
Post #130 112
اسمش «همین حوالی» بود.
نه اسم واقعی‌شو می‌دونستم، نه می‌دونستم کجا زندگی می‌کنه.
فقط هر شب، دقیقاً همون ساعت، می‌اومد همون کافه.
یه شب بالاخره پرسیدم:
«چرا همیشه اینجایی؟»
لبخند زد و گفت:
«منتظرم.»
گفتم:
«منتظر کی؟»
نگاهم کرد و گفت:
«تو.»
خندیدم.
گفتم:
«من که هر شب اینجام.»
آروم گفت:
«می‌دونم...
منم هر شب همین حوالی‌ام.»
Post #129 109
آکسیموران همیشه می‌گفت:
«من از شلوغی بدم میاد.»
ولی هر جا می‌رفت، خودش وسط شلوغی بود.
یه روز دوستش گفت:
«خب خب، پس چرا همیشه میای اینجا؟»
آکسیموران گفت:
«چون اینجا کسی حواسش به من نیست.»
دوستش خندید:
«پس تو از تنهایی بدت میاد، نه شلوغی.»
آکسیموران چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
«شاید اسمم از اول اشتباه انتخاب شده.»
Post #128 82
همه توی محل بهش می‌گفتن «نامعلوم‌الحال».
نه چون عجیب بود؛ چون هیچ‌کس نمی‌فهمید تو سرش چی می‌گذره.
یه روز یکی ازش پرسید:
بالاخره خوشحالی یا ناراحت؟
یه لبخند کج زد و گفت:
خودمم هنوز نفهمیدم.
شب که شد، دفترشو باز کرد و فقط یه جمله نوشت:
«من گم نشدم؛ فقط نمی‌دونم کدوم نسخه‌م قراره برگرده.»
صبح، دفتر نبود.
خودِ نامعلوم‌الحال هم نبود.
فقط روی میز یه کاغذ مونده بود:
«اگه پیدام کردین، لطفاً بهم نگین کجام… هنوز دارم دنبال خودم می‌گردم.»
Post #127 84
حیران همیشه یه دفترچه کوچیک تو کیفش داشت.
یه روز رفیقش یواشکی بازش کرد.
صفحه‌ی اول نوشته بود:
«امروز هم نشد.»
صفحه‌ی دوم:
«بازم نشد.»
همه‌ی صفحه‌ها همین بود.
آخر دفتر رسید.
فقط یه جمله نوشته بود:
«بالاخره شد...
ولی دیگه نمی‌خوامش.»
رفیقش دفتر رو بست و فهمید
حیران مدت‌ها بود برای چیزی تلاش می‌کرد که حالا حتی رسیدنش هم خوشحالش نمی‌کرد.
Post #126 264
علل‌الاصول آدم عجیبی بود؛
هر وقت می‌خواست یه کاری کنه، اول یه عالمه فکر می‌کرد، بعد آخرش همون کاری رو می‌کرد که دلش می‌گفت.
یه روز رفیقش گفت:
«داداش، تو بالاخره با منطق زندگی می‌کنی یا با دل؟»
علل‌الاصول شونه بالا انداخت:
«هیچ‌کدوم... با تجربه‌ی بدبختی‌هام.»
رفیقش خندید.
گفت: «یعنی چی؟»
علل‌الاصول گفت:
«یعنی هرچی منطقی‌تر تصمیم گرفتم، بیشتر پشیمون شدم.»
Post #125 93
هوژین هر روز از جلوی یه کافه رد می‌شد، ولی هیچ‌وقت داخلش نمی‌رفت.
یه روز صاحب کافه صداش زد:
«هوژین! امروز دیگه نمیای تو؟»
ایستاد.
با تعجب گفت:
«شما منو می‌شناسین؟»
مرد خندید:
«هر روز میای اینجا، می‌شینی همون میز گوشه، قهوه‌تو می‌خوری و میری.»
هوژین رنگش پرید.
آروم گفت:
«من... تا حالا اینجا نیومدم.»
مرد چند ثانیه ساکت موند.
بعد به صندلی گوشه کافه نگاه کرد و گفت:
«پس اون دختره که هر روز منتظرت می‌شینه... کیه؟»
Older posts →

About this channel

How can I read @archfahva without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for 𝗔𝗿𝗰𝗵 𝗳𝗮𝗵𝘃𝗮: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does 𝗔𝗿𝗰𝗵 𝗳𝗮𝗵𝘃𝗮 have?
𝗔𝗿𝗰𝗵 𝗳𝗮𝗵𝘃𝗮 (@archfahva) has 19 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does 𝗔𝗿𝗰𝗵 𝗳𝗮𝗵𝘃𝗮 know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →