حانه یه دختر ساده و دلپاک بود که همیشه فکر میکرد آدما همونقدر که خودش خوبه، خوبن.
یه روز یکی رو دید که خیلی قشنگ حرف میزد؛ اونقدر قشنگ که حانه کمکم باورش کرد. هر شب با خودش میگفت: «بالاخره یکی پیدا شد که منو میفهمه.»
ولی یه مدت که گذشت، حرفها کم شد، پیامها کوتاه شد و آخرش سکوت موند.
حانه اولش خیلی ناراحت شد، ولی یه شب جلوی آینه به خودش گفت:
«حانه جان، بعضیا میان تو زندگیت که بمونن، بعضیا هم میان که یادت بدن دیگه به هر حرف قشنگی دل نبندی.»
بعد گوشی رو گذاشت کنار و برای اولین بار، به جای منتظر موندن برای یه پیام، خوابید. :)
Post #141
98