حیران همیشه یه دفترچه کوچیک تو کیفش داشت.
یه روز رفیقش یواشکی بازش کرد.
صفحهی اول نوشته بود:
«امروز هم نشد.»
صفحهی دوم:
«بازم نشد.»
همهی صفحهها همین بود.
آخر دفتر رسید.
فقط یه جمله نوشته بود:
«بالاخره شد...
ولی دیگه نمیخوامش.»
رفیقش دفتر رو بست و فهمید
حیران مدتها بود برای چیزی تلاش میکرد که حالا حتی رسیدنش هم خوشحالش نمیکرد.
Post #127
84