TGViewer
𝗔𝗿𝗰𝗵 𝗳𝗮𝗵𝘃𝗮 𝗔𝗿𝗰𝗵 𝗳𝗮𝗵𝘃𝗮 @archfahva · 19 subscribers
Post #127 84
حیران همیشه یه دفترچه کوچیک تو کیفش داشت.
یه روز رفیقش یواشکی بازش کرد.
صفحه‌ی اول نوشته بود:
«امروز هم نشد.»
صفحه‌ی دوم:
«بازم نشد.»
همه‌ی صفحه‌ها همین بود.
آخر دفتر رسید.
فقط یه جمله نوشته بود:
«بالاخره شد...
ولی دیگه نمی‌خوامش.»
رفیقش دفتر رو بست و فهمید
حیران مدت‌ها بود برای چیزی تلاش می‌کرد که حالا حتی رسیدنش هم خوشحالش نمی‌کرد.
More from @archfahva
  1. Sep 18, 2026fahva یه خبری که منتظرش بودی، بالاخره بهت می‌رسه ولی شاید نه اون‌جوری که فکر می‌کردی. بهتر…
  2. Sep 18, 2026https://t.me/fahhva | فحوا
  3. Sep 17, 2026خیلی وقته داخل چنلشم و فقط میتونم بگم ایشون در پی خطر میگردن هر لحظه / دختر گودرتمندیه بتر…
  4. Sep 16, 2026حانه یه دختر ساده و دل‌پاک بود که همیشه فکر می‌کرد آدما همون‌قدر که خودش خوبه، خوبن. یه رو…
  5. Sep 16, 2026شبیه آفتاب کوچکی که بلد است وسط حرف‌هایش نور بیندازد؛ دل را گرم می‌کند. https://t.me/fahhv…
  6. Sep 16, 2026دفتر هزاربرگ رو همه می‌شناختن؛ همیشه پر از نوشته بود، جز صفحه‌ی آخر. یه روز یکی پرسید: ـ چ…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →