آشوب همیشه توی خونهشون شلوغترین آدم بود.
با همه بحث میکرد، بلند میخندید، آهنگ میذاشت و نمیذاشت کسی بفهمه توی دلش چی میگذره.
یه روز مادرش گفت:
«تو چرا هیچوقت آروم نمیشی؟»
آشوب خندید و گفت:
«من اگه آروم بشم، همه میفهمن چه خبره.»
شب، همه خوابیده بودن.
آشوب رفت جلوی آینه، لبخندش رو پاک کرد و زیر لب گفت:
«خسته شدم.»
صبح که بیدار شدن، آشوب مثل همیشه سر و صدا میکرد.
فقط یه فرق داشت...
این بار هیچکس نمیدونست دیشب، آخرین شبی بوده که آشوب توی اون خونه مونده.
Post #133
94