غبطه هر روز از جلوی یه خونه رد میشد.
پنجرهش همیشه روشن بود.
صدای خنده میاومد.
بوی غذا.
یه روز بالاخره زنگ زد.
زنی در رو باز کرد و گفت:
«بله؟»
غبطه گفت:
«هیچی… فقط همیشه فکر میکردم اینجا خوشبختن.»
زن چند ثانیه نگاش کرد و آروم گفت:
«ما هم همیشه فکر میکردیم تو خوشبختی.»
غبطه برگشت سمت خونهی خودش.
چراغ اتاقش روشن بود.
اما هیچکس اونجا نبود.
Post #135
95