لاله همیشه فکر میکرد آدمهای قوی، هیچوقت وسط راه برنمیگردن.
اون روز اما برگشت.
تا جلوی درِ خونه رفت، کلید رو توی قفل چرخوند، ولی وارد نشد.
چند دقیقه همونجا ایستاد.
بعد کیفشو گذاشت زمین و آروم گفت:
«من خستهام... ولی هنوز تموم نشده.»
کلید رو برداشت.
این بار در رو باز کرد و رفت تو.
فرداش، هیچکس نفهمید لاله دیشب چقدر نزدیک بود که همهچیز رو ول کنه.
خودش هم دیگه دربارهش حرف نزد.
فقط از اون روز به بعد، هر وقت کسی میگفت:
«نمیتونم.»
لاله لبخند میزد و میگفت:
«میتونی. فقط شاید امروز نه.»
Post #134
107