هوژین هر روز از جلوی یه کافه رد میشد، ولی هیچوقت داخلش نمیرفت.
یه روز صاحب کافه صداش زد:
«هوژین! امروز دیگه نمیای تو؟»
ایستاد.
با تعجب گفت:
«شما منو میشناسین؟»
مرد خندید:
«هر روز میای اینجا، میشینی همون میز گوشه، قهوهتو میخوری و میری.»
هوژین رنگش پرید.
آروم گفت:
«من... تا حالا اینجا نیومدم.»
مرد چند ثانیه ساکت موند.
بعد به صندلی گوشه کافه نگاه کرد و گفت:
«پس اون دختره که هر روز منتظرت میشینه... کیه؟»
Post #125
93