اسمش «همین حوالی» بود.
نه اسم واقعیشو میدونستم، نه میدونستم کجا زندگی میکنه.
فقط هر شب، دقیقاً همون ساعت، میاومد همون کافه.
یه شب بالاخره پرسیدم:
«چرا همیشه اینجایی؟»
لبخند زد و گفت:
«منتظرم.»
گفتم:
«منتظر کی؟»
نگاهم کرد و گفت:
«تو.»
خندیدم.
گفتم:
«من که هر شب اینجام.»
آروم گفت:
«میدونم...
منم هر شب همین حوالیام.»
Post #130
113