همه توی محل بهش میگفتن «نامعلومالحال».
نه چون عجیب بود؛ چون هیچکس نمیفهمید تو سرش چی میگذره.
یه روز یکی ازش پرسید:
بالاخره خوشحالی یا ناراحت؟
یه لبخند کج زد و گفت:
خودمم هنوز نفهمیدم.
شب که شد، دفترشو باز کرد و فقط یه جمله نوشت:
«من گم نشدم؛ فقط نمیدونم کدوم نسخهم قراره برگرده.»
صبح، دفتر نبود.
خودِ نامعلومالحال هم نبود.
فقط روی میز یه کاغذ مونده بود:
«اگه پیدام کردین، لطفاً بهم نگین کجام… هنوز دارم دنبال خودم میگردم.»
Post #128
82