TGViewer
Channel Public Channel
برهوت حقیقت

برهوت حقیقت

@will_to_morality

پاره‌هایی در رابطه با حکمت زندگی و خودشناسی

خودشناسی یعنی شناختن تمامیت!

"من عرف نفسه، فقد عرف ربه"

راه ارتباطی:
@arash_bagheri_7394
Subscribers
177
Photos
14
Videos
0
Links
228

Showing posts older than #225 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #224 313
چشم‌ها به آسمان است، اما نه برای استغاثه و دعا، بلکه از برای آمریکا... آیا خدای مدرنِ شما معجزه خواهد کرد؟
Post #222 252
به یکی گفتم جنگ احتمالا نزدیک است، گفت خداکنه.
چنین است وضع و حال ما. وضعیتی تاسف‌بار و بی‌معنا.
Post #221 282
برهوت حقیقت شوپنهاور زمانی در جوانی چیزی با چنین مضمونی نوشت که زندگی معمای غریبی است که من سراسرِ آن را صرفِ حلِ خودِ آن معما خواهم کرد (بسیار غیر دقیق و صرفا رساننده‌ی مضمون سخن وی). حق با وی است، از این جهت که زندگی یک معماست، اما در اینجا با این سوال مواجه می‌شویم…
از طرفی دیگر به لحاظ روان‌شناختی هم خودم را ابراز کنم: چرا معنای زندگی دوباره برایم مسئله شده؟
چندان حدسش سخت نیست! دوستی از میانِ ما اخیرا خودکشی کرده و از دستش داده‌ایم! نباید از خودم بپرسم آیا زندگی ارزشش را دارد یا نه؟ شاید آن سیرِ فلسفی ریشه‌اش در این کششِ روانی باشد و لاغیر، اما چیزی از اعتبارِ آن تبیین کم نمی‌شود.
Post #220 266
شوپنهاور زمانی در جوانی چیزی با چنین مضمونی نوشت که زندگی معمای غریبی است که من سراسرِ آن را صرفِ حلِ خودِ آن معما خواهم کرد (بسیار غیر دقیق و صرفا رساننده‌ی مضمون سخن وی).
حق با وی است، از این جهت که زندگی یک معماست، اما در اینجا با این سوال مواجه می‌شویم که چه ارزشی در زندگی نهفته است که باید مورد بررسی قرار گیرد؟ آیا ارزشش را دارد؟ آیا اصلا خودِ فهمِ ارزشِ زندگی برای حل معما کافیست یا چیزهای بیشتری برای حل معما نیاز داریم؟
باید در نظر بگیریم که زندگی معمایی بسیط نیست، بلکه هر ورودی به صحنه‌ی حل معما دری را می‌گشاید به معماهایی دیگر که زوایای دیگرِ آن معمای واحد را فرامی‌نمایند، هر معما همان معماست اما از منظری دیگر و با اقتضائاتی دیگر.
من در مقامِ یک دانشجوی فلسفه معماها را وامی‌کاوم و بدان‌ها فکر می‌کنم و در موردشان قلم می‌زنم. اخیرا به این دیدگاه رسیده‌ام بدونِ پرداختن به مسئله‌ی معنای زندگی و چیستیِ هنرِ زندگیِ خوب که روی دیگرِ مسئله‌ی معنا و البته منتقل‌کننده‌ی آن به اخلاق خواهد بود نمی‌توان به حل معمای زندگی اهتمام گذاشت، چراکه ابتدا باید این معما، یعنی زندگی، معنادار و ارزشمند باشد تا به حل آن اهتمام شود. پس مدتی سعی می‌کنم پروژه‌ی فکری‌ام را به بررسیِ این مسئله معطوف سازم و درباره‌ی آن و بحرانِ مربوط به آن قلم بزنم، امید که برای خودم و خوانندگان مفید باشد.
Post #216 210
اگر تو اول تکلیف خودت را معلوم نکنی که می‌خواهی چه کنی و کجا بایستی، نمی‌توانی هیچ کمکی به خلق دنیایی بهتر بکنی. پس قدری خودخواهی (خودمحوری) مقدم بر دیگرخواهی (فراموشیِ خود) چیز خوبی است.

چندی از مرزهای خودمحوری: در محدوده‌ی قوانین کنش کردن یا در محدوده‌ی قوانینِ اخلاقی (عرفی و شهودی) و سیاسی و حقوقی تصمیم گرفتن، لحاظ دیگری در مقام غایتی فی‌نفسه، در جهتِ ارتقای فضیلتِ خویش و یافتن رسالت و جهتمندی خویش در بافتارِ اجتماعیِ موجود حرکت کردن. خودمحوری عالیست، اما مقدم بر کنشِ خودمحورانه باید پرسید چه خودی را می‌گوییم؟ خودی خودینه یا خودی رها از هر قید...
@will_to_morality
Post #214 211
یکی از نکاتی که متن فوق برجسته می‌سازد، حسی است که بسیاری آدمیان نسبت به مسئله‌دار بودنِ ساحاتِ مختلف زندگی در عصر خود دارند.
آیا این چیز بدی است؟ آیا حل‌شدنی است؟ آیا عبور از آن ممکن است؟
این‌ها سوالاتی نیست که یک نفر از پسِ حل آن برآید، حتی ممکن است چند نسل هم نتوانند... اما بدونِ همیاری و تامل چندجانبه و نگاهِ جمعیِ جامع قطعا نمی‌توان به این مسائل حتی پرداخت.
هرکسی باید در عینِ گشودگی به ساحاتِ گوناگونی که در آن‌ها این حس وجود دارد گوشه‌ای از کار را بگیرد. لازمه‌ی دینامیت بودن تکه‌تکه کردن است، تکه‌ها آنقدر زیاد می‌شوند که بررسی‌شان جمعی پویا را می‌طلبد.
و لازمه‌ی دینامیت بودن دامن زدن به بحران هم هست، بنایی کرم خورده و ویران‌شونده اگر با آگاهی و خودخواسته ویران شود آسیب کمتری می‌رساند تا اینکه بر سر ساکنانش فرو ریزد. خراب شدن آوار بر سرمان مرگ است ولی ویرانگری خودخواسته ایجاد مصالح برای بنایی نو خواهد بود.
بازارزیابیِ ارزش‌ها و بازمعنادار کردنِ ارزش‌ها
Post #213 153

Forwarded from Crisis

✍️ دینامیت بودن در عصر بحران

🔶 ما دچار بحرانیم. تصدیق این سخن آسان است. کافی است که به هر سیاق ممکن یک نمونه تصادفی انتخاب کنید و دو گزینه آری یا خیر را پیش روی افراد این نمونه تصادفی قرار دهید. عمده افراد گزینه آری را بر خواهند گزید.

🔹 اگر پرسش دیگری هم به این پرسشنامه خیالی اضافه کنیم چه می‌شود؟
«افراد دیگری که این پرسشنامه را پر کرده‌اند، به حدس شما کدامیک از گزینه‌های آری یا خیر را انتخاب کرده‌اند؟»
و در نظر بگیرید که برای این پرسش تنها دو گزینه آری و خیر را قرار داده باشیم.
حدس صائب آن است که احتمالاً پاسخ آری در مورد این پرسش دوم نیز پاسخ غالب خواهد بود.

🔹 پرسشنامه‌ای که از آن سخن گفتیم، یک پرسشنامه خیالی بود. نگارنده تا این لحظه آن را میان جمعیتی توزیع نکرده است و تنها به عنوان یک آزمایش فکری آن را مطرح کرده است. شاید این کار را به عنوان یک آزمایش اجتماعی ساده انجام دهم اما غرض چیز دیگری است و آن این است که عمده ما این عبارت «ما دچار بحرانیم.» را تصدیق می‌کنیم و فراتر از آن بر این باوریم که «ما به این که دچار بحرانیم، باور داریم.» و به عبارت دیگر، نوعی معرفت مرتبه دوم به اصل بحران نیز داریم.

🔹 اما در مورد سناریوی بالا، یک چیز شگفت‌انگیز است. اگر ماجرا را از یک پرسشنامه آری و خیر کمی پیش‌تر ببریم و بخواهیم از این بپرسیم که وقتی می‌گوییم «ما دچار بحرانیم.»، مرادمان از این «ما» و از این «بحران» چیست و بخواهیم از ماهیت ما و بحران سخن بگوییم، به نوعی گره زبانی دچار می‌شویم. به عبارت دیگر، هستیِ ما و هستیِ این بحران را تصدیق می‌کنیم اما وقتی می‌خواهیم این هستی را در چیستی‌اش فراچنگ بیاوریم، ناخواسته متوقف می‌شویم.

♦️ این گره‌خوردگی زبان یک فراخوان است. بازگشایی این گره گوردیوسی محتاج خروج از راه‌حل‌ها رایج است. همانطور که اسکندر گره گوردیوسی را با شمشیر گشود، شاید برای بازگشایی این گره گوردیوسی، محتاج دینامیت باشیم. به هر حال، زمانه دگرگون شده است و دینامیت جای شمشیر را گرفته است. اما دینامیت بودن در آن هنگام که به بحران می‌اندیشیم، اندیشیدن به چه معنا است؟ آیا بدین معنی است که اندیشیدن به بحران، به حکم تقدیرِ خویش بحران‌ساز است؟

📍پ.ن: پر واضح است که مفهوم دینامیت بودن در هنگامه بحران و دلالت‌های آن هنوز در ابهام است و این مسأله‌ای است که می‌کوشم در نوشته‌های آتی بیشتر از آن سخن بگویم. آنچه تا کنون بدان اشاره شد، در حد یک افتتاحیه است و نه بیش.

🔚 محسن حسن‌نژاد

#بحران #فلسفه_رادیکال #دینامیت #هومونرنس

@Crisis_Era
Post #208 158

Forwarded from Crisis

✍ تاملی کوتاه و سربسته در مورد نسبت علم‌ورزی با علم در جهانِ امروز

🔹۱- علم و شناخت را در نسبت عالِم و معلوم باید یافت. یک بحرانِ زمانه‌ی ما اینست که اکنون بسیار محتمل است پیشبردِ این مهم، پیشبردِ جمع‌آوری و رشدِ داده‌ها و ...، بر دوشِ خود تکنولوژی بیفتد! اما این دیگر علم نیست، فرایندی است خودبه‌خودی که نهایتا برای ما غیرقابل‌فهم خواهد شد، و حرکت به سوی وضعیت غیرقابل‌فهم بودن پیشرفتی در علم و تکنولوژی نیست.

🔹 ۲- علم قرار بود زندگی را توضیح دهد و با پیشرفت در آن نحوه‌ی کاروبار جهان را دریابیم. اما امروزه علم به کجا می‌رود؟ مفاهیم پیچیده‌ای که نسبتی با زندگی و نحوه‌ی ادراکِ ما از جهان ندارند، ناکجاآبادی مفهومی را تشکیل می‌دهند که طبق ادعا نسبتی با جهان و نه زندگی و ادراکِ ما دارند، یادگیریِ آن‌ها مستلزمِ فدا کردن زندگی و جهانِ ادراکی جهتِ فهم این مفاهیم پیچیده است در حالی که باید در خدمتِ تبیینِ زندگی و جهان قرار می‌گرفتند. آری علم با نظرگاه ناکجایی بسیار پیشرفت می‌کند، آری پیشبردِ علم به ما امکانِ این را می‌دهد که در آینده دستِ بازتری برای پیشبینی جهان و حتی تسلط بر آن داشته باشیم، اما فهم ما از آنچه رخ می‌دهد چقدر بیشتر شده است و چقدر در زیست بشری راه یافته است؟ نمی‌توان منکر شد که سطح‌بالاترین دانشمندان از آنچه می‌کنند درکی صحیح برحسب دانش انتزاعیِ خود دارند، اما به طور کلی امروزه علم بر روی هم تلنبار می‌شود بدون اینکه چیزی را برای ما و نحوه‌ی ادراکِ ما از جهان روشن و یا تبیین کند و فهم ما را از جهان بیشتر کند، علمی که همواره بشر را می‌فرهیخت امروز دیگر بشر را فرهیخته نمی‌کند!

🔹 ۳- امروزه آکادمیسین‌ها در بسیاری موارد صرفاً کارگرند نه فرد! پروژه‌های علمی برای آن‌ها تعریف شده است نه اینکه برحسب مواجهه‌ی خود با مسئله‌ای در زندگی و سیر فکری به تعریفِ پروژه‌ای رسیده باشند، در چنین احوالی آن‌ها در تولید علمی مساهمت می‌کنند که برایشان مسئله و دغدغه نیست! آن‌ها به شیوه‌های مشخص و تعریف‌شده در تولید علم مساهمت می‌کنند چون سیستم آکادمیک چنین می‌خواهد، نه اینکه چون از دل دغدغه‌ی خودشان بدینجا رسیده باشند. فردانیتِ فرد در چنین سیستمی به یغما می‌رود.

🔹 ۴- با امحای فردانیتِ فرد و حل شدنِ وی در فرایندهای از پیش مشخص، فهمِ وی از کلیت فرایند هیچ اهمیتی ندارد، و آنچه اهمیتی ندارد دغدغه‌ای جهتِ فهمیده شدن و معنادار شدن برنمی‌انگیزد.

♦️ ۵- پیشرفتِ تکنولوژیک و تربیتِ کارگرِ آکادمیک، اگر بیش از پیش در جهتِ اشتباه ادامه یابد فهم و خودِ علم را به محاق می‌برد، چراکه علم در نسبت عالِم و معلوم علم است، اما در اینجا عالِم نسبتی با معلوم پیدا نمی‌کند، بلکه در بیگانگی با خویش و نحوه‌ی ادراکِ خود و محصولِ کنشِ خود قرار دارد. آیا چنین چیزی اجتناب‌ناپذیر است؟ اگر بله پس حتما اشکالی در کار است. به طور خلاصه از دست دادنِ خودآیینی در علم‌ورزی علم را از معنا تهی می‌سازد.
🔚 آرش باقری م‌.   #الف_ب_م
#علم‌
@Crisis_Era
Post #207 174
Post #205 221
رد اصول‌گرایی و قاعده‌گرایی در اخلاق با تکیه بر نحوه‌ی وجود انسان باید صورت گیرد. انسانی که موجود ذووجوه و پیچیده است و از منطقی خطی نمی‌تواند پیروی کند. اصول‌گرایی و قاعده‌گرایی به درد ماشین‌ها می‌خورد، ما حاصلِ برنامه‌نویسی نیستیم، ما به طور انضمامی در موقعیت‌ها درگیریم و باید بر اساس موقعیت به کنش بپردازیم.
قاعده‌گرایی را در اخلاق درست می‌دانم، اما نه در مقام فصل‌الخطاب، بلکه به‌ عنوان قطب‌نمای یافتنِ جهتِ کنشِ به اصطلاح اخلاقاً درست.

@will_to_morality
Post #204 232
جنگ با عقاید در بسیاری مواقع با برهان و اقناع ممکن نیست، بلکه فقط با قانون و اجبار ممکن است. آخر عقیده‌ای را که به منطق و استدلال اهمیتی نمی‌دهد چطور می‌خواهیم با استدلال تغییر دهیم؟
@will_to_morality
Post #202 268
به زودی علاوه بر اینجا در کرایسیس نیز خواهم نوشت.
کرایسیس کجاست؟
به زودی مشخص خواهد شد.
@will_to_morality
Post #200 230
بس است! مجازاتِ خودخواسته بس است! آن هنگام که از چنین مجازاتی درسِ لازم را گرفتی آن را ادامه نده، مگرنه معنایی جز این ندارد که به درس‌های جدید دیگری نیز نیاز داری.
http://t.me/will_to_morality
Post #199 281
برهوت حقیقت بحران امری نامیمون است که آدمی را فلج می‌سازد، یعنی توان تصمیم و حرکت را از وی می‌گیرد، و دیگر نه با مسئله‌ای واحد که با کلاف درهم‌تنیده‌ی مسائل پرشمار سروکار دارد. در چنین موقعیتی وضع وی به رهرویی در تاریکی شب در محیطی با پس‌زمینه‌ی رنگ تاریک یا حتی مشکی…
"چه می‌توان کرد؟" را چه چیزی آشکار می‌کند؟ سنجش و نقد! نقادی چاره‌ی بحران است.
نقادی بر اساس افق‌مندیِ متکثرِ وضع بشری و چشم‌اندازهای گوناگون افراد ممکن می‌شود، چراکه عقلانیتِ انتقادی نه در پستوی خانه‌ها و خلوت‌ها که در گفت‌وگوی انتقادی و مرابطه‌ی حین با‌هم‌زیستنِ افراد ممکن می‌شود.
Post #198 375
بحران امری نامیمون است که آدمی را فلج می‌سازد، یعنی توان تصمیم و حرکت را از وی می‌گیرد، و دیگر نه با مسئله‌ای واحد که با کلاف درهم‌تنیده‌ی مسائل پرشمار سروکار دارد. در چنین موقعیتی وضع وی به رهرویی در تاریکی شب در محیطی با پس‌زمینه‌ی رنگ تاریک یا حتی مشکی می‌ماند. آدمی نمی‌داند چه باید بکند، باید‌ها خود را نمایان نمی‌سازند، چراکه مقدم بر پرسش "چه باید کرد؟" باید پرسید "چه می‌توان کرد؟"
http://t.me/will_to_morality
Post #197 234
مدت نه‌چندان کمی رخوت و عوارض ملال و بحران من را فلج کرد. اما اکنون علی‌رغم ادامه‌ی سختی‌های درونی و موانع بیرونی احساس نیرومندی و سلامتی دوباره دارم. من اراده‌ی خود را دوباره بازیافته حس می‌کنم. از تثبیت شدن و درجا زدن بیزارم. دوره‌های درجا زدن برای من همیشه دوره‌های بازیافتنِ نیرو و انتخاب مسیر هستند. اکنون نمی‌توان مسیری یافت، اما نیرو را بازیافته‌ام
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
اکنون دیگر چون قبل تنها نیستم پس در آینده ثمراتی چه گندیده و چه رسیده دستمان را خواهد گرفت. همین هم کاری است و بشارتش لازم بود.
Post #195 240
لذت‌گرا از آنجا که نه مسلط بر محرکه‌ها و انگیختارها بلکه بنده‌ی آن‌هاست نمی‌تواند یک مسیر مشخص را دنبال کند، نمی‌تواند شخصیتِ واحد و یکپارچه‌ای از خود نمایان سازد، پس نمی‌تواند رسالتی مخصوص به خود را پیشه‌ی زندگی سازد.
http://t.me/will_to_morality
Post #194 235
پرسش از معنای زندگی یا "برای چه زندگی می‌کنی؟" با رسالتِ خاص خویشتن گره می‌خورد، با وجه ممیزِ اصلیِ کیستیِ آدمی. لذت‌گرایی نه فقط تمایزی ایجاد نمی‌کند بلکه حتی رسالت داشتن را غیرممکن می‌سازد.
http://t.me/will_to_morality
Post #193 220
پرسشِ "برای چه زندگی می‌کنی؟" با پاسخِ "برای اینکه لذت ببرم" آرام نمی‌نشیند زیرا انسان از چیزها لذت می‌برد، لذت حسِ ما نسبت به وضعیت است نه اینکه خودش یک وضعیتِ مرتبه‌اول باشد. پس در نسبت با پرسشِ مذکور، لذت‌گرایی معنای زندگی را به دست نمی‌دهد بلکه اساسا پرسش را فهم‌‌ناشده رها می‌کند.
http://t.me/will_to_morality
Post #192 249
به یاد دوستِ درگذشته‌ام، نیا ثمری
قسمت دوم
اکنون چهار هفته از فوت دوست عزیزم می‌گذرد و صادقانه بگویم جهانِ من از لحاظ امکاناتِ پیش‌رو کوچکتر شده است، چون یک انسانِ همراه و مشکل‌گشا و محرمِ اسرار را از دست داده‌ام، و معتقدم برای افرادی چون من مهمترین سرمایه‌ها برای زیستن دوستان هستند.
باید اعتراف کنم نوعِ دوستیِ من و نیا اساسا همواره نوعی فاصله‌اندازی را به‌خاطرِ شخصیتِ من همواره حفظ می‌کرد، چراکه من همیشه فاصله‌ی زیادی را میان منشِ خودم و او می‌یافتم، من درون‌گرا و او برو‌ن‌گرا بود، من زاهدمنش بودم و او رها بود، او از رنجور بودن در طغیان بود و من رنج را لازمه‌ی جهان می‌دانستم و زهد را چاره‌ی آن می‌دانستم، او فلسفه‌ی اخلاق را پوچ می‌دانست و من اخلاق را تمامیت فلسفه فهم می‌کردم... . اما از اواسط تیر ماهِ امسال تحولی در من شکل گرفت، واقعیت خود را بر منِ دگم‌منش تحمیل کرد. من گاه‌وبی‌گاه منتقدِ حتی شدیداللحن نیا بودم و خود او نیز می‌دانست، اما اگر اطرافیانم دقت می‌کردند می‌دیدند که در شش ماه گذشته وقتی نیا نقد می‌شد من کسی می‌بودم که مثل قبل دیگر نقد نمی‌کردم بلکه آن‌ها را به صبر و همراهیِ بیشتر توصیه می‌کردم یا بلکه گاهی از او دفاع می‌کردم. داستان از این قرار است که من با مرور زمان یاد گرفتم به جای فاصله گرفتن از چیزهایی که با من جفت‌وجور نیست باید به واقعیت آری بگویم، باید تکثر بشری را بپذیرم و باید تفاوت‌ها را ارج نهم. درست از همین‌جا کم‌کم ارتباطِ دوستانه‌ی من و وی با سرعتی پرشتاب نزدیکتر می‌شد. بیشتر از قبل حرف می‌زدیم، تا به جایی که آنقدر برای همدیگر امین شدیم که چیزهایی را در میان می‌گذاشتیم که با کمتر کس دیگری می‌شد در میان گذاشت، و چندباری هم یکدیگر را از کارهای شتابزده بازداشتیم، و در دوره‌ای که عسرتی در کار بود مرهم زخم یکدیگر شدیم. در این ماه‌ها من فهمیده بودم که نیا طبعی بسیار حساس داشت و به همین خاطر چندان تمایلی به زندگی نداشت. او در تنهاییِ عمیقِ اگزیستانسش (قسمتِ اول) ملالی بزرگ می‌یافت. اگر ترمینولوژیِ دورکیمی را به کار ببرم، نیا علاقه‌ای به خودکشیِ ناشی از خوددوستی داشت. چندبار معدودی در این باره حرف زدیم و شبهِ‌دعوایی هم کردیم، می‌توانم این را بگویم که ظاهرا از اواسط آذر دیگر چندان این نوع خاص از خودکشی ذهن وی را درگیر نکرد و سرزنده‌تر به نظر می‌رسید. اما تراژدی خود را در ۱۸‌ام دی‌ نمایان کرد. در شلوغی آن شب ۳ بار تلفنی حرف زدیم. دفعه‌ی اول نگرانِ دوستانش بود. از من شماره‌ی چند نفر دیگر را هم خواست که یکی‌شان را داشتم و به وی دادم. بار دوم بعد از یک ساعت خودم به وی زنگ زدم. فضا طوری بود که هرگز تجربه نکرده بودم، نگران دوستانش بود، حتی نفهمیدم از چه کسانی اسم می‌برد، می‌گفت هیچکس در این میدان جنگ جوابش را نداده است...با سوز و گداز و بلند‌بلند گریه می‌کرد، طوری که هرگز ندیده بودم. تلاش کردم آرامَش کنم، حرف زدم، برایش استدلال کردم بی‌خبریِ تو دال بر این نیست که اتفاق بدی افتاده است و دلت را بد نکن و ناامید نباش و ... در آخر انگار که گوشش چندان بدهکار نباشد از من کمکی خواست که انجام دهم و پذیرفتم، آن کار را برایش کردم .... بعد به او خبر دادم که کار انجام شد و تشکر کرد. دیرتر برایش پیامکی فرستادم که نگران دوستانت نباش، و تشکری کرد و دیگر چیزی نگفتیم. نگرانش بودم اما اجازه دادم تنها باشد و در خلوت خودش ریکاوری شود اما چندین روز بعد خبر فوتش را شنیدم، خودکشی‌ای که طبق دسته‌بندی دورکیمی احتمالا خودکشی ناشی از نوع‌دوستی بوده باشد... احساس گناه می‌کنم، به قول عزیزی بی‌همتا شاید نباید اینقدرها هم ناراحت باشم، شاید من آخرین کسی هستم که در این دنیا کمکی به وی کرده باشد، اما کاش بیشتر پیگیر شده بودم، کاش بیشتر انرژی گذاشته بودم، شاید کاری از دست بر‌می‌آمد... احساسِ گناه می‌کنم... فرصت چقدر کوتاه است.
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →