به یاد دوستِ درگذشتهام، نیا ثمری
قسمت دوم
اکنون چهار هفته از فوت دوست عزیزم میگذرد و صادقانه بگویم جهانِ من از لحاظ امکاناتِ پیشرو کوچکتر شده است، چون یک انسانِ همراه و مشکلگشا و محرمِ اسرار را از دست دادهام، و معتقدم برای افرادی چون من مهمترین سرمایهها برای زیستن دوستان هستند.
باید اعتراف کنم نوعِ دوستیِ من و نیا اساسا همواره نوعی فاصلهاندازی را بهخاطرِ شخصیتِ من همواره حفظ میکرد، چراکه من همیشه فاصلهی زیادی را میان منشِ خودم و او مییافتم، من درونگرا و او برونگرا بود، من زاهدمنش بودم و او رها بود، او از رنجور بودن در طغیان بود و من رنج را لازمهی جهان میدانستم و زهد را چارهی آن میدانستم، او فلسفهی اخلاق را پوچ میدانست و من اخلاق را تمامیت فلسفه فهم میکردم... . اما از اواسط تیر ماهِ امسال تحولی در من شکل گرفت، واقعیت خود را بر منِ دگممنش تحمیل کرد. من گاهوبیگاه منتقدِ حتی شدیداللحن نیا بودم و خود او نیز میدانست، اما اگر اطرافیانم دقت میکردند میدیدند که در شش ماه گذشته وقتی نیا نقد میشد من کسی میبودم که مثل قبل دیگر نقد نمیکردم بلکه آنها را به صبر و همراهیِ بیشتر توصیه میکردم یا بلکه گاهی از او دفاع میکردم. داستان از این قرار است که من با مرور زمان یاد گرفتم به جای فاصله گرفتن از چیزهایی که با من جفتوجور نیست باید به واقعیت آری بگویم، باید تکثر بشری را بپذیرم و باید تفاوتها را ارج نهم. درست از همینجا کمکم ارتباطِ دوستانهی من و وی با سرعتی پرشتاب نزدیکتر میشد. بیشتر از قبل حرف میزدیم، تا به جایی که آنقدر برای همدیگر امین شدیم که چیزهایی را در میان میگذاشتیم که با کمتر کس دیگری میشد در میان گذاشت، و چندباری هم یکدیگر را از کارهای شتابزده بازداشتیم، و در دورهای که عسرتی در کار بود مرهم زخم یکدیگر شدیم. در این ماهها من فهمیده بودم که نیا طبعی بسیار حساس داشت و به همین خاطر چندان تمایلی به زندگی نداشت. او در تنهاییِ عمیقِ اگزیستانسش (قسمتِ اول) ملالی بزرگ مییافت. اگر ترمینولوژیِ دورکیمی را به کار ببرم، نیا علاقهای به خودکشیِ ناشی از خوددوستی داشت. چندبار معدودی در این باره حرف زدیم و شبهِدعوایی هم کردیم، میتوانم این را بگویم که ظاهرا از اواسط آذر دیگر چندان این نوع خاص از خودکشی ذهن وی را درگیر نکرد و سرزندهتر به نظر میرسید. اما تراژدی خود را در ۱۸ام دی نمایان کرد. در شلوغی آن شب ۳ بار تلفنی حرف زدیم. دفعهی اول نگرانِ دوستانش بود. از من شمارهی چند نفر دیگر را هم خواست که یکیشان را داشتم و به وی دادم. بار دوم بعد از یک ساعت خودم به وی زنگ زدم. فضا طوری بود که هرگز تجربه نکرده بودم، نگران دوستانش بود، حتی نفهمیدم از چه کسانی اسم میبرد، میگفت هیچکس در این میدان جنگ جوابش را نداده است...با سوز و گداز و بلندبلند گریه میکرد، طوری که هرگز ندیده بودم. تلاش کردم آرامَش کنم، حرف زدم، برایش استدلال کردم بیخبریِ تو دال بر این نیست که اتفاق بدی افتاده است و دلت را بد نکن و ناامید نباش و ... در آخر انگار که گوشش چندان بدهکار نباشد از من کمکی خواست که انجام دهم و پذیرفتم، آن کار را برایش کردم .... بعد به او خبر دادم که کار انجام شد و تشکر کرد. دیرتر برایش پیامکی فرستادم که نگران دوستانت نباش، و تشکری کرد و دیگر چیزی نگفتیم. نگرانش بودم اما اجازه دادم تنها باشد و در خلوت خودش ریکاوری شود اما چندین روز بعد خبر فوتش را شنیدم، خودکشیای که طبق دستهبندی دورکیمی احتمالا خودکشی ناشی از نوعدوستی بوده باشد... احساس گناه میکنم، به قول عزیزی بیهمتا شاید نباید اینقدرها هم ناراحت باشم، شاید من آخرین کسی هستم که در این دنیا کمکی به وی کرده باشد، اما کاش بیشتر پیگیر شده بودم، کاش بیشتر انرژی گذاشته بودم، شاید کاری از دست برمیآمد... احساسِ گناه میکنم... فرصت چقدر کوتاه است.
Post #192
249