شوپنهاور زمانی در جوانی چیزی با چنین مضمونی نوشت که زندگی معمای غریبی است که من سراسرِ آن را صرفِ حلِ خودِ آن معما خواهم کرد (بسیار غیر دقیق و صرفا رسانندهی مضمون سخن وی).
حق با وی است، از این جهت که زندگی یک معماست، اما در اینجا با این سوال مواجه میشویم که چه ارزشی در زندگی نهفته است که باید مورد بررسی قرار گیرد؟ آیا ارزشش را دارد؟ آیا اصلا خودِ فهمِ ارزشِ زندگی برای حل معما کافیست یا چیزهای بیشتری برای حل معما نیاز داریم؟
باید در نظر بگیریم که زندگی معمایی بسیط نیست، بلکه هر ورودی به صحنهی حل معما دری را میگشاید به معماهایی دیگر که زوایای دیگرِ آن معمای واحد را فرامینمایند، هر معما همان معماست اما از منظری دیگر و با اقتضائاتی دیگر.
من در مقامِ یک دانشجوی فلسفه معماها را وامیکاوم و بدانها فکر میکنم و در موردشان قلم میزنم. اخیرا به این دیدگاه رسیدهام بدونِ پرداختن به مسئلهی معنای زندگی و چیستیِ هنرِ زندگیِ خوب که روی دیگرِ مسئلهی معنا و البته منتقلکنندهی آن به اخلاق خواهد بود نمیتوان به حل معمای زندگی اهتمام گذاشت، چراکه ابتدا باید این معما، یعنی زندگی، معنادار و ارزشمند باشد تا به حل آن اهتمام شود. پس مدتی سعی میکنم پروژهی فکریام را به بررسیِ این مسئله معطوف سازم و دربارهی آن و بحرانِ مربوط به آن قلم بزنم، امید که برای خودم و خوانندگان مفید باشد.
Post #220
266