مداد و پاکُّنمسال در دورهٔ تابستانی از ده نفر دختری که اینجا بودن پنج نفرشون حفظ جزء سی رو تمام کردند و چقدر خوشحال بودن خودشون، خوشحالیش مثل بارانه... در کلاسمون یک باران زیبای کوچک هم داریم که مثل لبخنده و نمیشه ببینیش و دوستش نداشته باشی...
از کردستان تا آن جنوبِ بارانی، سلام. 🌧️ متنت را که خواندم، به فکر رفتم که ما امسال را چه کردیم؟ چه گذشت و چه چیزهایی از این روزها برایمان ماند... شاید نه به کیفیت مکتب شما، اما در مسجد قدیمی ما، با سقف کوتاه و فضای کوچک، مکتبی کوچک برپاست. کلاس تابستانی بچههای ابتدائی ما هنوز تمام نشده و ما تا آخر شهریور مهمان این روزهاییم. از دخترانم، نه نفر جزء سی را به پایان رساندهاند و حالا در سورههای مزمل و جن ماندهاند؛ و باقی، نفسهای آخر و شادیِ رسیدن به اتمام جزء سی را تجربه میکنند. چهارشنبهی پیش، امتحان پنجاه حدیث از ریاضالصالحین را هم با موفقیت پشت سر گذاشتند. امروز کتاب کار «اسماءالله» را شروع کردیم؛ باشد که تابستان را با توشهای بیشتر و دلهایی محکمتر به پایان برسانیم و این بچهها را با باورهایی استوارتر به مدرسههای بیپناهشان بسپاریم... امروز اسماءالحسنی هم کار کردیم تا برای جشن تابستانی آماده باشیم. راستی داشت یادم میرفت؛ داستان پیامبرانمان هم امروز به بیتابی سرورمان موسی علیهالسلام در همراهی با خضر رسید. و الحمدلله برای این فرصت؛ برای این روزهای کوچک و پربرکت، و برای مجالِ تربیت نسلی نو...🤍 و یارب نیتمان را خالص کن و تلاشهای کوچکمان را پربار... و الحمدلله رب العالمین...
أرِح قَلبی🤍گاهی پیش رفتن نشدنی به نظر میاد؛ که جهان تاریک است و راه حیلهگر و سایهها در تعقیب و دیوها مراقب و مه غلیظ و گامها سنگین. اما ادامه دادن سرنوشت ناگزیر ماست. این روح سرکش، این میل بیانتها، این تکهی کوچک امید که هر روز صبح همراه ما بیدار میشود و شب در خیال ما تصویر میسازد که برو، برو، برو...
🤍
و عجیب نیست اگر در این همه تاریکی تنها چیزی که باید به آن اعتماد کرد همین ندای کمجانِ «برو» باشد؛ صدایی که نه تاریکی را انکار میکند و نه از آسان بودن راه میگوید فقط آرام و پیوسته، تو را از ماندن بازمیدارد...
وردة حمراء🥀میان تنگناها، اما هنوز به آن نوری ایمان دارم که پشتِ دیوارِ ندیدنهاست... به خیری که هنوز نمیفهممش، و به خدایی که اگر بخواهد، گشایش را از جایی میآورد که حتی خیالِ من هم به آن نمیرسد... هنوز میان تمام این ندانستنها به توکلِ تو دل بستهام...
گاهی ایمان، یعنی ندانستن «چگونه»، چیزی از یقینت به «خیر» کم نکند... و من خواستار این یقینم یارب...
میان تنگناها، اما هنوز به آن نوری ایمان دارم که پشتِ دیوارِ ندیدنهاست... به خیری که هنوز نمیفهممش، و به خدایی که اگر بخواهد، گشایش را از جایی میآورد که حتی خیالِ من هم به آن نمیرسد...
هنوز میان تمام این ندانستنها به توکلِ تو دل بستهام...
در کلاس نوجوانان، از همه کمسنتر است؛ اما باهوش، زیرک و خوشصدا. اگر دل به کار بدهد، خوب درس میخواند، عالی حفظ میکند و بیاشکال تلاوت میکند. مربی تجوید، طراحی و تصحیح آزمونها را به من سپرده بود. هر بار که برگهاش را میدیدم، نامش را «هری پاتر» نوشته بود. مثل بسیاری از نوجوانهای این روزگار، که شخصیتهای خیالی آرامآرام جای قهرمانهای واقعی را در ذهنشان میگیرند. بار اول، روی برگه نوشتم: «آفرین هری پاترم!» نخواستم همان ابتدا پای نصیحت بنشینم. بار دوم هم همان نام را نوشت، باز چیزی نگفتم و بیتفاوت از کنارش گذشتم. تا آزمون سوم... این بار نام واقعیاش را جستوجو کردم. در زبانهای مختلف، زیباترین معنایش را پیدا کردم و بالای برگه برایش نوشتم و در آخر اضافه کردم: تا امروز نمیدانستم نامت اینهمه زیبایی را در خود جای داده است... درست شبیه خودت، خوشصدای من... برگهها را که پس دادم وقتی نوشته را خواند سکوتی در چهرهاش نشست؛ سکوتی که از هر پاسخی رساتر بود. من هم چیزی نگفته وانمود کردم که حتی این سکوتت را ندیدهام. دیروز میان برگهها چشمم دوباره به برگهی او افتاد. بالای صفحه کنار پرسشها با خطی مرتب نوشته بود: هانا... و فهمیدم همیشه راه اصلاح از تذکر نمیگذرد؛ گاهی کافیست زیبایی حقیقت را نشان بدهی تا دل، خودش آن را انتخاب کند...
فقط خدا میدانست پشتِ این سکوت، چه اندازه دلتنگی، دعا، نگرانی و محبت پنهان مانده بود... بعضی دوستداشتنها بلند و پرهیاهو نیستند؛ آراماند، اما عمیق. نه گفته میشوند و نه به چشم میآیند، فقط در دل، بیصدا زندگی میکنند... اما نور توکل از آغاز، پناه امن این مسیر بود... ۰۵/۰۵/۱۶
میگفت دیروز همراه خانواده به گردش رفته بودند. نزدیک غروب، برای قدمزدن کنار رودخانهای رفتند. رودخانهای که با وجود بارندگیهای امسال، آن قسمت از بسترش خشک مانده بود و تنها اندکی آب، میان گلولای باقی بود.
در همان مسیر، یکی از همراهان بستهای را میان خاکها دید. کاغذی که با دقت پیچیده و با چسپ و سنگ پوشیده شدهبود. از روی کنجکاوی آن را باز کردند. داخلش نام چند نفر و نام مادرانشان نوشته شده بود؛ چیزی که به گفتهی اهل فن، شباهت زیادی به نوشتههایی داشت که برای کارهای باطل از آن استفاده میشود.
با یکی از راقیان تماس گرفتند و طبق راهنمایی او، آن نوشتهها را از بین بردند.
اما از وقتی این ماجرا را شنیدم، ذهنم جای دیگری مانده است...
اگر خدا بخواهد بندهای را حفظ کند، اسبابش را از جایی فراهم میکند که هیچگاه به ذهن انسان نمیرسد. چه کسی آن مرد را واداشت که درست همان نقطه را ببیند؟ چه کسی قدمهایشان را به همان مسیر کشاند؟ چه کسی آن بستهی پنهان را درست در همان لحظه، پیش چشمشان قرار داد؟ چطور در این پربارانی امسال آن رودخانهی جاری پارسال، خشکیده؟ و هزاران چرای دیگر... ما فقط ظاهرِ اتفاقها را میبینیم؛ اما پشت هر اتفاق، تدبیری جریان دارد که چشم ما از دیدنش کوتاه است. إِنَّ اللَّهَ يُدَافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا... «همانا خداوند از کسانی که ایمان آوردهاند دفاع میکند.» (حج: ۳۸)
چه بسیار بلاهایی که هرگز نفهمیدیم از کنارمان گذشتند... چه بسیار شرهایی که پیش از رسیدن، خداوند راهشان را بست... و چه بسیار لطفهایی که آنقدر آرام بر ما جاری شدند که حتی متوجه حضورشان نشدیم. شاید در قیامت، بیش از آنکه از نعمتهایی که دیدهایم شگفتزده شویم، از بلاهایی که هرگز به ما نرسیدند حیرت کنیم. شاید بزرگترین نعمتهای زندگی، همان بلاهایی باشند که هیچوقت نفهمیدیم خدا چگونه از کنارمان عبورشان داد؛ درست همانند آن کسانی که دیروز نه از آن نقشهی شوم بوی برده بودند و نه از دفع معجزهآسای آن... «وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» «و هر کس بر خدا توکل کند، خدا برای او کافی است.»...
کنارش نشسته بودم. بیوقفه صفحه را بالا و پایین میکرد. لحظهای بلند میخندید، چند ثانیه بعد نگاهش آرام و غمگین میشد. پست بعدی اخمش را در هم میکشید و بعد بیآنکه فرصت کند هیچکدام از این احساسات را زندگی کند، تصویر دیگری از راه میرسید. برایم عجیب بود... این همه فراز و فرود احساس، در چند دقیقه. این همه خنده و اندوه، تعجب، خشم و تحسین، در تصاویری که عمر بعضیهایشان به سیثانیه هم نمیرسد. ذهن، هنوز درگیر معنای یک تصویر است که تصویر بعدی احساسی تازه را به او تحمیل میکند. شاید برای همین است که دیگر کمتر چیزی در ما میماند. نه اندوهی فرصت نشستن پیدا میکند، نه شادیای عمق میگیرد، نه اندیشهای به تأمل میرسد. ما از یک احساس، مستقیم به احساسی دیگر پرتاب میشویم، بیآنکه فرصت کنیم هیچکدام را واقعاً بفهمیم. شاید به همین دلیل است که هیچوقت حتی وسوسهی نصب اینستاگرام هم در دلم شکل نگرفته. نه از سر مخالفت با آن، بلکه چون این بیانسجامی پیوسته با روحیهام سازگار نیست. دلم هنوز دوست دارد هر احساس، هر تصویر و هر فکر، آنقدر فرصت داشته باشد که آرام در جانم بنشیند؛ نه اینکه پیش از فهمیده شدن جای خود را به بعدی بدهد...
آنچه بیش از هر چیز در ایمان دوست دارم، رحمتِ پنهانِ آن است، شاید همین ثمره واقعی قلب باشد. ایمان، پیش از آنکه درمان باشد سپر است؛ تو را از بسیاری لغزشها حفظ میکند، در روزگاری که فتنهها از هر سو قد میکشند و دنیا با هزار رنگ و نیرنگ، دل را به سوی خود میخواند. اما اگر روزی از پس همهی این مراقبتها هم لغزیدی قصه به پایان نمیرسد. ایمان، فقط هنر نگهداشتن ندارد، هنر بازگرداندن هم دارد. درهای رحمت را نمیبندد. دستت را رها نمیکند. برای دل شکسته راهِ بازگشت میگذارد؛ با استغفاری در دلِ سحر، با رکعتی نماز، با روزهای در ایامی خاص، با اشکی که از پشیمانی بر گونه مینشیند. چه خدای مهربانی... پیش از آنکه ما به درمان زخمهایمان فکر کنیم، مرهمِ آن را در شریعتش قرار داده است. او بهتر از همه میدانست ما به نگهبانی همیشگی و بعد آن برای افتادنهایمان به راه برخواستن نیازمندیم.
کلاس اول یا دوم دبستان بودم. نزدیک ظهر، من و مادربزرگ در خانه مانده بودیم و مشغول درست کردن پنیر بودیم. همه به مزرعه رفته بودند. در خانه به صدا درآمد. دو زن، برای کمک خواستن، پشت در ایستاده بودند. چهرهی اولی که به در نزدیک بود را خوب به یاد دارم آن یکی را نه، اما بیاد ماندنیتر شد. مادربزرگ، تکهای از همان پنیر تازه را که با دستان کوچک خودم درست کرده بودم، به دستم داد تا برایشان ببرم. چند ساعت بعد خبر رسید که در سراشیبیِ یکی از روستاهای همسایه، خودرویی که پدربزرگ و عمویم با آن گندمها را برای فروش میبردند، تصادف کرده است. زنی که همراه کودکِ در راهش بود، جانش را از دست داده بود. بعد فهمیدیم همان زن، ساعتی پیش، پشت در خانهی ما ایستاده بود. هنوز هم گاهی به آن پنیر فکر میکنم؛ پنیر کوچکی که هرگز به خانه نرسید. عجیب است... ما خیال میکنیم دیدارها آغازِ آشناییاند، اما بعضی دیدارها آخرین ایستگاه زندگیاند. آن روز، اجل هم از آستانهی خانهی ما گذشت؛ آرام، بیصدا... و ما هیچکدام نشناختیمش. زندگی، گاهی بزرگترین خبرهایش را در عادیترین ساعتها پنهان میکند...
نزدیکِ غروب است. لباسها را روی بند پهن کردهام و گلها سهمِ امشبشان را از آب گرفتهاند. گرمای روز آرامآرام از تب افتاده و آسمان هنوز روشن است، اما ماه، سرِ موعد، خودش را به آسمان رسانده است. پرندگان، با نهایتِ توکل و نظمی که هیچگاه به هم نمیریزد، پهنهی آسمان را به سمت خانههایشان میشکافند. ایستادهام و به این همه سادگی نگاه میکنم؛ به زندگی که بیهیاهو جریان دارد. آنوقت با خودم فکر میکنم ایمان قرار نیست ما را از زندگی جدا کند؛ قرار است در دلِ همین زندگی جاری باشد. میانِ لباسهایی که از نسیم تکان میخورند، گلهایی که تشنهی آباند، غروبهایی که هر روز از راه میرسند و آسمانی که هر بار، بیصدا آدم را به یاد خدا میاندازد.... #شب
صلوات جبران آن همه حق نیست؛ اما شاید اعتراف کوچکی باشد به این دلتنگی... شاید قدمی باشد برای کمکردنِ این فاصله... و شاید مرهم، برای دلی که دیر فهمیده چقدر از رسولِ رحمت ﷺ دور مانده است...
سختترین گمشدن، گم شدن در میان شلوغیِ خودت است. جایی که سکوت، دیگر آرامش نیست؛ سنگینی است. جایی که خلوت، دیگر مأمن نیست؛ میدان نبرد فکرهاست. و آنوقت انسان میفهمد برای ادامه دادن، بیش از هر چیز به معنایی نیاز دارد که دوباره او را به خودش بازگرداند. جایی که در آن هیاهوی درون بیهیچ توضیحی چشمانت را میبندی و دل فقط آرام میگوید: یارب...
الساعةفرقی نمیکند تو مردی از شهر خودش باشی که می شناسدت یا مردی رهگذر که او را نمی شناسی. آشنا یا غریبه بودن، چوپان یا نبی بودنت ملاک چگونگی برخورد او با تو نیست. او از همه ی مردهای عالم اینگونه حیا می کند. پاک سرشت یا بدطینت بودنت هم به خودت مربوط است.
دختر شعیب، دختری نیست که به مردها بگوید شمایید که باید مراقب چشمانتان باشید، خداوند است که می گوید چه کسی چه کار کند؛ این دختر می خواهد در معرض چشم ها نباشد.
مدتی است گوسفندان را برای سیراب کردن لب چشمه می برند اما هنوز هم مانند غریبه ها گوشه ی دوری می ایستند تا نوبتشان برسد. حیا نگذاشته همه چیز عادی شود. حیا صبورشان کرده است. بشارت این صبر، رسیدن موسی است. قرار نیست همیشه انتظار بکشند. الله متعال این وظیفه را از شانه های شان برداشت و بر دوش آن مرد قوی و امین گذاشت.
حیا همه اش خیر است. اگر نمی بود چه چیزی می توانست جلوی عجله برای نوبت آب را بگیرد؟ موسی می آمد و می رفت و تو تا همیشه در چرخه ی یک رقابت بیهوده گیر می افتادی.
حیا همه اش خیر است. یکیش آمدن موسی بود...
عالی بود... حیا گاهی تو را از چشمه عقب نگه میدارد؛ تا موسی را به راهت بیاورد...