TGViewer
Channel Public Channel
وردة حمراء🥀

وردة حمراء🥀

@vardeahmar

و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Subscribers
1.51K
Photos
387
Videos
27
Links
28

Showing posts older than #2316 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #2315 1.62K
مؤمن در هر نبردی، به‌ویژه در نبرد با نفس، دلیلی محکم برای ایستادن دارد؛ رضایت خدا.
شاید رنج بکشد، شاید دلش زخمی شود، اما می‌داند پایان این راه بی‌پاداش نیست.
و اگر روزی هم لغزید، راه بازگشت بسته نیست؛ درِ امنِ توبه و ندامت همیشه گشوده است.
شاید همین امید، بزرگ‌ترین سرمایه ی مؤمن در مبارزه با نفس باشد.
#یادآوری
Post #2314 1.94K
گاهی خدا، تمام تاریکی را برنمی‌دارد؛ فقط همان‌جایی را روشن می‌کند که باید قدم بعدی را برداری.
Post #2311 1.43K
وردة حمراء🥀 التماس دعا دارم🤍
بعضی پیوندها با دیدار زنده‌اند، بعضی با صدا؛ اما عمیق‌ترین پیوندها با دعا ادامه پیدا می‌کنند.
بعد از مرگ، بعد از جدایی، و آن‌سوی همه‌ی فاصله‌ها... هنوز چیزی هست که به مقصد می‌رسد؛ دعا🤍
Post #2310 1.61K
التماس دعا دارم🤍
Post #2309 1.51K
از نکته‌های تأمل‌برانگیز این است که موسی علیه‌السلام با وجود آنکه از کم‌فصاحتی و لکنت در زبان خود رنج می‌برد، تنها پیامبری بود که خداوند با او به‌گونه‌ای ویژه و مستقیم سخن گفت.

این حقیقت یادآور می‌شود که ارزش انسان نزد خداوند، به سلامت قلب، اخلاص و ایمان اوست، نه به توانایی‌های ظاهری یا جسمی.

#منقول
Post #2308 1.45K
عبدالله به ذکر عادت کنید دوستان. آسان‌ترین و سریع‌ترین کار برای تغییر همین ذکر است. در ثانی ذکر در تغییر حال هم خیلی مؤثر است و می‌تواند نزدیکترین دروازه برای عبور به سوی دیگر طاعات باشد. کاری بسیار آسان اما خیلی مؤثر است. کافی است معنای یک ذکر را یاد بگیرید. معنای چیزی که گاه سه چهار کلمه است. مثل: سبحان الله وبحمده. بعد همان را با حضور دل بگویید. در حال نشسته و ایستاده و خوابیده و در حال انجام کارهای خانه. نه جای چیزی را تنگ می‌کند و نه زحمتی دارد. فقط توفیق است و سود. ذکر، نردبان است. ذکر مونس است دوستان. دنیا همه‌اش قهقهه‌های جوانی نیست. تو همدمی لازم داری که هیچکس نتواند از تو بگیرد و دزد شرایط آن را از تو نرباید. پس به ذکر عادت کن. ذکر آنقدر آسان و بی‌هزینه است که همین الان می‌توانی شروعش کنی. شروع کن لطفا
و شروع کنیم...
سبحان الله و بحمده🤍
Post #2307 1.34K
نیم ساعت بیشتر است از حیاط آمده‌ام داخل... اما انگار چشم‌هایم را همان دمِ در، رو به آسمان جا گذاشته‌ام.
شاید چون آسمانِ این روستا برای من فقط آسمان نیست.
سال‌هاست هر بار که سرم را بالا گرفته‌ام، بخشی از زندگی‌ام را میان همان ستاره‌ها پیدا کرده‌ام.
دختربچه‌ای را می‌بینم که حوله دست‌پدر را رول کرده و لای دستمالِ مادر، بجای عروسک می‌پیچید و روی پله‌های حیاط بازی می‌کرد؛ همان دختربچه‌ای که از تاریکیِ دالانِ گوسفندها می‌ترسید.
تابستان‌هایی را می‌بینم که کمباین سر‌زمین بود و حیاط، بوی گندمِ تازه می‌گرفت.
شب‌های آغازِ هدایتم را به یاد می‌آورد که با شنیدن اذان، بی‌اختیار نگاهم به آسمان گره می‌خورد و دلم، بی‌آنکه دلیلش را بداند، آرام می‌شد.
و شب‌هایی را که غم، تنها هم‌صحبت نامهربانم بود؛ شب‌هایی که هیچ‌کس از گفت‌وگوهای خاموشِ من و آسمان خبر نداشت.
حالا می‌فهمم آسمان هیچ‌وقت عوض نشد؛ این من بودم که هر بار با دلی تازه زیر آن ایستادم.
شاید برای همین است که هنوز هم هر وقت به روستا برمی‌گردم، دلم می‌خواهد چند دقیقه فقط به آسمان خیره شوم...
انگار بخشی از کودکی، بخشی از ایمان، و بخشی از تمام دلتنگی‌هایم را سال‌ها پیش، میان همان ستاره‌ها به امانت گذاشته‌ام.
و در شبهایی شبیه امشب، آسمان بی‌صدا تکه‌ای از من را به خودم پس می‌دهد.

#خاطرات
#روستایی
Post #2305 1.07K
همهٔ شب‌ها برای ماندن نیامده‌اند؛ بعضی فقط آمده‌اند تا صبح را باارزش‌تر کنند...
Post #2304 1.27K
الملک؛ چراغی پیش از رسیدن تاریکی...🤍
Post #2303 1.59K
وَصْفْ زمین، تبعیدگاه کسانی است که شیطان هنوز به آن‌ها امیدوار است.
اگر زمین تبعیدگاه است، پس چرا راهِ آسمان از همین خاک می‌گذرد؟!
Post #2302 1.28K
جمعه غنیمتی برای نشان ارادتت به محبوب دو عالم 🤍
اللهم صلِ وسلم على نبينا محمد ﷺ 🌱
Post #2301 1.36K
کسی از آن گوشهٔ بکرِ رو به غروبش خبر نداشت. او هر بار، بارِ دلش را همان‌جا زمین می‌گذاشت و خدا، بی‌آنکه کسی بداند شانه‌هایش را سبک‌تر به خانه برمی‌گرداند....
Post #2300 1.1K
وردة حمراء🥀 توکل🤍🌱
اعتماد می‌کنی... و در هر تنگنا، یکی از نام‌هایش را صدا می‌زنی. دل، آرام‌آرام گرم می‌شود؛ به هر بار لباسِ توکلی که با نخِ دعا بر آشیانهٔ قلبت می‌پوشانی.
آن‌وقت می‌فهمی امید، همان گرمایی‌ست که خدا پیش از رسیدنِ گشایش، در دلِ بندگانش می‌نشاند.
Post #2299 1.16K
توکل🤍🌱
Post #2298 1.47K
مُوَحِّد نِوِشت او از دردهایش می‌گفت و می‌نوشت، دیگران برایش کف می‌زدند! نه او مشتاق تشویق شدن بود و نه کسی خواهان لمس دردهایش... #دلنوشته
همهٔ دست‌زدن‌ها از سرِ بی‌دردی نیست...
گاهی آدم‌ها جز کف زدن، راهی برای بغل‌کردنِ واژه‌هایی که گریسته‌اند بلد نیستند.

اما همیشه فاصله‌ی عجیبی هست میان فهمیدن یک متن و صاحب آن...
Post #2297 1.6K
یاربی...
جست‌وخیزهای زندگی، با آنکه می‌دانم در خود نشانی از حکمت تو دارند، باز گاهی دستِ نامهربانِ بی‌قراری، یقهٔ صبرم را می‌گیرد.
گاهی، چون کودکی گمشده در شلوغیِ یک غروب، سرآسیمگی بر قلبم چنبره می‌زند؛ و یادِ دعا، آغوشِ مادرانه‌ای می‌شود که مرا از گم‌گشتگی نجات می‌دهد.
چه خوشبختی بزرگی‌ست که در غربتِ ایمانِ این روزها، در این آشفته‌بازارِ بی‌توکلی، رهایم نکرده‌ای.
هر بار که نورِ امیدی را به یاد می‌آورم که پشتِ درهای بستهٔ اتاقِ تاریکِ رنج بر دلم پاشیده‌ای، خیالم از گره‌های کورِ این روزها آرام می‌شود.
حواسم هست که طعمِ ناامیدی از دیگران را به من می‌چشانی، تا مبادا مفهومِ بندگی را فراموش کنم؛ بندگیِ آزاد از غل‌ و زنجیرِ وابستگی...
یاربی...
خود، به کمبودها و غفلت‌هایم آگاهم؛ اما از من مگیر آن اطمینانِ شیرینی را که از حضورت در جانم ریشه دوانده است.
مبادا روزی، درِ ثنا را بر دلم ببندی... که اندیشیدن به آن، رعشه بر جانم می‌اندازد.

محبوبم...
دستم را رها مکن؛ که توانِ تا انتهای این راه، از توست.

خلوتی در دل شب...
#دعا
Post #2296 1.14K
مادرم با دستانش امید می‌کارد.
برای همین است که در خانهٔ ما، سطل‌های شکسته هم گاهی سر از باغچه درمی‌آورند.
او به ما آموخته همیشه شکستن، پایانِ کار نیست.
در روستا بارها دیده‌ام سطل‌های شکسته، تشت‌های ترک‌خورده و کوزه‌های لب‌پریده را پر از خاک کرده‌اند و در آنها شمعدانی و ریحان کاشته‌اند.
شاید خدا هم بعضی چیزها را از زندگی ما می‌گیرد تا در همان جای شکستگی، رویشی دیگر آغاز شود؛ رویشی که اگر آن ظرف سالم می‌ماند، هرگز فرصت ظهور پیدا نمی‌کرد.
همهٔ ظرف‌های شکسته را نباید دور انداخت.
بعضی‌هایشان هنوز فصلِ گل دادنشان نرسیده است...

#روستایی
Post #2294 1.15K
وردة حمراء🥀 فراموشت نکنم، منی که از قلب تو روییدم...
گاهی شب‌ها، وقتی هیاهوی روز فرو می‌نشیند، دل فرصت پیدا می‌کند سراغ چیزهایی برود که مشغله‌ها در روشنای روز رویشان پرده کشیده‌اند؛ برای بعضی‌ها یک آرزو، برای بعضی‌ها یک نگرانی، و برای بعضی‌ها عزیزی که سال‌هاست رفته اما از خاطر نرفته است...
هر کس مرا از نزدیک بشناسد، می‌داند پدربزرگم چه جایگاهی در زندگی من داشت.
امروز به ذهن همیشه پرسشگر و جست‌وجوگرم فکر می‌کردم؛ به عادتی که هر اتفاق و هر منظره‌ای را به قصه‌ای در ذهنم بدل می‌کند و برای هر چیز، معنایی می‌جوید.
با خودم گفتم شاید ریشهٔ این نگاه، به همان صبح‌های دور برگردد؛ روزهایی که همراه پدربزرگم به شهر می‌آمدم. دستان کوچک مرا در دست‌های پینه‌بسته و گرمش می‌گرفت و تا باز شدن بازار، در کوچه‌های خلوت و ساکت شهر قدم می‌زدیم. او برایم از آدم‌ها، روزگار، خاطرات و تجربه‌هایش می‌گفت.
کوچه و محله‌ها را معرفی میکرد و من گوش می‌دادم و سوال پیچش میکردم و بی‌آنکه بدانم بذر محبت به واژه‌ها را برای بکار‌گیری معنا در دلم می‌کاشت.
امروز که به آن صبح‌ها فکر می‌کنم، گمان می‌کنم پدربزرگم فقط مرا به شهر نمی‌آورد؛ بی‌آنکه خودش بداند، داشت نگاه کردن را به من می‌آموخت.

خدا رحمتش کند...
شاید بخشی از من، هنوز همان دخترکی است که دست در دست او، در کوچه‌های خاموش شهر راه می‌رفت و بی‌آنکه بداند، داشت ساخته می‌شد.
اگر امروز در هر گوشه‌ای از این دنیا چیزی برای دیدن پیدا می‌کنم، سهمی از آن نگاه را از او به ارث برده‌ام...
کاش میدانستی در نبودت هنوز خوبی‌هایت در دلم ادامه‌ی زندگی می‌دهند.
هیچ‌کس دیگر تو نمی‌شود...

#خاطرات
Post #2293 1.03K
(وإن هزّت رياح اليأسِ مركبی فحُسن الظن بالله يٌنجينی💚)
Post #2292 1.84K
نیل؛ یادگار رنج یا نشانه‌ی پیروزی؟

گاهی یک مکان، یک صدا، یک بو یا یک منظره، برای همیشه یادآور رنجی می‌شود که روزی در آن زیسته‌ایم؛ اما خدا همان نشانه را بعدها به یادگار پیروزی تبدیل میکند.
گاهی حادثه‌ای که بر ما گذشته، چنان با یک مکان یا نشانه گره می‌خورد که تا ابد هرچه از آن نشان ببینیم، همان حس در جانمان زنده می‌شود.
مدت‌هاست به نیل در داستان موسی می‌اندیشم.
نمی‌دانم چند بار مادر موسی بر ساحل آن ایستاده و موج‌های نیل را نگریسته است؛ اما گمان می‌کنم هر بار، آن روز را به یاد آورده باشد؛ روزی که کودکش را گرسنه و بی‌پناه بر آغوش آب سپرد و دلش را میان موج‌ها جا گذاشت.
خواهر موسی نیز لابد از آن روز به بعد، هرگاه بر ساحل قدم زده، اضطراب آن تعقیب خاموش را به خاطر آورده است؛ همان روزی که چون دیده‌بانی هوشیار، رد سبد را می‌گرفت و در پس گام‌های لرزانش، استواری یک خواهر موج می‌زد.
اما خدا گاهی عجیب‌ترین کارها را با خاطرات ما می‌کند.
اگر بخواهد، همان نشانه‌ای را که روزی پرچم رنج بوده است، به رمز پیروزی بدل می‌کند.
نیل برای آن خانواده فقط رودخانه‌ای جاری نبود؛ یادگار جدایی، ترس و چشم‌انتظاری بود.
اما سال‌ها بعد، همان کودک بی‌اختیارِ بر آب نهاده‌شده، به اذن خدا چنان قدرتی یافت که دریا راهش را گشود و همان آب، فرعون و سپاهش را در خود فرو برد.
انگار خدا می‌خواست نشان دهد که گاهی درمان یک زخم، درست از همان جایی می‌رسد که زخم آغاز شده است...

#باقرآن
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →