یاربی...
جستوخیزهای زندگی، با آنکه میدانم در خود نشانی از حکمت تو دارند، باز گاهی دستِ نامهربانِ بیقراری، یقهٔ صبرم را میگیرد.
گاهی، چون کودکی گمشده در شلوغیِ یک غروب، سرآسیمگی بر قلبم چنبره میزند؛ و یادِ دعا، آغوشِ مادرانهای میشود که مرا از گمگشتگی نجات میدهد.
چه خوشبختی بزرگیست که در غربتِ ایمانِ این روزها، در این آشفتهبازارِ بیتوکلی، رهایم نکردهای.
هر بار که نورِ امیدی را به یاد میآورم که پشتِ درهای بستهٔ اتاقِ تاریکِ رنج بر دلم پاشیدهای، خیالم از گرههای کورِ این روزها آرام میشود.
حواسم هست که طعمِ ناامیدی از دیگران را به من میچشانی، تا مبادا مفهومِ بندگی را فراموش کنم؛ بندگیِ آزاد از غل و زنجیرِ وابستگی...
یاربی...
خود، به کمبودها و غفلتهایم آگاهم؛ اما از من مگیر آن اطمینانِ شیرینی را که از حضورت در جانم ریشه دوانده است.
مبادا روزی، درِ ثنا را بر دلم ببندی... که اندیشیدن به آن، رعشه بر جانم میاندازد.
محبوبم...
دستم را رها مکن؛ که توانِ تا انتهای این راه، از توست.
خلوتی در دل شب...
#دعا
Post #2297
1.6K