گاهی شبها، وقتی هیاهوی روز فرو مینشیند، دل فرصت پیدا میکند سراغ چیزهایی برود که مشغلهها در روشنای روز رویشان پرده کشیدهاند؛ برای بعضیها یک آرزو، برای بعضیها یک نگرانی، و برای بعضیها عزیزی که سالهاست رفته اما از خاطر نرفته است...
هر کس مرا از نزدیک بشناسد، میداند پدربزرگم چه جایگاهی در زندگی من داشت.
امروز به ذهن همیشه پرسشگر و جستوجوگرم فکر میکردم؛ به عادتی که هر اتفاق و هر منظرهای را به قصهای در ذهنم بدل میکند و برای هر چیز، معنایی میجوید.
با خودم گفتم شاید ریشهٔ این نگاه، به همان صبحهای دور برگردد؛ روزهایی که همراه پدربزرگم به شهر میآمدم. دستان کوچک مرا در دستهای پینهبسته و گرمش میگرفت و تا باز شدن بازار، در کوچههای خلوت و ساکت شهر قدم میزدیم. او برایم از آدمها، روزگار، خاطرات و تجربههایش میگفت.
کوچه و محلهها را معرفی میکرد و من گوش میدادم و سوال پیچش میکردم و بیآنکه بدانم بذر محبت به واژهها را برای بکارگیری معنا در دلم میکاشت.
امروز که به آن صبحها فکر میکنم، گمان میکنم پدربزرگم فقط مرا به شهر نمیآورد؛ بیآنکه خودش بداند، داشت نگاه کردن را به من میآموخت.
خدا رحمتش کند...
شاید بخشی از من، هنوز همان دخترکی است که دست در دست او، در کوچههای خاموش شهر راه میرفت و بیآنکه بداند، داشت ساخته میشد.
اگر امروز در هر گوشهای از این دنیا چیزی برای دیدن پیدا میکنم، سهمی از آن نگاه را از او به ارث بردهام...
کاش میدانستی در نبودت هنوز خوبیهایت در دلم ادامهی زندگی میدهند.
هیچکس دیگر تو نمیشود...
#خاطرات
Post #2294
1.15K
وردة حمراء🥀 فراموشت نکنم، منی که از قلب تو روییدم...