نیم ساعت بیشتر است از حیاط آمدهام داخل... اما انگار چشمهایم را همان دمِ در، رو به آسمان جا گذاشتهام.
شاید چون آسمانِ این روستا برای من فقط آسمان نیست.
سالهاست هر بار که سرم را بالا گرفتهام، بخشی از زندگیام را میان همان ستارهها پیدا کردهام.
دختربچهای را میبینم که حوله دستپدر را رول کرده و لای دستمالِ مادر، بجای عروسک میپیچید و روی پلههای حیاط بازی میکرد؛ همان دختربچهای که از تاریکیِ دالانِ گوسفندها میترسید.
تابستانهایی را میبینم که کمباین سرزمین بود و حیاط، بوی گندمِ تازه میگرفت.
شبهای آغازِ هدایتم را به یاد میآورد که با شنیدن اذان، بیاختیار نگاهم به آسمان گره میخورد و دلم، بیآنکه دلیلش را بداند، آرام میشد.
و شبهایی را که غم، تنها همصحبت نامهربانم بود؛ شبهایی که هیچکس از گفتوگوهای خاموشِ من و آسمان خبر نداشت.
حالا میفهمم آسمان هیچوقت عوض نشد؛ این من بودم که هر بار با دلی تازه زیر آن ایستادم.
شاید برای همین است که هنوز هم هر وقت به روستا برمیگردم، دلم میخواهد چند دقیقه فقط به آسمان خیره شوم...
انگار بخشی از کودکی، بخشی از ایمان، و بخشی از تمام دلتنگیهایم را سالها پیش، میان همان ستارهها به امانت گذاشتهام.
و در شبهایی شبیه امشب، آسمان بیصدا تکهای از من را به خودم پس میدهد.
#خاطرات
#روستایی
Post #2307
1.34K