TGViewer
وردة حمراء🥀 وردة حمراء🥀 @vardeahmar · 1.51K subscribers
Post #2325 1.3K
کلاس اول یا دوم دبستان بودم. نزدیک ظهر، من و مادربزرگ در خانه مانده بودیم و مشغول درست کردن پنیر بودیم. همه به مزرعه رفته بودند. در خانه به صدا درآمد. دو زن، برای کمک خواستن، پشت در ایستاده بودند. چهره‌ی اولی که به در نزدیک بود را خوب به یاد دارم آن یکی را نه، اما بیاد ماندنی‌تر شد.
مادربزرگ، تکه‌ای از همان پنیر تازه را که با دستان کوچک خودم درست کرده بودم، به دستم داد تا برایشان ببرم.
چند ساعت بعد خبر رسید که در سراشیبیِ یکی از روستاهای همسایه، خودرویی که پدربزرگ و عمویم با آن گندم‌ها را برای فروش می‌بردند، تصادف کرده است. زنی که همراه کودکِ در راهش بود، جانش را از دست داده بود.
بعد فهمیدیم همان زن، ساعتی پیش، پشت در خانه‌ی ما ایستاده بود.
هنوز هم گاهی به آن پنیر فکر می‌کنم؛ پنیر کوچکی که هرگز به خانه نرسید.
عجیب است... ما خیال می‌کنیم دیدارها آغازِ آشنایی‌اند، اما بعضی دیدارها آخرین ایستگاه‌ زندگی‌اند.
آن روز، اجل هم از آستانه‌ی خانه‌ی ما گذشت؛ آرام، بی‌صدا... و ما هیچ‌کدام نشناختیمش.
زندگی، گاهی بزرگ‌ترین خبرهایش را در عادی‌ترین ساعت‌ها پنهان می‌کند...

#خاطرات
More from @vardeahmar
  1. Oct 3, 2026کاهش قدرت خریدمون داره هییی افزایش پیدا می‌کنه...
  2. Oct 2, 2026روشنیِ آبادی بعد از باران بوی کاهگلِ خیس در هوای نم‌خورده‌ی پاییز، درخت زالزالک و من، ایست…
  3. Oct 2, 2026photo post
  4. Oct 2, 2026همراهان گرامی امروز، دربرکات حین اجابت باران و عصر پرخیرش و لای صلوات‌هایتان استاد ارجمندم…
  5. Oct 1, 2026خدای من، ممنونم که هر بار با نشانه‌هایت دلم را گرم می‌کنی؛ نشانه‌هایی که گاهی درست در لحظه…
  6. Sep 29, 2026امشب، میان موهایم اتفاقی چشمم به یک تار سفید افتاد؛ تار کوچکی که نمی‌دانم از کی مهمان موها…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →