کلاس اول یا دوم دبستان بودم. نزدیک ظهر، من و مادربزرگ در خانه مانده بودیم و مشغول درست کردن پنیر بودیم. همه به مزرعه رفته بودند. در خانه به صدا درآمد. دو زن، برای کمک خواستن، پشت در ایستاده بودند. چهرهی اولی که به در نزدیک بود را خوب به یاد دارم آن یکی را نه، اما بیاد ماندنیتر شد.
مادربزرگ، تکهای از همان پنیر تازه را که با دستان کوچک خودم درست کرده بودم، به دستم داد تا برایشان ببرم.
چند ساعت بعد خبر رسید که در سراشیبیِ یکی از روستاهای همسایه، خودرویی که پدربزرگ و عمویم با آن گندمها را برای فروش میبردند، تصادف کرده است. زنی که همراه کودکِ در راهش بود، جانش را از دست داده بود.
بعد فهمیدیم همان زن، ساعتی پیش، پشت در خانهی ما ایستاده بود.
هنوز هم گاهی به آن پنیر فکر میکنم؛ پنیر کوچکی که هرگز به خانه نرسید.
عجیب است... ما خیال میکنیم دیدارها آغازِ آشناییاند، اما بعضی دیدارها آخرین ایستگاه زندگیاند.
آن روز، اجل هم از آستانهی خانهی ما گذشت؛ آرام، بیصدا... و ما هیچکدام نشناختیمش.
زندگی، گاهی بزرگترین خبرهایش را در عادیترین ساعتها پنهان میکند...
#خاطرات
Post #2325
1.3K