میگفت دیروز همراه خانواده به گردش رفته بودند. نزدیک غروب، برای قدمزدن کنار رودخانهای رفتند. رودخانهای که با وجود بارندگیهای امسال، آن قسمت از بسترش خشک مانده بود و تنها اندکی آب، میان گلولای باقی بود.
در همان مسیر، یکی از همراهان بستهای را میان خاکها دید. کاغذی که با دقت پیچیده و با چسپ و سنگ پوشیده شدهبود. از روی کنجکاوی آن را باز کردند. داخلش نام چند نفر و نام مادرانشان نوشته شده بود؛ چیزی که به گفتهی اهل فن، شباهت زیادی به نوشتههایی داشت که برای کارهای باطل از آن استفاده میشود.
با یکی از راقیان تماس گرفتند و طبق راهنمایی او، آن نوشتهها را از بین بردند.
اما از وقتی این ماجرا را شنیدم، ذهنم جای دیگری مانده است...
اگر خدا بخواهد بندهای را حفظ کند، اسبابش را از جایی فراهم میکند که هیچگاه به ذهن انسان نمیرسد.
چه کسی آن مرد را واداشت که درست همان نقطه را ببیند؟
چه کسی قدمهایشان را به همان مسیر کشاند؟
چه کسی آن بستهی پنهان را درست در همان لحظه، پیش چشمشان قرار داد؟
چطور در این پربارانی امسال آن رودخانهی جاری پارسال، خشکیده؟
و هزاران چرای دیگر...
ما فقط ظاهرِ اتفاقها را میبینیم؛
اما پشت هر اتفاق، تدبیری جریان دارد که چشم ما از دیدنش کوتاه است.
إِنَّ اللَّهَ يُدَافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا...
«همانا خداوند از کسانی که ایمان آوردهاند دفاع میکند.»
(حج: ۳۸)
چه بسیار بلاهایی که هرگز نفهمیدیم از کنارمان گذشتند...
چه بسیار شرهایی که پیش از رسیدن، خداوند راهشان را بست...
و چه بسیار لطفهایی که آنقدر آرام بر ما جاری شدند که حتی متوجه حضورشان نشدیم.
شاید در قیامت، بیش از آنکه از نعمتهایی که دیدهایم شگفتزده شویم، از بلاهایی که هرگز به ما نرسیدند حیرت کنیم.
شاید بزرگترین نعمتهای زندگی، همان بلاهایی باشند که هیچوقت نفهمیدیم خدا چگونه از کنارمان عبورشان داد؛ درست همانند آن کسانی که دیروز نه از آن نقشهی شوم بوی برده بودند و نه از دفع معجزهآسای آن...
«وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» «و هر کس بر خدا توکل کند، خدا برای او کافی است.»...
Post #2331
1.47K