از کردستان تا آن جنوبِ بارانی، سلام. 🌧️
متنت را که خواندم، به فکر رفتم که ما امسال را چه کردیم؟ چه گذشت و چه چیزهایی از این روزها برایمان ماند...
شاید نه به کیفیت مکتب شما، اما در مسجد قدیمی ما، با سقف کوتاه و فضای کوچک، مکتبی کوچک برپاست.
کلاس تابستانی بچههای ابتدائی ما هنوز تمام نشده و ما تا آخر شهریور مهمان این روزهاییم.
از دخترانم، نه نفر جزء سی را به پایان رساندهاند و حالا در سورههای مزمل و جن ماندهاند؛ و باقی، نفسهای آخر و شادیِ رسیدن به اتمام جزء سی را تجربه میکنند.
چهارشنبهی پیش، امتحان پنجاه حدیث از ریاضالصالحین را هم با موفقیت پشت سر گذاشتند.
امروز کتاب کار «اسماءالله» را شروع کردیم؛ باشد که تابستان را با توشهای بیشتر و دلهایی محکمتر به پایان برسانیم و این بچهها را با باورهایی استوارتر به مدرسههای بیپناهشان بسپاریم...
امروز اسماءالحسنی هم کار کردیم تا برای جشن تابستانی آماده باشیم.
راستی داشت یادم میرفت؛ داستان پیامبرانمان هم امروز به بیتابی سرورمان موسی علیهالسلام در همراهی با خضر رسید.
و الحمدلله برای این فرصت؛ برای این روزهای کوچک و پربرکت، و برای مجالِ تربیت نسلی نو...🤍
و یارب نیتمان را خالص کن و تلاشهای کوچکمان را پربار...
و الحمدلله رب العالمین...
#دخترانم
Post #2341
1.47K
مداد و پاکُّن مسال در دورهٔ تابستانی از ده نفر دختری که اینجا بودن پنج نفرشون حفظ جزء سی رو تمام کردند و چقدر خوشحال بودن خودشون، خوشحالیش مثل بارانه... در کلاسمون یک باران زیبای کوچک هم داریم که مثل لبخنده و نمیشه ببینیش و دوستش نداشته باشی...