نزدیکِ غروب است. لباسها را روی بند پهن کردهام و گلها سهمِ امشبشان را از آب گرفتهاند. گرمای روز آرامآرام از تب افتاده و آسمان هنوز روشن است، اما ماه، سرِ موعد، خودش را به آسمان رسانده است. پرندگان، با نهایتِ توکل و نظمی که هیچگاه به هم نمیریزد، پهنهی آسمان را به سمت خانههایشان میشکافند. ایستادهام و به این همه سادگی نگاه میکنم؛ به زندگی که بیهیاهو جریان دارد.
آنوقت با خودم فکر میکنم ایمان قرار نیست ما را از زندگی جدا کند؛ قرار است در دلِ همین زندگی جاری باشد. میانِ لباسهایی که از نسیم تکان میخورند، گلهایی که تشنهی آباند، غروبهایی که هر روز از راه میرسند و آسمانی که هر بار، بیصدا آدم را به یاد خدا میاندازد....
#شب
Post #2324
982