Post #2340
912
أرِح قَلبی🤍 گاهی پیش رفتن نشدنی به نظر میاد؛ که جهان تاریک است و راه حیلهگر و سایهها در تعقیب و دیوها مراقب و مه غلیظ و گامها سنگین. اما ادامه دادن سرنوشت ناگزیر ماست. این روح سرکش، این میل بیانتها، این تکهی کوچک امید که هر روز صبح همراه ما بیدار میشود و شب در خیال ما تصویر میسازد که برو، برو، برو... 🤍
و عجیب نیست اگر در این همه تاریکی تنها چیزی که باید به آن اعتماد کرد همین ندای کمجانِ «برو» باشد؛ صدایی که نه تاریکی را انکار میکند و نه از آسان بودن راه میگوید فقط آرام و پیوسته، تو را از ماندن بازمیدارد...