کنارش نشسته بودم.
بیوقفه صفحه را بالا و پایین میکرد. لحظهای بلند میخندید، چند ثانیه بعد نگاهش آرام و غمگین میشد.
پست بعدی اخمش را در هم میکشید و بعد بیآنکه فرصت کند هیچکدام از این احساسات را زندگی کند، تصویر دیگری از راه میرسید.
برایم عجیب بود...
این همه فراز و فرود احساس، در چند دقیقه. این همه خنده و اندوه، تعجب، خشم و تحسین، در تصاویری که عمر بعضیهایشان به سیثانیه هم نمیرسد.
ذهن، هنوز درگیر معنای یک تصویر است که تصویر بعدی احساسی تازه را به او تحمیل میکند.
شاید برای همین است که دیگر کمتر چیزی در ما میماند. نه اندوهی فرصت نشستن پیدا میکند، نه شادیای عمق میگیرد، نه اندیشهای به تأمل میرسد.
ما از یک احساس، مستقیم به احساسی دیگر پرتاب میشویم، بیآنکه فرصت کنیم هیچکدام را واقعاً بفهمیم.
شاید به همین دلیل است که هیچوقت حتی وسوسهی نصب اینستاگرام هم در دلم شکل نگرفته. نه از سر مخالفت با آن، بلکه چون این بیانسجامی پیوسته با روحیهام سازگار نیست.
دلم هنوز دوست دارد هر احساس، هر تصویر و هر فکر، آنقدر فرصت داشته باشد که آرام در جانم بنشیند؛ نه اینکه پیش از فهمیده شدن جای خود را به بعدی بدهد...
#یومیات
Post #2330
2.24K