کریستنسن طبق مشاهداتش متوجه یک نکته عجیب شده بود:
شرکتهای بزرگی که معمولا با اومدن تکنولوژیهای جدید از بازار عقب میفتادن، مدیریت بدی نداشتن و از قضا خیلی هم به مشتریهاشون توجه میکردن و به دنبال بهترین راه برای پاسخ دادن به نیاز اونها بودن. و نکته دقیقا از همینجا شروع میشد.
این شرکتها رابطه خیلی خوبی با مشتریهاشون داشتن چون به هر حال اونها تامینکننده سرمایه مورد نیاز شرکت برای بقا بودن.
به خاطر همین وقتی یک تکنولوژی جدید میاد همین شرکتهای بزرگ به دنبال این هستن که ببینن
آیا نیاز مشتریها رو برطرف میکنه یا کمک میکنه بهشون یا نه؟ اینجاست که همه چیز پیچیده میشه.
اگر شما با یک تکنولوژی برهمزننده طرف باشید جواب سوال بالا معمولا «نه» هست.
یعنی تکنولوژی جدید نیازهای مشتری شما رو برطرف نمیکنه.
مثال SGI رو در نظر بگیرید. کارتهای گرافیک جانبی برای PCها چه نیازی رو از مشتریهای حرفهای اونها برطرف میکرد؟ مشتریهایی که استودیوهای بزرگ فیلمسازی بودن یا شرکتهای صنعتی و گروههای تحقیقاتی که کارهای شبیهسازی سنگین انجام میدادن.
کارت گرافیک برای اونها یک شوخی بود از هر نظر.
اینجاست که شرکتی مثل SGI با خودش فکر میکنه که خب شاید این کارتهای گرافیکی یک بازار خوب داشته باشن و بتونن فروش رو زیاد کنن.
اما نه! به ابتدای داستان انویدیا که برگردیم این نکته برای ما خیلی واضحه، چون حتی موسسین انویدیا هم دید درستی از بازار نداشتن و با حدس و گمانهایی جلو رفتن که بیشترش هم اشتباه بود. بازار گیمرها هنوز شکل نگرفته بود و چشمانداز هیجانانگیزی هم وجود نداشت.
فقط کافیه یادمون بیاد که
آرزوی جنسن هوانگ فروش ۵۰ میلیون دلاری بود اما درآمد SGI در همون سال تاسیس انویدیا عدد خیرهکننده ۱٫۱ میلیارد دلاری بود. به فرض که یکی تو SGI میتونست هیئت مدیره رو راضی کنه که این بازار ۵۰ میلیون دلاری وجود داره در ۵ سال آینده، آیا رشد ۵ درصدی درآمد تو ۵ سال چیز جذابی به نظرشون میرسید؟ قطعا نه!
حالا ممکنه یکی تو SGI سرش به سنگ خورده باشه و بگه ممکنه این تکنولوژی در آینده جواب بده و باید سرمایهگذاری کنیم روش. داستان اینه که کی باید مسئول این تکنولوژی بشه؟ با چه فرایندهایی باید کار کنه روش؟ چندسال میتونه جواب سرمایهگذارها و هیئت مدیره رو بده در حالی که هیچی معلوم نیست؟
اصلا بیاید یه داستان فرضی دیگه رو پیش ببریم.
فرض کنیم سان مایکروسیستمز به کرتیس پریم و کریس مالچوسکی و جنسن هوانگ میگفت بیاید خودم بهتون فضا و امکانات میدم کارت گرافیکیتون رو تو شرکت ما تولید کنید (که از قضا این پیشنهاد رو هم دادن و رد شد). احتمالا به محض شکست اولین محصول تمام پروژه تعطیل میشد.
یا تو دنیای سان و SGI که هر سه چهارسال یک محصول جدید بیرون میومد چطور این گروه جدید باید به ارائه ۶ ماه یک بار محصولات جدید میرسیدن و از چه زنجیره تامینی استفاده میکردن تو شرکت؟ پس باز هم این مسیر به شکست منجر میشد.
و درست زمانی که SGI و سان توجهی به کارتهای گرافیکی نداشتن یک سری اتفاقات جالب افتاد:
• طی تمام این سالها درآمد SGI رشد خوبی داشت و مشکلی به نظر نمیرسید. مشتریها راضی بودن و به نظر میرسید که بیزینس به خوبی در جریانه.
• شرکتهای کوچیک و نوآور در همین مدت بازار اولیه خودشون رو پیدا کردن و برای پاسخ دادن به این بازار فرایندها و اکوسیستم جدیدی به وجود اومده بود. انویدیا با سرعت سرسامآوری حرکت میکرد و به لطف شبیهساز سختافزار و ارتباط با فبها میتونست محصولات رو سریعتر وارد بازار کنه. هرچند هنوز هم تهدید به حساب نمیومد.
• اما کم کم سرعت رشد پرفورمنس کارتهای گرافیکی از سرعت رشد پرفورمنس محصولات SGI بیشتر شد و انگار در یک چشم بر هم زدن محصولاتی رو وارد بازار کردن که دیگه پایینتر از نیاز مشتریهای SGI نبود!
• و حالا SGI یک روز از خواب بیدار شده بود و دیده بود یک رقیب جدید پیدا شده و ساختار سازمانی و زنجیره تامین و تمام چیزهایی که قبلا خوب کار میکردن، دیگه بهش اجازه نمیدن با این سرعت وارد عمل بشه و با انویدیا رقابت کنه.
و به این شکل بود که SGI که بزرگترین بازیگر بازار بود، بعد از سالها تقلا در نهایت تو سال ۲۰۰۶ اعلام ورشکستگی کرد. درست تو همون سالی که انویدیا نوآوری برهمزننده بعدی خودش رو قرار بود معرفی کنه! منتها بیاید خیلی تند نریم جلو. چون این موضوع قسمت بعدیه.