TGViewer
Channel Public Channel
از شِکَم‌نویسی‌ها

از شِکَم‌نویسی‌ها

@shekamnevis

✏️ چند خط واژه طعم‌دار





👇ارتباط با من
@Hadi_Hadiyan
Subscribers
65
Photos
8
Videos
0
Links
4
Recent Posts 15 shown
Post #63 51
وقتی بساط عصرانه تعطیل باشد و شکمت بهانه‌گیری کند، ناچاری چادر مادر سایز بزرگت را بگیری و روانه مجلس روضه و این داستان‌ها شوی. مسیر وقتی دلچسب می‌شود که مامانی‌جان زیرلب بگوید:
خاک عالم؛ فلانی سُفره داره. کاش از خونه یه چی میاوردم و سر سُفره می‌ذاشتم.

مجالس سُفره معمولا خلوت بود. نه این که کسی نیاید، کسی نمی‌توانست که بیاید؛ عرض و طول سُفره چیزی در حدود اندازه فرش صاحب‌خانه بود و فرصت چینش آدم‌ها را محدود می‌کرد. طیف رنگ سبز از کله‌غازی و لجنی و چمنی و دیگر و دیگر و دیگر، قاعده منزل را فرا می‌گرفت و‌ چشمانت به افقی سبز می‌گریست.

از رنگ سفره و‌ قرآن و کاسه و بشقاب‌ و گلاب‌پاش و پارچ و نمکدان بگیر تا شمع اندوهگین وسط سفره، همگی سبز بودند. حتی اَدوات شکمی هم سبز بودند: کشمش سبز قَلمی و خیار بوته‌ای و آب‌نبات‌هایی که لباسشان سبز بود. روال بازی هم این‌طور بود که یکی نذر می‌کرد و اگر حاجت می‌گرفت، باید مادرسبز سفرهٔ آن روز می‌شد.

بعضی‌ها، دخل جیب همسرشان با خوردنی‌های یخجال‌شان همخوانی داشت و آش رشته و دلمه برگ مو نذر می‌کردند. برخی هم باید چنگ به آستر جیب‌شان می‌زدند و پنیر شبنم به لای نان لواش می‌مالیدند و با یک مشت سبزی خوردن، سروته‌ کار را به‌هم‌می‌آورند. لقمه‌ای که نانش اصغر بود و محتویاتش اصغرتر و اصغرتر و اصغرتر.

دورتادور این حجم سبز را، سیاهی چادر مادربزرگ‌ها فرا گرفته بود. دورهمی مادربزرگ‌‌ها همیشه دوست‌داشتنی است. چند زن کهنه‌سوار با گیس‌‌ فلفل‌نمکی یک جا جمع می‌شوند و همیشه در توبره‌شان خوراکی دارند؛ چادری‌هایشان نُقل بهارنارنج و حاج‌بادامی و ناچادری‌هایشان تافی میوه‌ای و آب‌نبات پاستیلی.

اما در میان سیاه‌پوشان‌ مجلس، نازک‌آرای تن ساقِ گُلی در تکاپوی پذیرایی و دلربایی بود. همه هم‌دیگر را حاج‌خانوم خطاب می‌کردند و او را عروس‌خانوم. همه چیزش با همه فرق داشت. از کیف‌های زنانه آنجا، بُن‌بُن عسلی و آجیل مشکل‌گشا و آب‌نبات قیچی خارج می‌شد و او آدامس خرسی و هوبی به بچه‌ها می‌داد. همه بوی شابدولعظیم می‌دادند و او عطر مگنولیا. قرمزی لبانش، انار ساوه بود و دیگران تمشک نارس محمودآباد.

از این‌چنین سفره سبز، توقع می‌رفت که در آشپزخانه کوکوسبزی و قورمه سبزی در حال پخت باشد. حدود سی‌و‌چند جُفت چشم از زیر چادرها، دولاوراست‌شدن عروس‌خانم را می پایید و‌ چشم و گوش و دیگر حواس من در پی عطر نعناداغ آشپزخانه بود.

پیش‌بینی‌هایم از خروجی مطبخ دُرست بود؛ سفره را راستِ چند دیس بلوری خالی کردند و بساط کوکوسبزی فرود آمد. سروشکلش معمولی بود اما آذینِ آشپز در باطنش نهفته بود. نه آنقدر کُلُفت بود که گشنیز و جعفری‌‌اش خام و نه آنقدر نازک که سبزش یَشمی باشد. تخم‌مرغش به اندازه بود و زردی‌اش به چشم نمی‌آمد. تُرشیِ زرشکش، چشمانت را تنگ نمی‌کرد. گردویش به‌اندازه خورد شده بود و دندان‌هایت را درگیر نمی‌کرد.

اما سفره‌شاه آن روز، پاتیل آشی بود که بر روی کلّه یکی از مادربزرگ‌ها از آشپزخانه درحال ورود بود. کف دست چپ و راست را به زیر کاسه بزرگ زیتونی‌رنگ گرفته بود. رگ‌های ساعدش با رگه‌های جام هم‌طیف شده بود و چشمانش به انگشت‌هایش التماس می‌کرد تا زیر بساط آش کم نیاورند.

بالاخره قدح خیکّی آش با همیاری سه مادربزرگ دیگر بر سفره فرود آمد. سبزپارتی آن روز به آشپز اجازه نداده بود که رشته و حبوبات چشمگیری به آش اضافه کنید. حدس می‌رفت که پنج کیلو سبزی آش را حال‌ندار خورد کرده و با چند پارچ‌ آب به هم زده و روانه اجاق کرده باشد. یارو آن‌قدر غرق سبزی سفره شده بود که حتی سفیدنمک را فراموش کرده بود به آشِ داستان اضافه کند.

رویدادهای سُفره‌‌محور برای هر کسی که گشایش در رزق نداشته نداشت، برای من گشایش در گرسنگی داشت‌. و‌ همچنین برای دیگر سُفر‌ه‌نشینان. وقتی کار به دقیقه نود می‌رسید؛ همان مادربزرگ‌های مظلوم و عارف کنار سفره، چادرهایشان تبدیل به شنل بتمن می‌شد و هر چه حاجت ناکام که از خدا طلب داشتند را بر سر خوردنی‌های سُفره تلافی می‌کردند.


#حوالی_وحیدیه


🔈 @shekamnevis
  • ❤ 2
  • 😁 2
Post #62 90
می‌مونه يه حلوا، هديه صاحبان عزا به اهل قبور. اين تنها شيرين ضيافت مرگ، عطر و طعمش دعاست. روغن خوبم تو خونه داريم، زعفرونم هست؛
اما چربی و شيرينی ملاک نيست، اين حرمته که زنده‌ها به مرده هاشون می‌ذارن.
اجرشم نزول صلوات و حمد و قل هوالله‌ست.
فقط دلواپس آردم؛ خاطر جمع نيستم، می‌ترسم مونده باشه.


از #فیلم‌نامه مادر
زنده‌ياد علی حاتمی


#سکانس_شکمی

🔈 @shekamnevis
  • ❤ 6
  • 🍓 1
Post #55 144
کاش می‌شد موقع لاغرکردن،
نون خامه‌ای و ناپلئونی می‌خوردیم.

کاش می‌شد برای درمان سرطان،
کوکتل پنیری و ژامبون تنوری می‌خوردیم‌.

کاش می‌شد برای پوکی استخوان،
نوشابه کوکاکولا تَگری می‌خوردیم.

کاش می‌شد برای دندان‌درد سگ‌پدر،
بادام و فندق را با دندون می‌شکاندیم و مغز آن را می‌خوردیم.

کاش می‌شد برای تمام‌شدن گلودرد،
چیپس فلفلی و ماست‌ موسیر می‌خوردیم.

کاش می‌شد وقتی یبوست داشتیم،
موز اکوادور نیمه‌کال می‌خوردیم.

کاش می‌شد برای آرام‌کردن زخم معده،
مرغ سوخاری و چیلی‌تای می‌خوردیم.

کاش می‌شد برای سرماخوردگی،
قورمه‌سبزی با روغن متمایل به رنگ سبز خشن، معطر به عطر جوز هندی و تهیه‌شده از سبزی خیلی خیلی خیلی سرخ‌کرده می‌خوردیم.

#حوالی_دردشت

🔈 @shekamnevis
  • 👍 6
  • 😁 4
  • 🔥 2
Post #54 181
تو چشمات توتِ تر داری


از #ترانه مرغوب
زنده‌یاد شاهرخ شاهید

#نغمه‌های_خوش‌طعم

🔈 @shekamnevis
  • 😍 4
  • 🎄 1
Post #53 199
متأسفانه من به فرآورده‌های گوشتی، همچون سوسیس و کالباس و امثالهم، حساسیت گوارشی دارم لکن برخی اوقات نمی‌توانم بر هوسم غلبه کنم و سالی چندبار، عوارضش را به جان می‌خرم و میل می‌نمایم. امروز یکی از آن چندبارها بود.

دلم لک زده‌بود برای هات‌داگ چررررک. از آن‌ها که ازش روغن می‌چکد و می‌دانی توی روغن سوخته‌ی صد روز مانده، سرخ شده‌اند. از آن‌ها که خیارشورهایش پلاسیده و گوجه‌هایش له و لورده شده. از آن‌ها که نان باگتش کاملاً بیات و سفت است. از آن‌ها که می‌دانی نامرغوب‌ترین سوسیس بازار است و نمی‌دانی گوشت چه موجودی، زیر دندانت قرچ قرچ می‌کند. از آن‌ها که یک کاغذ‌کاهی زپرتی دورش پیچیده شده و روی کاغذکاهی، اثر انگشت‌های چرب و چیلی شاگرد بی‌دست‌وپای ساندویچی نقش بسته. از آن‌ها که باید مراقب باشی سبیل و پشم‌وپیل آشپز را قبل از بلع، استخراج کنی. از آن‌ها که باید به ضرب و زور آب و نوشابه پایین بدهی.
علیٰ ایّ حال، توی اسنپ یک ساندویچی گمنام پیدا کردم و نظرات را خواندم که همه از بهداشت و کیفیتش ناراضی بودند. محض احتیاط تا رسیدن سفارشم یک قرص فاموتیدین و کلینیوم‌سی هم خوردم اما چشمتان روز بد نبیند.

پیک اسنپ‌فود، یک جعبه‌ی شیک و پیک دستم داد که نصفش با سیب‌زمینی سرخ‌کرده‌ی تر و تازه پر شده‌بود و نصف دیگرش دو نیمه ساندویچ جا خوش کرده‌بود‌. حسابی توی ذوقم خورد اما ناامید نشدم و گفتم شاید ساندویچ به‌خاطر بیات‌بودن نصف شده‌باشد لکن متأسفانه این‌گونه نبود. کاغذ دور ساندویچ بسیار باکیفیت بود و نوشته‌های خارجکی رویش درج شده‌بود. محتویاتش هم شامل چندتا هات‌داگِ ننه‌مرده بود که داشتند بین قارچ و پنیر و کاهو و کوفت و زهرمار خفه می‌شدند. چند کاسه‌ی کوچک حاوی سس‌های مختلف هم ضمیمه‌اش بود. حتی چنگال یک‌بار مصرف هم داشت که خدایی‌نکرده، سیب‌زمینی‌ها را با دست نخوریم‌. خلاصه که کوفتم شد و سریع رفتم توی نظرات اسنپ‌فود نوشتم من ساندویچ چرک می‌خواستم نه ساندویچ سوسولی. تازه دیدم که چند نفر از ارتقاء و پیشرفت فست‌فودی مذکور تقدیر و تشکر کرده‌اند. لااقل کاش قرص نخورده‌بودم و دل‌درد می‌کردم که فکر کنم ساندویچ چرک خورده‌ام و هوسش از سرم بیفتد.

@mahboubeman

از شکم‌نویسی‌های سرکار خانم رضایی

#از_شکم‌بازها

📝 @shekamnevis
  • 😁 10
  • ❤ 1
Post #52 165
بعضی خوراکی‌ها بو‌ ندارند. گردش زمین است که آن‌ها را بودار می‌کند. مثل «لبو» که بوی یلدا می‌دهد.‌ البته هستند دوستان صاحب‌ِ گاری، که آن را علاوه بر بودار، رنگ‌دار و مزه‌دار هم می‌کنند. خلاصه که مظلومیت این سرخ‌پوش تمامی ندارد.
قبل‌تر از آن‌که لبو در زندگی‌ام شخصیت یلدایی داشته باشد، کنجم را کاو کرده و با پُررویی، دماغم را سوزانده بود. کجا؟ حوالی سه‌راه ژاله و نرسیده به هشت سالگی. پاییزی که با سوز پدرسوخته آذرش، برای دی و بهمن و اسفند دلبری می‌کرد.
اولین بار بود که می‌دیدم باقالی و لبو و شلغم، گِرد یک سینی جمع شدند و سوار گاری‌شان کرده‌اند. زور بُخارشان به دود سیگار گاریچی نمی‌رسید. چهارراه آب‌سردار را که رد می‌کردی، دماغت دعوت می‌شد به ضیافت بوهایی بی‌ربط. بوی تُند سرکه سیب صنعتی و ریشه شلغمی که یادآور روز اول سرماخوردگی‌های زمستانی بود. به این‌ها اضافه کنید بوی چُس‌دود سیگار گاریچی را.
تنها چیزی که بو‌ نداشت، شِمر قرمزپوش داستان بود. لُپ‌دار و گلگون. خِپِل‌ و استوار. روی سر هم‌ بر روی یک سیخکی فرویشان کرده بودند و سایه‌شان بالاسر شلغم و باقالی‌ها بود. بینی‌ام به بازیگوشی افتاد. سرم را به سینی نزدیک و نزدیک‌تر کردم. آن‌قدر که برای اولین بار، دماغم با لبو سوخت. مازیار شستش خبردار شد و کتف‌ام را گرفت و کشید کنار:
- مریضی مگه؟
- می‌خواستم بو‌ کنم؟
- چی چی رو بو کنی؟
- لبوها رو؟
- لبو مگه بو داره؟

شبیه دلقکی شده بودم که هنوز به بلوغ نرسیده و فقط نوک دماغش قرمز بود. مازیار نگاهم کرد. خنده صداداری تحویلم داد و رفت سروقت گاریچی. یکی از آن لبوهای چاق را وسط بشقاب ملامین گذاشت و آمد سمت من. چاقوی اول را به شکم لبو فرو‌ کرد که صدای آب‌داری داد.
جوری ایستادم که نور چراغ، صحنه را آشکار کند. رگ‌و‌ریشه‌های لبو را می‌دیدم که مثل گل‌سنگ بهاری شکافته می‌شود. با هر لمس تیزی، یک لایه بخار به هوا اضافه می‌شد.
مازیار یکی به دهان گذاشت و به من اشاره کرد که: بخور.
داغ بود ولی نه آن‌قدر که زبانم را داغ کند.
- شیرینه.
- اره. بهش شیکر می‌زنن.
- واسه چی؟
- که شیرین بشه دیگه.
- ولی رنگش قشنگه.
- اونم بعضی‌ها بهش رنگ می‌زنن.
- نمی‌خوام‌ اصن دیگه بخورم.
- حالا همشون که نه. بخور که بریم زودتر.

رفتیم و رفتیم و رفتیم تا یلدای بعدی و بعدی و بعدی. هر یلدا که می‌رسید، خبر از لبوهای اصیل و خودشیرین را می‌گرفتم. گاهی هم در خفا نوک انگشت به آب‌لبو می‌زدم به نوک دماغم، که نکند کودک درونم احساس دلتنگی کند.

یلدای ۱۴۰۴

#حوالی_میدان_ژاله

@shekamnevis
  • ❤ 5
  • 👏 5
  • 🥰 2
Post #51 179
خوشی‌های زندگی، هم‌سنگ آب‌نباتی چوبی در دستان دخترکی شده که پدربزرگ‌اش در راه برگشت از مدرسه برایش خرید و تا آخر سال، آب‌نبات را در جیب کوچک کیفش نگه داشت.
هر روز، شاید هم هر چند روز، آب‌نبات را از بسته‌بندی‌اش باز می‌کرد. یک میک به آن می‌زد. دوباره کاغذ چروک و رنگ‌پریده‌اش را به سرِ آب‌نبات چوبی می‌پیچید و با بندانگشتِ چسب نواری، محکمش می‌کرد تا روز بعد.

روز جهانی آب‌نبات چوبی مبارک

🔈 @shekamnevis
  • ❤ 6
  • 💔 3
Post #50 232
- من رشته‌پلو دوس ندارم‌ ها.
- چرا؟
- خُشکه.
- با دَرهَمی دُرست می‌کنم خب.
- آها. خوبه.

قائله مادر و پسری به‌خیر گذشت که مازیار از آن سمت خانه گفت:‌ درهمی دیگه چیه؟
- مادر: از همین قاطی‌پاتی‌ها که رو برنج می‌ریزیم. گوشت چرخ‌کرده و گوجه و اینا رو درهم برهم درست می‌کنیم‌.
مازیار: ووشیکا رو می‌گی؟
من: چی چی؟
مادر: واویشکا.
مازیار: واویشکا غلطه. باید بگی وویشکا.
من: حالا چه فرقی می‌کنه؟
مازیار: فرق داره. پاشو یه پیاز بیار تا بهت بگم.
دست انداختم در اجتماع پیازها. کهنه بودند و زُلف‌ از سوراخ سرشان رشد کرده بود. یکی از آن سه‌نفره‌ها را سوا کردم و رفتم که بِسمل‌اش کنم. سروته‌اش را زدم. لایه اول پوستش را با چاقو و لایه دوم را با زور انگشتانم گرفتم.
- رنده کنم دیگه؟
- نخیر؛ خوردش کن.
کار سخت شد. با چاقو به فرق سر پیاز زدم طوری که سمت چپ و راست غلاف چاقو به یک اندازه سفیدی پیاز دیده شود. منظم‌تر از آن، نوک‌ چاقو را آهسته به بدن نیمه‌جانش زدم و لُپ‌هایش را نگینی کردم.
چشمانم به التماس افتاده بود که گفتم: خیلی پیاز بی‌پدرومادریه. بساط ختم و هفت مُرده‌های محل رو جواب می‌ده. نمی‌شد خودت خورد کنی؟
- مازیار: نه. من که چشم ندارم.
راست می‌گفت. چشم‌ برای نگینی کردن پیاز نداشت. هفده سال قبل بود که باتریِ دیدگانش تمام شد و خداوند بخشنده و مهربان، مدال دیگری از مرض قند بر سینه‌اش چسباند. آن روزها بود که برای اولین بار رمان چشم‌هایش را خواندم.
اما داستان ما، نقل دیدن و ندیدن ارباب نبود؛ مازیارخان از همان ایام جوانی، چشمانش در برابر روضه‌های پیاز مقاوم بود. یک گونی پیاز هم نمی‌توانست آب از بینی‌اش راه بندازد چه برسد به چشم.
پیاز را گوله کردم یک طرف کاسه و آنقدر فشارش دادم تا بی‌آب شود. چند بار دستمالی‌اش کردم تا خوب خشک شود و بدرقه‌اش کردم به سمت تابه. مازیار تابه را روغن‌مال کرده بود و زیرش را روشن. ماموریت داشتم که نگین‌پیازها تا طلایی‌شدن همراهی کنم.

ادامه دارد

#حوالی_سید_خندان

🔈 @shekamnevis
  • 😍 6
  • ❤ 2
  • 🔥 2
  • 🍓 1
Post #49 217
ماکارونی‌های کارگر جهان با یکدیگر متحد شدند و دست‌ در‌ دست هم گذاشتند. آنقدر دست یکدیگر را فشار دادند تا به لازانیا تبدیل شدند.

روز جهانی لازانیا مبارک

🔈@shekamnevis
  • 🥰 9
Post #48 220
یار خوب تمام ماجراست.
یار اهل شکم تمام ماجراست.

روزهای آشنایی‌ام با شهربانو، ایام ترس‌ولرز بود. ترس داشتم که در شکم‌نوردی همراه نباشد؛ هم‌سنگ دخترانی که کالری و چربی غذا را با مترِ خیاطی اندازه می‌زنند. از آنهایی که هنگام سفره‌چینی، کارشناس تغذیه سازمان جهانی غذا و دارو می‌شوند.

حال خوبش در کافه‌رستوران‌ها دیدن دارد. کیفورانه با ملودی‌های فرانسوی و روسی زمزمه می‌کند و تاخیر در آوردن سفارش، حرص کودکانه‌اش را درمی‌آورد. مهندسی سفارش غذا را بلد است. از جدیدترین‌ها شروع می‌کند. طعم خوراک‌های بیگانه را با کچاب و خردل هدر نمی‌دهد. روبه‌رویش که می‌نشینی، چشمانت درگیر می‌شود و دست زیر چانه می‌گذاری و از غذا خوردن غافل می‌شوی.

در مسائل غذایی با کسی شوخی ندارد. گاهی اهل تعارف است اما نه سر سفره. در مهمانی‌ها خجالتی ندارد از این که دوباره کفگیر به زیر پلو بزند؛ اتفاقاً هر بار که بیشتر به طعام میل نشان می‌دهد، ذوق چشمان میزبان بیشتر و خستگی آشپزی‌اش کمتر می‌شود.

شهربانو تنها مادری است که در هنگام پخت خورشت قیمه، بیشتر از بقیه خانواده به سیب زمینی سرخ‌کرده‌ها پاتک می‌زند. غذا را زیاد می‌چشد اما نه برای میزان کردن نمک و فلفل‌اش؛ ذائقه‌اش را تحویل می‌گیرد و مراتب احترام به طبخ را به جا می‌آورد.

هله‌هوله‌خور نیست اما به هله‌هوله‌ها ارادت دارد. اگر امروز یک بسته چیپس ماست‌وریحان در کابینت یا هر سوراخ‌وسُمبه‌ای پنهان کنیم، فردا دیگر اثری از چیپس نیست. این موضوع برای سایر خوشمزه‌جات داخل یخچال هم صدق می‌کند.

از این‌ها بگذریم؛ شهربانو از کله‌پاچه‌خورهای قهار روزگار است. مالکیت تمام عرضی زبان را در اختیار دارد. آب‌مغز ابتدایی بازی را کم‌نان تیلیت می‌کند. مردانه لقمه می‌گیرد؛ نه اینکه پرخوری کند، بلد است که بناگوش را ماهرانه بر انعطاف نان سنگک نظم دهد.

اما دوست‌داشتنی‌ترین بخش شکم‌بازی‌اش، آن‌جاست که اگر خوردنی موردعلاقه‌اش در خانه باشد و از گلویش پایین نرفته باشد، شب را خوابش نمی‌برد که نمی‌برد که نمی‌برد. واقعاً خوابش نمی‌برد!

#حوالی_شمس_آباد
#دیگری

🔈 @shekamnevis
  • 😁 9
  • ❤ 6
  • 🔥 2
  • 🌭 1
Post #47 213
در مدح خالی‌خواری


گویا گیاه‌خواری برای بیشتر زنده ماندن مفید است و
خام‌خواری برای نمی‌دانم چی‌چی؛ اما عصاره واقعی غذا در «خالی‌خواری» هویدا می‌شود.

خالی‌خواری کشف دوران کودکی‌ام است؛ آن‌جا که به سبزی‌پلو بی‌‌محلی کردم و‌ قزل‌ماهی سرخ‌شده را خالی‌خالی به نیش کشیدم. گوشت سفید و‌ مهربانش را از چنگال تیغک‌ها و استخوانچه‌ها خلاص کردم و لای پوست تنوری و ادویه‌مال‌شده‌اش پیچیدم و هدایتش کردم به سمت خندق بلا. و همان جا فهم کردم که طعام را نباید به نیّت پُر کردن شکم خورد.

در دنیایی که کوبیده و جوجه‌‌فیله‌های زرد و زعفرانی بدون پلو سروری می‌کنند، حیف است که کباب‌ها را چلوخور کرد. کباب‌خوری را باید از کودکان آموخت. همیشه نصف کباب‌شان را با درایت زیاد در زیر پلو پنهان می‌کنند. وقتی صحنه از برنج خالی شد، جواهر را زیر دندان نوازش می‌کنند تا با معجزه طعمش به سلیقه آشپز ایمان بیاورند.

اگر می‌خواهید عصاره دسترنج چندین‌ساله مادربزرگ را امتحان کنید، دست‌کم یک قاشق از خورشت قورمه سبزی‌اش را بدون همراهی برنج یا نان میل کنید؛ آن‌گاه فهم می‌کنید که خورشت مادربزرگ‌پَز چه میراث ارزشمندی برای اولاد است.

خالی‌خوری در فست فود هم صادق است. آنجا که اغوا می‌شوی و هات‌داگ شکاری و ژامبون دودی تنوری را از لای نان لوس فرانسوی کش می‌روی. حتی خوردن خالی‌خالی قارچ‌وپنیر هم لذت خودش را دارد. یاد بگیریم که شان سالاد را در الویه حفظ کنیم و با نان باگت حیف‌ومیل‌اش نکنیم.

حتی اعجاز برنج طارم و سیلان هم در پلوی ساده برانگیخته می‌شود. آخرِ آخرت‌اش بتوان نوک قاشق کره به آن اضافه و از هر گونه طعم‌دهنده اضافی خلاصش کنی. دلم کباب است برای چلوکره‌‌ای که در منوی رستوران بی‌کباب می‌ماند.

اگر کشک‌وبادمجان پُر از گردوی مازیار را خالی‌خالی بخوریم، زبان را می‌سوزاند؛ خب بسوزاند. پروانه هم از شوق شمع می‌سوزد! همان‌طور که خالی خوردن واویشکا و سیرقلیه هم ترموستات دهان را فعال می‌کند.

اگر از عمد خِنگ بشویم و «خوار» را «خور» بنویسم، حتی می‌شود خالی‌خوری را جایگزین کره‌خوری کرد. البته که پای نشستن عاشقان هم می‌شود مزه را خالی‌خالی تناول کرد و حتی کیفورتر هم شد!

#حوالی_چهارراه_قصر

🔈 @shekamnevis
  • 🔥 6
  • 😁 1
Post #46 189
سفره از صفای ميزبان رنگين ميشه؛ نه از مرصع پلو.


از #فیلم‌نامه مادر
زنده‌یاد علی حاتمی

#سکانس_شکمی

🔈 @shekamnevis
  • ❤ 6
Post #45 233
از شِکَم‌نویسی‌ها طعام روز مورخ ۸ اردیبهشت ۱۴۰۴ من اگر آشپز دربار بودم چه اتفاقی برای مواد غذایی می‌افتاد؟؟ ✅ از زمانی که با خانواده‌ی عدس‌ها آشنا شدم بلایی نبوده که سرشان نیاورده باشم. آن‌هارا با طعم‌های مختلف و رسپی‌های گوناگون به بیگاری کشاندم. از حق نگذریم خوشمزه‌ان و…
دلمان عدس خواست
از همان عدس‌پلوهای شهربانو که با «عدس دیم» دم‌ می‌کشد.
عدس دیم آن محصولیست که با آبیاری کشاورزان قهر است و انتظار آبیاری خدا را می‌کشد. معمولا کشت زمستان یا پاییز است و اگر خوش‌شانس باشی، شاید سمت باهار نصیبت شود. اگر عدس یا حبوبات دیم را اطراف اردبیل جستجو کنید، زمان انتطار برای خریدش کم می‌شود.
اما برگردیم سر عدس‌پلوی شهربانو؛
آشپزی‌ که غذا را با قضا بپزد، بین محتویات قابلمه‌اش فرق نمی‌گذارد. عدس دیم ریز است و بار حسادت برنج را به خودش کم می‌کند. همه اعضای خوراک هم‌اندازه‌اند و فخرفروشی نخواهند داشت.
اما اوج هنرنمایی عدس دیم، نفوذش به اعماق قابلمه و تاثیرگذاری‌اش بر روی ته‌دیگ است. اگر برنج دمی باشد و وظیفه هندلینگ ته‌دیگ را هم به عهده بگیرد، چکیده طعم دیم‌عدس را باید در ته‌دیگ داستان جستجو کرد.
کلسیم که هیچ، آشپز که باعشق باشد، یک پکیج مولتی‌ویتامین و پروتئن و ئین‌های دیگر  از غذا استخراج خواهد شد.

#جوابیه_های_شکمی
#حوالی_نیمکت

📝 @shekamnevis
  • ❤ 5
  • 👍 2
Post #44 204
طعام روز
مورخ ۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
من اگر آشپز دربار بودم چه اتفاقی برای مواد غذایی می‌افتاد؟؟

✅ از زمانی که با خانواده‌ی عدس‌ها آشنا شدم بلایی نبوده که سرشان نیاورده باشم. آن‌هارا با طعم‌های مختلف و رسپی‌های گوناگون به بیگاری کشاندم. از حق نگذریم خوشمزه‌ان و در هر قابلمه‌ای طعم خوشایندی به جا می‌گذارند.
نکته‌نامه‌ی عجیب عدس‌ها این است که آن‌ها به جای قانون، کانون دارند. البته من از عدسی‌های بی کانون استفاده می‌کنم زیرا که به بیگاری کشاندنشان راحت و آسان‌تر است. حساب کتاب سرشان نمی‌شود . عدس‌پلو ، عدسی، پلو مخلوط، آش... در هر کجا کار کنند همان عدس ساکت بی‌کانون‌اند.
عدسی‌های کانونی قر و فرشان زیاد است باید حتما عدس ‌پلوی مجلس‌شان بشود اعلا....
اما این‌ها نه، در کنار برنج خوش پخت شمال و اندکی مرغ فلک زده و ادویه‌های فراوان و پیاز گریان طعمی می‌دهند لذید که انگار نه انگار کانونی وجود دارد.
الحق که می‌توان از عدس‌ به هزار قسمت وارد شد . درود به شرف عدس انگار کلسیم هم دارد.

✍️ از شکم‌نویسی‌های بهاره

#از_شکم‌بازها

📝 @shekamnevis
  • ❤ 3
  • 👍 3
Older posts →

About this channel

How can I read @shekamnevis without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for از شِکَم‌نویسی‌ها: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does از شِکَم‌نویسی‌ها have?
از شِکَم‌نویسی‌ها (@shekamnevis) has 65 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does از شِکَم‌نویسی‌ها know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →