من خوشحالکردن آدمها را دوست دارم. شاید به همین دلیل، به طنزنویسی و آموزش طنز روی آوردهام. به نظرم خوشحالکردن آدمها خیلی شکوهمند و قشنگ است، ولو به قدر نشاندن یک لبخند روی لبهایشان یا خریدن یک هدیهی هرچند کوچک برایشان با برداشتن یک بار اندک از روی دوششان.
توی جمعهای خانوادگی و دوستانه هم معمولاً داوطلب خرید هدیههای تولد و ازدواج و بچهدارشدن و فارغالتحصیلی و چه و چه میشوم، حتی هدیههای بیمناسبت. خوشم میآید فکر کنم آن آدم از چه چیزی خوشش میآید و با چه چیزی خوشحال میشود. اصلاً یک جورهایی احساس قدرت میکنم از خوشحالکردن دیگران. یکبار به تراپیستم میگفتم: «نمیدانم چرا مردهای زمخت برج زهرمار (البته مجرد:) برایم جذاب هستند؟» و چند مورد و ماجرا را تعریف کردم. گفت: «چون هرطور شده، میخندانیشان و حس قدرت میکنی که روی آدمی به این سفت و سختی تأثیر گذاشتهای.»
قبلترها که دنیای درونم کوچکتر بود انتظار داشتم بقیه هم تلاشهایم برای خوشحالکردنشان را جبران کنند و اگر تولدم یا هر مناسبت دیگرم را سرسری میگرفتند دلخور میشدم اما مدتیست در قید و بند جبران نیستم و میبینم خوشحالکردن دیگران، خیلی زیباتر و بزرگتر از این مختصات مسخره است.
یکی از فانتزیهایم هم این است که از این پیجها یا شرکتها داشته باشم که افراد، مشخصات عزیزانشان یا خودشان را بدهند و من بنابر سلایق و علایق آن آدم برایش هدیه بخرم.
امروز برای شش عزیز، هدیه خریدم، البته به نمایندگی از یک جمع و الآن خیلی خوشحالم.
برای خودم هم سهتا هدیه خریدم، یک اسپری خیلی خوشبو، یک قاب گوشی موقّر و متین و یک هدیهی مادی. :)
خدایا! ما را واسطهی خوشحالی بندههایت قرار بده.
@MahboubeMan