- من رشتهپلو دوس ندارم ها.
- چرا؟
- خُشکه.
- با دَرهَمی دُرست میکنم خب.
- آها. خوبه.
قائله مادر و پسری بهخیر گذشت که مازیار از آن سمت خانه گفت: درهمی دیگه چیه؟
- مادر: از همین قاطیپاتیها که رو برنج میریزیم. گوشت چرخکرده و گوجه و اینا رو درهم برهم درست میکنیم.
مازیار: ووشیکا رو میگی؟
من: چی چی؟
مادر: واویشکا.
مازیار: واویشکا غلطه. باید بگی وویشکا.
من: حالا چه فرقی میکنه؟
مازیار: فرق داره. پاشو یه پیاز بیار تا بهت بگم.
دست انداختم در اجتماع پیازها. کهنه بودند و زُلف از سوراخ سرشان رشد کرده بود. یکی از آن سهنفرهها را سوا کردم و رفتم که بِسملاش کنم. سروتهاش را زدم. لایه اول پوستش را با چاقو و لایه دوم را با زور انگشتانم گرفتم.
- رنده کنم دیگه؟
- نخیر؛ خوردش کن.
کار سخت شد. با چاقو به فرق سر پیاز زدم طوری که سمت چپ و راست غلاف چاقو به یک اندازه سفیدی پیاز دیده شود. منظمتر از آن، نوک چاقو را آهسته به بدن نیمهجانش زدم و لُپهایش را نگینی کردم.
چشمانم به التماس افتاده بود که گفتم: خیلی پیاز بیپدرومادریه. بساط ختم و هفت مُردههای محل رو جواب میده. نمیشد خودت خورد کنی؟
- مازیار: نه. من که چشم ندارم.
راست میگفت. چشم برای نگینی کردن پیاز نداشت. هفده سال قبل بود که باتریِ دیدگانش تمام شد و خداوند بخشنده و مهربان، مدال دیگری از مرض قند بر سینهاش چسباند. آن روزها بود که برای اولین بار رمان چشمهایش را خواندم.
اما داستان ما، نقل دیدن و ندیدن ارباب نبود؛ مازیارخان از همان ایام جوانی، چشمانش در برابر روضههای پیاز مقاوم بود. یک گونی پیاز هم نمیتوانست آب از بینیاش راه بندازد چه برسد به چشم.
پیاز را گوله کردم یک طرف کاسه و آنقدر فشارش دادم تا بیآب شود. چند بار دستمالیاش کردم تا خوب خشک شود و بدرقهاش کردم به سمت تابه. مازیار تابه را روغنمال کرده بود و زیرش را روشن. ماموریت داشتم که نگینپیازها تا طلاییشدن همراهی کنم.
ادامه دارد
#حوالی_سید_خندان
🔈 @shekamnevis
Post #50
232
- 😍 6
- ❤ 2
- 🔥 2
- 🍓 1