TGViewer
از شِکَم‌نویسی‌ها از شِکَم‌نویسی‌ها @shekamnevis · 65 subscribers
Post #52 165
بعضی خوراکی‌ها بو‌ ندارند. گردش زمین است که آن‌ها را بودار می‌کند. مثل «لبو» که بوی یلدا می‌دهد.‌ البته هستند دوستان صاحب‌ِ گاری، که آن را علاوه بر بودار، رنگ‌دار و مزه‌دار هم می‌کنند. خلاصه که مظلومیت این سرخ‌پوش تمامی ندارد.
قبل‌تر از آن‌که لبو در زندگی‌ام شخصیت یلدایی داشته باشد، کنجم را کاو کرده و با پُررویی، دماغم را سوزانده بود. کجا؟ حوالی سه‌راه ژاله و نرسیده به هشت سالگی. پاییزی که با سوز پدرسوخته آذرش، برای دی و بهمن و اسفند دلبری می‌کرد.
اولین بار بود که می‌دیدم باقالی و لبو و شلغم، گِرد یک سینی جمع شدند و سوار گاری‌شان کرده‌اند. زور بُخارشان به دود سیگار گاریچی نمی‌رسید. چهارراه آب‌سردار را که رد می‌کردی، دماغت دعوت می‌شد به ضیافت بوهایی بی‌ربط. بوی تُند سرکه سیب صنعتی و ریشه شلغمی که یادآور روز اول سرماخوردگی‌های زمستانی بود. به این‌ها اضافه کنید بوی چُس‌دود سیگار گاریچی را.
تنها چیزی که بو‌ نداشت، شِمر قرمزپوش داستان بود. لُپ‌دار و گلگون. خِپِل‌ و استوار. روی سر هم‌ بر روی یک سیخکی فرویشان کرده بودند و سایه‌شان بالاسر شلغم و باقالی‌ها بود. بینی‌ام به بازیگوشی افتاد. سرم را به سینی نزدیک و نزدیک‌تر کردم. آن‌قدر که برای اولین بار، دماغم با لبو سوخت. مازیار شستش خبردار شد و کتف‌ام را گرفت و کشید کنار:
- مریضی مگه؟
- می‌خواستم بو‌ کنم؟
- چی چی رو بو کنی؟
- لبوها رو؟
- لبو مگه بو داره؟

شبیه دلقکی شده بودم که هنوز به بلوغ نرسیده و فقط نوک دماغش قرمز بود. مازیار نگاهم کرد. خنده صداداری تحویلم داد و رفت سروقت گاریچی. یکی از آن لبوهای چاق را وسط بشقاب ملامین گذاشت و آمد سمت من. چاقوی اول را به شکم لبو فرو‌ کرد که صدای آب‌داری داد.
جوری ایستادم که نور چراغ، صحنه را آشکار کند. رگ‌و‌ریشه‌های لبو را می‌دیدم که مثل گل‌سنگ بهاری شکافته می‌شود. با هر لمس تیزی، یک لایه بخار به هوا اضافه می‌شد.
مازیار یکی به دهان گذاشت و به من اشاره کرد که: بخور.
داغ بود ولی نه آن‌قدر که زبانم را داغ کند.
- شیرینه.
- اره. بهش شیکر می‌زنن.
- واسه چی؟
- که شیرین بشه دیگه.
- ولی رنگش قشنگه.
- اونم بعضی‌ها بهش رنگ می‌زنن.
- نمی‌خوام‌ اصن دیگه بخورم.
- حالا همشون که نه. بخور که بریم زودتر.

رفتیم و رفتیم و رفتیم تا یلدای بعدی و بعدی و بعدی. هر یلدا که می‌رسید، خبر از لبوهای اصیل و خودشیرین را می‌گرفتم. گاهی هم در خفا نوک انگشت به آب‌لبو می‌زدم به نوک دماغم، که نکند کودک درونم احساس دلتنگی کند.

یلدای ۱۴۰۴

#حوالی_میدان_ژاله

@shekamnevis
  • ❤ 5
  • 👏 5
  • 🥰 2
More from @shekamnevis
  1. Aug 29, 2026وقتی بساط عصرانه تعطیل باشد و شکمت بهانه‌گیری کند، ناچاری چادر مادر سایز بزرگت را بگیری و…
  2. Aug 17, 2026می‌مونه يه حلوا، هديه صاحبان عزا به اهل قبور. اين تنها شيرين ضيافت مرگ، عطر و طعمش دعاست.…
  3. Jul 12, 2026تابستون زندگی.....
  4. Jun 20, 2026کاش می‌شد موقع لاغرکردن، نون خامه‌ای و ناپلئونی می‌خوردیم. کاش می‌شد برای درمان سرطان، کوک…
  5. Dec 30, 2025تو چشمات توتِ تر داری از #ترانه مرغوب زنده‌یاد شاهرخ شاهید #نغمه‌های_خوش‌طعم 🔈 @shekamnev…
  6. Dec 25, 2025متأسفانه من به فرآورده‌های گوشتی، همچون سوسیس و کالباس و امثالهم، حساسیت گوارشی دارم لکن ب…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →