اسیر اهریمن ✨ #پارت71: داروغه یقهاش را گرفت و او را به سوی خودش کشید:«به من نگو خطرناکه! فردا مالیات باید تحویل داده بشه! اگه حتی یک صندوق از این قلعه خارج نشه، امپراتور پوست منو میکنه! حالا تکون بخور!» سرباز با وحشت خودش را آزاد کرد و به سمت دیگران دوید. داروغه نگاهش را به شعلههایی دوخت که حالا بالاتر از چرخهای ارابه زبانه میکشیدند. صدای ترکیدن چوبها با فریادهای نگهبانان درهم آمیخته بود و از سمت غرب، هنوز دود بیشتری به حیاط سرازیر میشد و در میان آن هیاهو، درست پشت ارابهای که راه را بسته بود، فیوئر آرام از دیدرس خارج شد. نه کسی صدایش زد، نه کسی مانعش شد. همه چشم به آتش دوخته بودند و او، بیآنکه حتی یک بار پشت سرش را نگاه کند، در دل آشوب ناپدید شد. ♡♡♡♡ سپیده هنوز بهدرستی از پشت پنجرههای بلند قلعه سر نزده بود که بوی دود، پیش از روشنایی روز، به راهروها خزید. خاکستر سیاه روی سنگفرش حیاط نشسته بود. تیرکهای سوختهٔ بارانداز هنوز گاهبهگاه صدای خفیفی میدادند و چند سرباز خسته، با لباسهایی چرک و چهرههایی بیخواب، بقایای شب گذشته را کنار میزدند. ارابهها همچنان همانجا بودند. یکی از آنها به پهلو افتاده بود و چرخ شکستهاش میان سنگفرش و بدنه گیر کرده بود. دیگری از حرارت آتش سیاه شده بود و پارچه سوختهای از لبهاش آویزان مانده بود. داروغه از نخستین ساعات صبح، چند بار دستور بررسی صندوقها را داده بود. طلاها سالم بودند؛ اما این خبر دیگر آرامش چندانی به او نمیداد. صندوقهای سالم، بدون ارابههایی که بتوانند آنها را به پایتخت برسانند.....! داروغه رو به لرد کرد که با همان آرامش همیشگی، کنار پلههای ورودی ایستاده بود:«باید تا مهلت مقرر به پایتخت برسم. اعلیحضرت برای تأخیر عذر و بهانه نمیپذیرند.» لرد نگاهی به ارابهها انداخت:«پس بهانه رو کنار بذارید و دنبال راهحل بگردید.» داروغه چنان تند برگشت که لبه ردایش به پایش پیچید:«فکر میکنید خودم دنبال راهحل نیستم؟ در تمام اینهگلف چند ارابه مناسب پیدا میشه؟ آن هم در چنین فرصتی؟» لرد بدون واکنش به یکی از خدمتکاران اشاره کرد گفت:«جکسون وِستویک رو خبر کنید.» داروغه ابرو درهم کشید: «جکسون وِستویک؟» لرد:«مدتیه در این منطقه کار میکنه. بازرگانها و کاروانهایی که از انیهگلف عبور میکنن، برای حمل بار سراغش میرن. تا امروز هم دلیلی برای نارضایتی از کارش نداشتم.» مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:«اگر کسی بتونه در این فرصت محدود ارابه سالم جور کنه، تنها اونه.» داروغه چیزی نگفت. فقط به صندوقها نگاه کرد و فکش را محکم به هم فشرد. جکسون وِستویک مدتی بعد وارد حیاط شد. ردای تیرهای بر تن داشت. چهرهاش نه آنقدر آرام که جلب توجه کند نه آنقدر مضطرب که بیتجربه به نظر برسد. نگاهش از ارابههای سوخته گذشت و روی لرد ایستاد گفت:«فرمودید مرا بخواهند، قربان؟» داروغه بیمقدمه گفت:«چند ارابهٔ سالم میتونی فراهم کنی؟» جکسون به ارابههای باقیمانده نگاه کرد:«بستگی داره چندتا لازم داشته باشید.» لرد:«بهاندازهای که تمام این صندوقها رو به پایتخت برسونم.» جکسون پرسید:«تا چه زمانی؟» داروغه جواب داد:«بعد از ظهر باید حرکت کنیم.» برای نخستین بار، جکسون مکث کرد. نه طولانی؛ فقط بهاندازهای که دشواری کار را بسنجد:«این تعداد در چند ساعت کار سادهای نیست.» داروغه یک قدم جلو آمد:«من برای شنیدن سختی کار تو رو احضار نکردم، وِستویک. اگر نمیتونی، همین حالا بگو تا سراغ شخص دیگهای برم.» جکسون سرش را اندکی خم کرد:«میتونم اما برای چنین محمولهای، ارابهٔ معمولی به دردتون نمیخوره. محور و چرخها باید توان تحمل وزن صندوقها رو داشته باشن. اگر وسط راه یکی از اونها بشکنه، تأخیرتون از چیزی که الان باهاش روبهرو هستید بیشتر میشه.» داروغه با بیحوصلگی دستش را تکان داد:«پس ارابه مناسب پیدا کن فقط افراد خودم صندوقها رو بار میزنن و تا پایتخت همراهی میکنن. تو فقط ارابهها رو فراهم کن.» جکسون:«همین کار رو میکنم.» جکسون هنوز از جایش تکان نخورده بود که لرد پرسید:«برای پیدا کردنشان چقدر زمان لازم داری؟» جکسون «باید موجودی انبارم رو بررسی کنم و به چند نفر سر بزنم. اگر ارابههای موردنظرم هنوز اجاره نرفته باشن، پیش از ظهر خبر میدم.» داروغه نگاه تندی به او انداخت:«خبر نمیخوام، وِستویک. ارابه میخوام.» جکسون بدون آنکه حالت چهرهاش تغییر کند، پاسخ داد:«پس بهتره وقتم رو با حرف زدن تلف نکنم، قربان.» لرد لبخند محوی زد؛ لبخندی که بهسرعت محو شد. جکسون تعظیم کوتاهی کرد و از حیاط بیرون رفت.
اسیر اهریمن ✨ #پارت70: صدای خنده در تالار با فریادی ناگهانی درهم شکست؛ فریادی خشن و بریدهبریده که از حیاط غربی به گوش میرسید:«آتش! آتش!» موسیقی هنوز ادامه داشت، اما خندهها یکییکی خاموش شدند. نگاهها به سوی درهای تالار چرخید و سکوتی سنگین بر جمع افتاد. نگهبان هنوز نفسش جا نیامده بود که داروغه، با چهرهای برافروخته، جام شرابش را محکم روی میز کوبید. نگاهش برای لحظهای به لرد افتاد و کلمات با شتاب از دهانش بیرون ریختند:«طلاها...!» لرد بیآنکه آرامش خود را از دست بدهد، نگاه تندی به نگهبان انداخت:«کجا آتش گرفته؟ جواب بده!» نگهبان که هنوز نفسنفس میزد، گفت:«بخش غربی قلعه، قربان!» داروغه لحظهای به پشتی صندلی تکیه داد. طلاها در بخش شرقی بودند؛ دستکم فعلاً خطری تهدیدشان نمیکرد. اما آسودگیاش دوام چندانی نداشت. با عجله از جایش برخاست نگاهش دوباره به لرد برگشت:«اگه شعلهها مهار نشن، ممکنه به بخش شرقی هم سرایت کنن!» و رو به نگهبانان فریاد زد:«چند نفر با من! باید مطمئن بشیم صندوقها در امانن. بقیه هم به غرب برن و آتش رو مهار کنن! نمیخوام حتی یک صندوق آسیب ببینه، شنیدید؟» نگهبانان بیدرنگ به حرکت درآمدند. صدای برخورد چکمهها با سنگفرش، فریادهای پیدرپی و همهمهٔ مهمانانی که حالا برای خروج از تالار به یکدیگر تنه میزدند، فضای قلعه را پر کرد. داروغه در آستانهٔ در، بار دیگر به نگهبان جوانی که خبر آتشسوزی را آورده بود، اشاره کرد:«تو! راه رو نشون بده. و به افرادت بگو هیچکس بدون اجازه به انبارها نزدیک نشه!» سپس همراه چند سرباز از تالار بیرون رفت. فیوئر در سایهٔ یکی از ستونها ایستاده بود. نگاهش بیآنکه چیزی از آن آشکار شود، مسیر حرکت نگهبانان را دنبال کرد. لبخندی محو گوشهٔ لبش نشست. آشوب، همان چیزی بود که بهش نیاز داشت. با رفتن گروه داروغه به سمت شرق و دویدن سربازان باقیمانده به سوی غرب، حیاط مرکزی برای لحظاتی از نگهبانان خالی شد. تنها چند سرباز در اطراف ارابههای مالیات مانده بودند؛ آنها هم با دیدن شعلههایی که از سمت غرب پیش میآمد، مدام بین ارابهها و مسیر آتش چشم میگرداندند. فیوئر از ستون جدا شد. با قدمهایی آرام، بیآنکه شتابش جلب توجه کند، به سمت ارابههای مالیات رفت. یکی از افرادش که لباس خدمتکاران را به تن داشت، در میان سایهها منتظر بود. سطلی در دست داشت و سرش را پایین انداخته بود؛ درست مثل خدمتکاری که در آن آشوب مأمور جابهجایی وسایل شده باشد. نگاه کوتاهی میان آن دو ردوبدل شد. مرد سطل را واژگون کرد. همان لحظه، تودهای از شرارهها با وزش باد از سمت غرب به حیاط پرید. شعلهها به لکههای روغن رسیدند و ناگهان زبانه کشیدند. آتش در امتداد زمین دوید و به چرخهای نخستین ارابه رسید:«آتش! اینجا هم آتش گرفته!» فریاد یکی از سربازان، سکوت کوتاه حیاط را درهم شکست. مردان با شتاب به سوی ارابهها دویدند. یکی سعی داشت اسبها را عقب بکشد، دیگری با سطلی آب به جان شعلهها افتاده بود و سومی فریاد میزد که پارچههای بارانداز را از روی بارها بردارند. فیوئر در همان آشفتگی خودش را به ارابهٔ اصلی رساند. با ضربهای محکم، چرخ آسیبدیده را از جای خود خارج کرد. چرخ زیر وزن ارابه کج شد و بدنه با صدای مهیبی به یک طرف افتاد؛ درست در مسیری که برای عبور ارابهها به سمت دروازه در نظر گرفته شده بود. راه بند آمد. «ارابه رو بلند کنید! زود باشید!» «آب بیارید! آتش داره به ارابه ها میرسه!» «اسبها رو دور کنید، احمقها! اسبها رو!» فریادها در هم میپیچیدند. دود غلیظی بالای حیاط بالا میرفت و بوی روغن سوخته و پارچهٔ داغشده در هوا میپیچید. نور شعلهها روی دیوارهای سنگی میرقصید و سایه سربازانی که هراسان از این سو به آن سو میدویدند، لحظهای بلند و لحظهای کوتاه میشد. یکی از نگهبانان خودش را به ارابه کجشده رساند و سعی کرد آن را حرکت دهد، اما بدنه حتی تکان هم نخورد:«لعنتی! گیر کرده!» در همان لحظه، داروغه که از سمت شرقی حیاط بازمیگشت، با دیدن شعلهها قدمهایش را تند کرد:«چه بلایی سر ارابهها اومده؟!» نگهبانی که صورتش از دود سیاه شده بود، خودش را به او رساند:«قربان، آتش به ارابهها رسیده! چرخ ارابهٔ اصلی هم شکسته. نمیتونیم از مسیر دروازه ردشون کنیم!» داروغه برای لحظهای خشکش زد. نگاهش میان شعلهها، ارابه کجشده و سربازانی که بینتیجه تلاش میکردند راه را باز کنند، چرخید:«پس بلندش کنید! با دست، با طناب، با هرچی که دارید!» سربازی با اضطراب گفت: «قربان، تا وقتی آتش خاموش نشه، نزدیک شدن به ارابه خطرناکه!»
اسیر اهریمن ✨ #پارت69: فیوئر لبخند رضایتبخشی زد و رو به ناپلئون گفت: «تو همراهش برو.» ناپلئون سرش را به نشانهی اطاعت کمی خم کرد. فیوئر بهسمت آهنگر چرخید. «حقیقتش دلم میخواست خودم همراهت بیام و کمکت کنم… ولی نمیتونم.» آهنگر لبخندی زد و چینوچروکهای صورتش عمیقتر شدند:«درست مثل قدیما… وقتی با پدرت میاومدی آهنگری کاخ. چه شیطنتهایی که نمیکردی! یه لحظه حواسمون پرت میشد، میدیدیم یکی از ابزارها رو برداشتی.» ناپلئون با تعجب به فیوئر نگاه کرد:«شما… قبلاً به آهنگری کاخ میرفتید؟» نگاه فیوئر برای لحظهای روی او ثابت ماند:«بهتر نیست حواست به مأموریتی باشه که بهت سپردم؟» لحنش سرد و برنده بود. پیش از آنکه ناپلئون پاسخی بدهد، فیوئر رو به آهنگر:«از این طرف بفرمایید تا صندوقها رو نشونتون بدم.» بعد به همراه آهنگر بیرون رفت. ناپلئون چند لحظه به ورودی چادر خیره ماند:«ناراحتش کردم؟» جک نگاهش را از نقشه گرفت :«احتمالاً.» ناپلئون با تعجب گفت: «ولی من فقط یه سؤال پرسیدم.» جک نگاه کوتاهی به پردهی چادر انداخت و صدایش را پایین آورد:«فرمانده یه اشرافزاده است تا جایی که شنیدم، پدرش توی دربار آدم بانفوذی بوده… آخرش هم اعدامش کردن.» ابروهای ناپلئون درهم رفت:«به چه جرمی؟» جک :«با خاندان سلطنتی اختلاف داشته.» ناپلئون دیگر سوالی نپرسید. نگاهش هنوز به ورودی چادر بود که جکسون نقشه را جمع کرد و از جایش بلند شد. «مگه تو نباید همراه آهنگر بری؟.» ناپلئون:«آره باید برم.» جک: «خب پس پاشو بریم دیگه.» ناپلئون کلاهش را مرتب کرد همراه جک از چادر زد بیرون و در میان رفتوآمد افراد گروه بهسمت محل نگهداری صندوقها راه افتادند. فیوئر کنار آهنگر ایستاده بود و صندوقها را یکییکی به او نشان میداد. با دیدن جکسون و ناپلئون، نگاه کوتاهی به آنها انداخت و رو به ناپلئون گفت:«صندوقها رو تا حد امکان مخفی کنید. نباید زیادی تو چشم باشن.» ناپلئون:«بله، فرمانده.» فیوئر چند نکتهی دیگر دربارهی محل قرارگیری صندوقها به آهنگر گفت و پس از اطمینان از اینکه منظورش را فهمیده، از آنها فاصله گرفت. هنوز گام پنجم را برنداشته بود که صدای ناپلئون به گوشش رسید خطابی به جک و آمیخته با خستگی:«تا بار زدن صندوقها تموم بشه، منم برم چکمههام رو تمیز کنم. تا ساق تو گِله.» گام فیوئر اندکی کند شد. چکمهها… تصویر کاباره ناگهان از تاریکی ذهنش دهان باز کرد. کف تیره و چسبناک سالن. بوی تند زنگآهن در مشامش. آن پیکرهای ازهمدریده… اگر واقعاً پا به آن کاباره گذاشته و از میان آن صحنه گذشته بود، چکمههایش هم باید چیزی از آن شب را با خود آورده باشند. گامهایش دوباره تند شد تندتر از قبل... پردهی برزنتی چادرش را کنار زد و وارد شد. لحظهای در تاریکی ایستاد. صدای جنبوجوش اتراقگاه از پشت پارچه به گوش میرسید، اما ذهنش دیگر با آنچه بیرون میگذشت همراه نبود. نگاهش به چکمههایش بود. زانو زد، بند چکمهی راست را گشود و آن را از پایش بیرون کشید. سپس کف آن را رو به نور کمرمق چادر گرفت و نگاهش را روی شیارهای زیرین ثابت نگه داشت. لایهی غلیظی از گل مرطوب شیارها را پوشانده بود. با نوک شست، گل را کنار زد و انگشتش را در یکی از شیارهای عمیقتر کشید. مادهای زیر پوست انگشتش بود که نه لغزندگی خاک را داشت و نه رطوبت شبنم. تیرگیاش در نور کمرمق چادر، به سرخی دلمهبستهای میمانست. انگشتش را بالا آورد و به بینیاش نزدیک کرد. خون… آن را میان انگشت شست و اشاره مالید رنگی سرخ و کدر روی پوستش نشست فکاش اندکی منقبض شد. آنقد کهنه نبود که بگوید مربوط به مأموریت های قبلیش است اگه واقعی بود پس چرا تنها چند ساعت بعد هیچ اثری ازش نمانده بود نه..... چند لخت خون چسبیده به کف چکمهاش ذهنش را برای پذیرش آنچه که دیده بود قانع نمیکرد.
اسیر اهریمن ✨ #پارت68: فیوئر دستش را به لبهی پیشخوان گرفت زمزمه کرد صدایش در سالن خالی پیچید:«تو… دیشب اینجا نبودی؟» مرد:«دیشب؟ دیشب که کاباره تعطیل بود قربان. ما سهشنبهها همیشه تعطیلیم.» چشمانش، بیاختیار و آرام، روی کف زمین لغزیدند. فقط تختهچوبهای خاکگرفته آنجا بودند. خشک، کهنه و بیلک، با باریکههایی از آفتاب صبحگاهی که خاک روی آنها را طلایی نشان میداد. یعنی همهاش توهم بود؟ یا شهر در این چند ساعت جنایتی به این عظمت را بلعیده و وانمود میکرد هیچ اتفاقی نیفتاده است؟ ♡♡♡♡♡♡♡♡ صدای بستن زین اسبها، و گفتوگوی پراکندهی افراد در فضای اتراقگاه میپیچید. فیوئر از میان آنها گذشت. چهرهاش آرام بود؛ همان چهرهی همیشگی. فقط خودش میدانست چند ساعت گذشته را چگونه پشت سر گذاشته است. دستش برای لحظهای روی مچش نشست. رشتهی باریک بافتهشده زیر انگشتانش قرار گرفت. نباید اجازه میداد چیزی که نمیفهمید، روی تصمیمهایی که میفهمید اثر بگذارد. چند قدم مانده به چادر فرماندهی، میکائیل را دید. میکائیل کنار یکی از اسبها ایستاده بود و افسار آن را مرتب میکرد. فیوئر از کنار او گذشت، اما بعد ایستاد:«میکائیل.» میکائیل برگشت:«بله؟» فیوئر چند لحظه نگاهش کرد:«دیشب کجا بودی؟» دست میکائیل روی افسار ثابت ماند:«اتفاقی افتاده؟» :«جواب سؤال منو بده.» میکائیل کمی مکث کرد:«بیرون اتراقگاه بودم.» فیوئر نگاهش را از او نگرفت:«بعد از خاموشی.» میکائیل سر تکان داد. فیوئر:«میدونی این خلاف قانونه.» :«میدونم.» فیوئر لحظهای سکوت کرد بعد با همان لحن خونسرد گفت:«ناپلئون گفت که برای قرار شبانه با یه دختر میری.» میکائیل تقریباً بلافاصله گفت: «نه.» نفس عمیقی کشید.«اینطور نیست.» فیوئر:«پس چطور بود؟» میکائیل نگاه کوتاهی به اطراف انداخت و صدایش را پایین آورد:«چند وقت پیش برای گرفتن آذوقه رفتم سمت قلعه. اونجا دیدمش داشت گدایی میکرد. دلم براش سوخت. یه مقدار پول بهش دادم.» فیوئر ساکت ماند دختری که دیشب دیده بود به هیچ وجه شبیه یه گدا نبود حتی تو اون تاریکی هم برق اشرافی لباسهایش آشکار بود. میکائیل ادامه داد:«بهش گفتم پشت آسیاب بادی بیاد تا غذاهای موندهی اتراقگاه رو بهش بدم.» فیوئر:«دیشب هم برای همین رفتی؟» میکائیل:«آره.» بعد با ناراحتی خندید گفت:«ناپلئون از روی دشمنی این حرفها رو میزنه. همه میدونن من عاشق کارام. فقط نمیخوام جکسون این شایعات رو بشنوه و بره به کارا بگه و ذهنیتش درباره من خراب بشه.» فیوئر برای چند ثانیه به او خیره ماند. دروغ میگفت خوب هم دروغ میگفت..... فیوئر:«بهرحال اینکارت برخلاف قانون اینجاست و سه روز بازداشت انضباطی تنبیه توست.» میکائیل:« بله الان خودم به چادر زندان میرم به نگهبان میگم.» فیوئر بدون هیچ حرفی راه چادر پیش گرفت. ♡♡♡♡♡ نقشهی اینهگلف روی میز پهن شده بود. فیوئر پشت میز ایستاد:«شروع کنید.» ناپلئون کاغذی را جلو کشید:«داروغه تمام مالیات منطقههای اطراف رو جمع کرده. چیزی که از اینهگلف میگیره، آخرین بخشه. بعد از اون باید همه رو به پایتخت ببره.» فیوئر نگاهش را به نقشه دوخت:«جشن؟» جکسون:« فردا شب..» فیوئر:«حرکت...؟» جک جواب داد:« پسفردا صبح.» فیوئر انگشتش را روی مسیر خروجی قلعه گذاشت:« پس ما باید قبل از حرکت به صندوقها دسترسی داشته باشیم.» ناپلئون گفت:« ورود مستقیم به قلعه خطرناکه.» فیوئر نگاهش کرد:«قرار نیست مالیات ها رو از قلعه برداریم.» جک ابرو بالا انداخت فیوئر ادامه داد:«خود صندوقها رو جابهجا میکنیم.» جک به نقشه نزدیکتر شد:«صندوقهای مالیات؟» فیوئر : « بله....» جک:« اگه صندوق باز شده باشه، داروغه متوجه میشه. اگه بخوایم مهر جدید بزنیم هم تفاوتش مشخص میشه.» ناپلئون گفت: «پس باید مهر دقیقاً مثل نمونهی سلطنتی باشه.» جک پوزخند کوتاهی زد:«مسئله همینه. ما که مهروموم سلطنتی توی جیبمون نداریم.» فیوئر نگاهش را از روی نقشه برداشت:«داریم.» هر دو نگاهشان به او برگشت فیوئر رو به بیرون چادر گفت:«بیا داخل.» چند لحظه بعد پرده کنار رفت مردی با لباس کار وارد شد؛ دستانش لکههای تیرهی آهن و دوده داشت. فیوئر رو به جک و ناپلئون گفت:«ایشون زمانی مسئول مهروموم صندوقهای خزانه در کاخ بودن.» جک کمی جلو آمد:«یعنی میتونید مهرها رو دقیقاً مثل نمونهی خزانه بسازید؟» مرد نگاهی به جک انداخت:« معلومه به مدت سیزده سال درست کردن صندوقهای مالیات و مهر روشون انجام میدادم.» فیوئر گفت: «حدود سی صندوق معمولی داریم. میتونی تا فردا اونها رو به صندوقهای مخصوص مالیات تبدیل کنی؟ مهروموم و تمام جزئیاتشون باید دقیقاً مثل نمونهی اصلی باشه؛ طوری که داروغه و افرادش نتونن تقلبی بودنشون رو تشخیص بدن.» مرد سر تکان داد :«تا فردا غروب آماده هست.»
اسیر اهریمن✨ #پارت67: شمشیرش را پایین نیاورد. نگاهش را هم از آن چشمها نگرفت. اما وقتی دستش به چارچوب در رسید، دیگر مکث نکرد با حرکتی ناگهانی از کاباره بیرون زد. در پشت سرش با شدت به چارچوب خورد و صدای کوبیده شدنش در کوچه پیچید. کمی دورتر، برج سنگی کلیسا در تاریکی قد کشیده بود. مسیرش را به سمت آن کج کرد. کلیسا در بخش قدیمی اینهگلف قرار داشت؛ ساختمانی سنگی و قدیمی فیوئر وارد آن شد. در سنگین کلیسا پشت سرش بسته شد و صدای باران، ناگهان دورتر به نظر رسید. داخل، سرد و خاموش بود. چند شمع در برابر محراب میسوختند و نور لرزانشان روی دیوارهای سنگی میلغزید. فیوئر تا چند لحظه کنار در ایستاد. شمشیر هنوز در دستش بود به آرامی آن را پایین آورد. بعد به نزدیکترین نیمکت رفت و نشست. دستهایش را به هم قفل کرد و نگاهش را به شعلههای شمع دوخت. تصویر کاباره دوباره برگشت. جسدهای سلاخی شده. چشمهای سرخ. مردمکهای باریک. سر کجشدهی دختر. فیوئر پلک زد.تصویر ناپدید نشد. دوباره پلک زد.این بار نگاهش را از شعله گرفت و به کف سنگی دوخت. ترس را میشناخت. سالها پیش آموخته بود چطور آن را در جایی دور از تصمیمهایش دفن کند.در میدان نبرد، ترس چیزی نبود که باید از میان میرفت؛ چیزی بود که باید زیر فرمان نگه داشته میشد. پس نشست و منتظر ماند تا ذهنش آرام شود. صدای باران روی شیشههای بلند کلیسا آرامآرام ضعیف شد. شمعها یکی پس از دیگری کوتاهتر شدند و فیوئر همچنان روی همان نیمکت نشسته بود. کمکم ضربان قلبش به ریتم معمول برگشت. نفسهایش آرامتر شد حالا میتوانست فکر کند. و درست وقتی ذهنش دوباره نظم گرفت، چیزی از تاریکترین گوشهی حافظهاش بالا آمد نه یک خاطرهی کامل. فقط یک تصویر چشمهایی در تاریکی سرخ و مردمکهایی باریک و عمودی. فیوئر ابروهایش را درهم کشید.تصویر برای کودکیاش بود. بسیار دور. آنقدر دور که نمیتوانست تشخیص دهد خاطره است یا چیزی که ذهن یک کودک سالها بعد از آن ساخته است. در آن تصویر، کنار یه رودخانه ایستاده بود. و چیزی میان درختان دید. او آن زمان هم همان چشمها را دیده بود. یا دستکم... فکر میکرد دیده بود. تصویر محو شد. دستش ناخودآگاه روی مچ دستش رفت و رشتهی باریک بافتهشده را لمس کرد. چند لحظه همانجا ماند بعد دستش را پایین آورد. نه..... قرار نبود ذهنش را با خاطرهای مبهم منحرف کند. اول باید بفهمد در آن کاباره چه اتفاقی افتاده. نزدیک صبح، آخرین شمع هم تا مغز فتیله سوخته بود. از پشت پنجرههای بلند کلیسا، تاریکی شب دیگر یکدست نبود. سیاهی آسمان آرامآرام رنگ باخته بود. ابتدا خاکستری. بعد آبی بسیار کمرنگ و در دوردست، پشت بامهای اینهگلف، خط باریکی از سپیده پدیدار شد. فیوئر سر بلند کرد. چند ساعت گذشته بود. اما او دیگر آن مردی نبود که با آشفتگی از کاباره گریخته بود. ترس هنوز جایی در اعماق وجودش مانده بود؛ اما حالا زیر لایههای ضخیم عقل و خونسردی دفن شده بود. از جا بلند شد ردایش را مرتب کرد. شمشیرش را بست. آخرین نگاه را به محراب انداخت و به سمت در رفت. وقتی در سنگی کلیسا را باز کرد، هوای صبح خنک به صورتش خورد. باران بند آمده بود. خیابانهای سنگفرش خیس و کم تردد بودند. فیوئر بیدرنگ به سمت همان کوچهها برگشت. این بار قدمهایش نه شتابزده بود و نه مردد. آرام و حسابشده حرکت میکرد. اگر آنچه دیده بود واقعی بود، باید اثری باقی مانده باشد. و اگر واقعی نبود... باید میفهمید چه چیزی ذهنش را فریب داده است. به انتهای کوچه رسید. در چوبی کاباره بسته بود. فیوئر پشت دیوار روبهروی ساختمان ایستاد و منتظر ماند مدتی گذشت. بعد صدای قدمهایی در خیابان پیچید. مردی از انتهای کوچه ظاهر شد. کلیدی از جیب بیرون آورد. به اطراف نگاه کوتاهی انداخت و قفل در را باز کرد. در با صدای کوتاهی باز شد مرد وارد شد. فیوئر باز هم منتظر ماند. گوشهایش را تیز کرد. انتظار داشت هر لحظه صدای جیغی کرکننده یا فریاد وحشت مرد را بشنود. یک ثانیه، ده ثانیه، یک دقیقه… اما هیچ واکنشی ندید. پس خودش به سمت در رفت وارد شد. کاباره... کاملاً عادی بود میزها سر جای خودشان بودند صندلیها سالم بودند. شیشههای روی پیشخوان دستنخورده مانده بودند. مرد در گوشهی سالن مشغول مرتب کردن بطریها بود. هیچ جسدی وجود نداشت. هیچ خونی روی کف نبود. هیچ لکهای روی دیوارها نبود. حتی بوی آهن و گوشت هم وجود نداشت. فقط بوی معمول چوب نمخورده، شراب و دود شمع. مرد پشت پیشخوان سر بلند کرد. نگاهش برای لحظهای روی فیوئر ماند:«صبحبخیر قربان.هنوز برای سرو نوشیدنی زود است.»
اسیر اهریمن ✨ #پارت66: تنها چیزی که از لای درزهای چوبی در به مشام میرسید، بویی غلیظ، گرم و زننده بود؛ بوی تند مس و گوشت تازه بریدهشده، چنان شدید که حلق فیوئر را سوزاند. فیوئر پیش رفت و با نوک چکمه در چوبی نیمهباز را به داخل هل داد. لولاهای زنگزده نالیدند و در باز شد. هوای درون سالن، به یکباره مثل تودهای از خونابه و تعفن بر صورتش کوبیده شد. شعلهی ضعیف چند شمع نیمهسوخته روی میزهای واژگون، سایههای رقصان و ترسناکی روی دیوارهای سرخرنگ میانداخت. اما رنگ سرخ دیوارها از کاغذدیواری نبود. سالن کاباره به مسلخی باورنکردنی بدل شده بود. فرشی از خون سیاه و لختهشده تمام کفپوشهای چوبی را پوشانده بود و تا زیر لبهی چکمههای فیوئر بالا میآمد. هیچ انسانی زنده روی صندلیها نمانده بود؛ همهچیز در سلاخیای هولناک فرو رفته بود. تنههای بیسر، دستها و پاهای بریدهشده که گویی با پنجههایی پولادین از مفاصل کنده شده بودند، در میان خردههای شیشه و صندلیهای تکهتکهشده پراکنده بودند. دیوارههای بار پر از پاششهای سرخ فوارهمانند بود و اعضای دریدهشدهی تن نوازندهها و مشتریان، مانند لاشههای قصابی از لبهی پیشخوان آویزان مانده بود. قلب فیوئر، برای نخستین بار در تمام سالهای جنگ، ضربهای سنگین و نامنظم در سینهاش کوبید. این کار یک گروهان شمشیرزن نبود؛ این هجوم یک درندهی جنونآمیز بود. سپس، در میانهی آن اقیانوس تیره، صدایی شنیده شد. صدایی آرام، مرطوب و چندشآور.. صدای دریده شدن الیاف گوشت، شکستن غضروف، و لیسیده شدن. وسط سالن، در پناه یک میز خردشده، زنی با پشتی خمیده زانو زده بود. همان تنپوش تیره و همان قامت ظریفی که فیوئر به تعقیبش تا اینجا آمده بود. پشت به در ورودی نشسته بود، روی سینهی مردی درشتاندام که هنوز در تقلاهای پایانی جان دادن میلرزید. سر دختر پایین بود. دهانش را تا عمق استخوان در گوشت کتف مرد فرو کرده بود. با تکانی خشن به گردنش، دندانهایش را از کتف مرد بیرون کشید؛ صدای کنده شدن پوستی کشآمده و پاشیدن رگههای لزج به هوا در سالن خالی پیچید. مرد نیمهجان، با چشمانی از حدقه درآمده از وحشتی ماورایی، آخرین رمقش را جمع کرد. نگاه مات و بیفروغش در تاریکی سالن چرخید و روی فیوئر که پشت در خشکش زده بود، قفل شد. لبان لرزانش بیصدا تکان خوردند، گویی التماسی ابدی را نجوا میکرد... اما در همان ثانیه، پلکهایش بیحرکت ماند، سرش به یک سو چرخید و جسد سنگینش بیجان روی گودال خون افتاد. دختر مکث کرد. صدای چکیدن خون از چانهاش روی زمین تنها صدایی بود که در کاباره شنیده میشد. آرام، بسیار آرام، سرش را چرخاند. موهای بلند و نامرتبش به لختههای تیره آغشته بود و روی شانههایش میریخت. نیمهی پایانی صورتش، گونهها و چانهاش تا زیر گردن، با قشری غلیظ و براق از خون پوشانده شده بود که از لبهای گوشتالودش میچکید. اما چهرهاش نبود که تنفس فیوئر را در سینهاش منجمد کرد. چشمانش بود. در تاریکی مسلخ، دو چشم سرخ و درخشان چون اخگرهای درون کوره به او دوخته شده بودند. در میان آن سرخی تبدار، مردمکهایش گرد نبودند؛ دو شکاف عمودی، باریک، تیز و غیرانسانی، درست شبیه به چشمان یک گربهسان درنده، روی فیوئر متمرکز شدند. مردمکها با تمرکز روی او گشاد و تنگ شدند، هیچ حسی از انسانیت، عقل یا ترحم در آن نگاه نبود. فقط گرسنگی و تاریکی محض. فیوئر،لرزشی را در استخوانهایش حس کرد. یخی از ستون فقراتش بالا دوید. غریزهی بقا، خاموش و بیرحم، از او میخواست از این موجود فاصله بگیرد. دختر سرش را کمی کج کرد؛ صدایی شبیه به خُرخُری بم و حیوانی از اعماق حنجرهاش برخاست و انگشتان خونیاش روی تختههای چوب خراشیدند. فیوئر تکان نخورد. شمشیرش هنوز در دستش بود. چشمان سرخ دختر روی او ثابت ماندند. فیوئر عقب رفت. یک قدم. بعد قدمی دیگر. شمشیرش را پایین نیاورد. نگاهش را هم از آن چشمها نگرفت. اما...........
سلام به روی ماه همهتون! 👋✨ امشب یه سورپرایز ویژه دارم… 😍 یه پارت هیجانی داریم که اصلاً دلم نیومد تا فردا نگهش دارم و میخوام همین امشب با شما به اشتراک بذارمش! 🌙🔥 قراره ساعت ۱۲ شب همینجا ببینمتون. یادتون نره اعلان کانال رو روشن کنید که به محض اینکه منتشر شد، سریع خبردار بشید و جا نمونید! 🔔📖
اسیر اهریمن ✨ #پارت65: داروغه، مردی چهارشانه با ردایی فاخر و شکمی برآمده، سوار بر اسب در ابتدای کاروان حرکت میکرد. دروازههای اینهگلف از دور پدیدار بودند. لرد قلعه از آمدن داروغه باخبر شده بود و قصد داشت به افتخار حضور او، طی چند روز آینده ضیافتهایی برگزار کند. فیوئر نگاهش را از کاروان داروغه گرفت و به جک که سوار بر اسب در کنارش ایستاده بود دوخت:«باید بفهمی داروغه دقیقاً چند روز توی قلعه میمونه.» جک گفت: «خب، حدود سه یا چهار روز طول میکشه تا مالیات این منطقه جمع بشه.» فیوئر بیدرنگ گفت:«زمان دقیقش رو میخوام.» جک سرش را به نشانهی اطاعت پایین آورد و آمادهی رفتن شد که صدای سم اسبی، سکوت تپه را درید. یکی از افراد فیوئر با شتاب از راه رسید نفسزنان گفت:«فرمانده...» فیوئر سرش را بسمت مرد چرخاند و او ادامه داد:«میکائیل... از اتراقگاه خارج شده.» چشمان فیوئر اندکی باریک شد. مرد گفت:«چند دقیقه پیش دیدمش که از سمت دره پایین میرفت. فکر کنم داره به سمت خرابههای آسیاب بادی میره.» جک با تعجب پرسید:«قضیه چیه؟» فیوئر بدون اینکه پاسخی به جک بدهد، رو به قاصد کرد:«تو برگرد.» مرد سر فرود آورد و دور شد. جک هم فهمید که جوابی دریافت نمیکند پس در سکوت، به رفتن فیوئر چشم دوخت که اسبش را آرام و بیصدا هدایت میکرد. فیوئر شتابی نداشت. شکارچی، وقتی از مسیر شکار مطمئن باشد، نیازی به دویدن ندارد. شب اکنون تمام آسمان را فرا گرفته بود و همانطور که ناپلئون گفته بود، پشت خرابههای آسیاب بادی قامت آشنایی پدیدار شد. میکائیل..... فیوئر اسب را پشت تنهی قطور درختی کهن متوقف کرد. میکائیل تنها نبود. چند قدم جلوتر، دختری ایستاده بود؛ روپوشی از حریر نازک و روشن، خطوط چهرهاش را چنان محو کرده بود که گویی تنها سایهای از یک انسان مقابل میکائیل ایستاده است. فیوئر با حرکاتی که حتی برگهای خشک زیر پایش را نمیآزرد، از اسب پیاده شد و پشت درختان خزید. میکائیل چیزی میگفت، اما صدای باد کلماتش را میبلعید. دختر سرش را پایین انداخت؛ تنها گوش میداد. سپس میکائیل کیسهای را به او داد. آن دو از هم جدا شدند. دختر به سمت جادهی منتهی به قلعهی اینهگلف رفت. فیوئر لحظهای تردید نکرد مسیر دختر را در پیش گرفت. اسبش را رها کرد تا در میان درختان بماند و خودش، چون سایهای خاموش، در پی او روان شد. هنگامی که دختر به دروازههای قلعه رسید، نخستین قطرههای باران بر سنگفرش فرود آمدند. باران ناگهانی و خشمگین آغاز شد؛ گویی آسمان اینهگلف میخواست تمام قلعه را زیر پردهای از آب پنهان کند. خیابانهای سنگفرش زیر باران فرو رفتند. مغازهداران با شتاب کرکرههای چوبی را پایین میکشیدند و سایهی سنگین طاقهای قلعه، تنها پناهگاه رهگذران شده بود. دختر وارد قلعه شد. فیوئر چند قدم عقبتر،حرکت میکرد. از کوچهای به کوچهای دیگر. در پیچ آخرین کوچه، دختر ناپدید شد. فیوئر ایستاد. چشمانش کوچهی بنبست را کاوید؛ خالی، سرد و خیس. هیچکس آنجا نبود. تنها صدای چکچک باران بود که از ناودانهای فرسوده فرو میریخت و در فضای خاموش کوچه میپیچید. فیوئر چند لحظه همانجا ایستاد. نگاهش را دوباره در امتداد دیوارها چرخاند. هیچ راه خروجی دیده نمیشد. اما چیزی روی زمین، چند قدم آنسوتر، توجهش را جلب کرد. پارچهای روشن میان آب جمعشدهی کنار سنگفرش گیر کرده بود. فیوئر جلو رفت خم شد و آن را از روی زمین برداشت. همان حریر نازک و روشن بود. چند قطره باران از میان تارهای ظریفش چکید. فیوئر پارچه را میان انگشتانش گرفت و نگاهش را به انتهای کوچه دوخت. رد باریکی از آب و گل روی سنگفرش باقی مانده بود تازه بود. فیوئر پارچه را در مشت فشرد و به راه افتاد. از پیچ کوچه میگذشت و وارد گذرگاهی باریکتر میشد؛ جایی که ساختمانهای قدیمی تقریباً تمام آسمان را از دید پنهان کرده بودند. فیوئر ایستاد سرش را بالا آورد. ساختمانی قدیمی در انتهای گذرگاه قرار داشت. تابلوی چوبی بالای در، زیر باران بهآرامی تاب میخورد و بخشی از نوشتهی رنگورورفتهی آن زیر سایه گم شده بود. یک کاباره. نور زرد و کمجان چراغی از شکاف در بیرون میریخت فیوئر دستش را بی اختیار روی دستهی شمشیر حلقه کرد و وارد کاباره شد
اسیر اهریمن ✨ #پارت64: چادر در خفگی نور لرزان پیهسوز فرورفته بود؛ فضایی آکنده از بوی کهنهی پوستین، جوهر خشکیده و سرمایی که از لای درزهای چرم نفوذ میکرد. فیوئر پشت میز چوبی نشسته بود. انگشتانش آرام و با دقت خطوط باریک جوهر را روی پوست کلفت نقشه دنبال میکرد. دیوارهای سنگی، برجها و زاویهی کور قلعهی اینهگلف. صدای کشیده شدن پردهی چادر سکوت را برید. ناپلئون وارد شد رگهی باریکی از خون دلمهبسته روی چانهاش به چشم میخورد. چند قدم پیش آمد و در سایهروشن میز متوقف شد:«فرمانده...» نوک انگشت فیوئر روی برج غربی اینهگلف ماند:«اگر برای توجیه گندی که زدی اومدی، داری وقتت رو تلف میکنی.» صدایش یکنواخت و بهطرز کشندهای عاری از هیجان بود. ناپلئون نفسش را حبس کرد. دستش روی کمربند چرمیاش مشت شد:«نمیخوام توجیه کنم اما لازمه یچیزی بهتون بگم.» «لازم نیست.» ناپلئون یک قدم جلوتر آمد. سایهاش روی گوشهای از نقشه افتاد:«حتی اگه به امنیت کل گروه مربوط باشه؟» فیوئر بهآرامی سر بلند کرد: «میشنوم.» ناپلئون آب دهانش را فرو داد. تلاش کرد لحنش بیطرف و دور از خشم به نظر برسد:«چند وقته میکائیل سر ساعتهای مشخصی ناپدید میشه. خارج از محدودهی گشتزنی... بدون اینکه به کسی بگه.» ابروی فیوئر تکان خورد. «خب؟» «دیشب تعقیبش کردم. انتهای درهی صخرهای، پشت خرابههای آسیاب بادی... با کسی قرار داشت. یه دختر.» فیوئر در سکوت فقط گوش میداد. «اولش برام مهم نبود؛ فکر کردم مثل بقیه پی خوشگذرونی رفته. اما دختره لباس روستایی تنش نبود، پوشش و رفتارش غریبه بود.امروز هم خواستم دستش بندازم... فقط با خنده گفتم نکنه دل باختی. اما واکنشش...» ناپلئون مکث کرد. نگاهش تیرهتر شد:«رنگش پرید... طوری به سمتم پرید و چنگ زد که انگار رازی رو برملا کرده باشم که به قیمت جونش تموم میشه. اون برای یه شوخی به جون من نیفتاد؛ اون وحشت کرده بود.» فیوئربهآرامی نگاهش را از ناپلئون برید و دوباره به پوست کهنهی نقشه دوخت. اما چشمانش دیگر زاویهی قلعهی اینهگلف را نمیدیدند. در ذهن سرد و حسابگرش، تصاویری از هفتههای اخیر ورق خورد؛ کمین تلخ گردنهی صخرهای که گشتهای سلطنتی دقیقاً در همان ساعتی که راه کاروان باید خلوت میبود، سر رسیدند... محمولهی تسلیحاتی که مسیرش بهشکلی غیرقابل توضیح تغییر کرد... و ردپایی از اطلاعات که هیچکس نمیدانست از کجای این حلقهی بسته نشت میکند. سکوت چادر کش آمد. فیوئر با همان لحن آرام و تهنشینشده پرسید:«از این حرفا میخوای چه نتیجه بگیری؟» :«نمیخوام انگشت اتهام به سمت کسی بگیرم ولی ما داخل گروه یه جاسوس داریم این مثل روز روشنه.» فیوئر: « و تو فکه میکنی اون جاسوس میکائیل؟.» ناپلئون: «نه من فقط میخوام بگم اون مشکوکه و رفتارش ضد و نقیض باید سر از کارش دربیاریم.» فیوئر «دیگه دنبالش نمیری. با هیچکس حتی کلمهای از این ماجرا نمیگی.» ناپلئون اندکی سرش را خم کرد. در سکوت، پرده را کنار زد و بیرون رفت. با افتادن پرده، باد خنک شب میان تاریکی گم شد. فیوئر چند لحظه بیحرکت ماند. بعد، دستکش چرمیاش را از دست بیرون کشید. انگشت شستش بیاختیار روی حلقهی باریکی نشست که دور مچ دستش پیچیده بود؛ رشتهای از زهی تیره که تار های ظریفی از موی خرمایی رنگ در میان بافتش درهم تنیده شده بود. نوک انگشتش آرام روی بافت زبر و باریک آن حرکت کرد. نگاهش روی نقشه بود. نام سرخرنگ یکی از مخفیگاههای تسلیحاتی گروه در حاشیهی وستالیس زیر نور لرزان پیهسوز به چشم میآمد؛ همان مخفیگاهی که میکائیل هفتهی پیش سرپرستیاش را برعهده داشت و مأموران دولتی به آن یورش برده بودند. فیوئر بیآنکه نگاهش را از نقشه بردارد، دوباره انگشت شستش را روی دستبند کشید. میکائیل....! اگه ناپلئون درست میگفت، آن حمله دیگر نمیتوانست تصادفی باشد. انگشتش آهسته میان رشتههای بافتهشده حرکت کرد. دیدارهای پنهانی. خروجهای بیخبر. دختری ناشناس. و مخفیگاهی که اطلاعاتش به دست دشمن افتاده بود. فیوئر حلقه را یک دور زیر انگشتش چرخاند. نگاهش همچنان روی مسیر منتهی به مخفیگاه ثابت مانده بود. هنوز مدرکی وجود نداشت. اما چیزی در این میان با هم جور درمیآمد. دستش همچنان روی آن رشتهی باریک مانده بود. ♡♡♡♡♡ آفتاب هنوز کاملا غروب نکرده بود که کاروان داروغه از جادهی شمالی سر رسید. صدای چرخ های ارابهها بر جاده، سکوت چمن زار میدرید. صندوقهای مالیات، مهر و مومشده و سنگین، زیر پارچههای ضخیم خفته بودند؛مالیاتی که از تمام شهر ها و روستاها جمع شده بود و حالا به آخرین مقصد برای جمع آوری سکه یعنی اینهگلف رسیده بود.
اسیر اهریمن ✨ #پارت63: باد عصرگاهی روی دشت میوزید و علفهای بلند و پژمرده را در اطراف اتراقگاه خم میکرد. چند چادر تیره، میان وسعت خاکستری دشت برپا شده بودند؛ سرپناهی دور از مسیرهای اصلی، پنهان از چشمهای تیزبین دشمن. اما آن عصر، سکوت مرگبار اتراقگاه در هم شکسته بود. میکائیل و ناپلئون در فضای خالی میان دو چادر، سینهبهسینه و روبهروی هم ایستاده بودند. تنفس تندشان با هوای سرد دشت آمیخته بود. ناپلئون با آوایی که از اعماق سینهی منقبضشدنش برمیخاست، غرید:«دهنت ببند لعنتی!» میکائیل بیدرنگ، با نگاهی که از خشم برق میزد، جواب داد:«اونی که باید خفه بشه تویی که تو کار همه دخالت میکنی!» ناپلئون با چهرهای برافروخته یکباره جلو پرید و یقهی پیراهن میکائیل را چنگ زد میکائیل هم مچ دست ناپلئون را گرفت و با یک حرکت تند، او را عقب راند. صدای برخورد تن آنها با یکدیگر، در فضای خالی میان چادرها پیچید. ناپلئون چرخید و مشتی سنگین به شانهی میکائیل کوبید. میکائیل تعادلش را از دست داد، اما بلافاصله با ضربهی آرنج پاسخ داد که به پهلوی ناپلئون نشست؛ ضربهای که نفس ناپلئون را با خوسی خشک در سینه حبس کرد. چند نفر از افراد با نگرانی جلو دویدند:«بس کنید! دیوونه شدین؟» اما هیچکدام واکنشی نشان ندادند خشم همچون مهی غلیظ چشمانشان را کور کرده بود. دوباره به سمت هم هجوم بردند؛ ناپلئون با شانهی پهن به میکائیل کوبید و هر دو روی خاک نرم و نمناک دشت غلطیدند. مشتها در هوا رد و بدل میشد و صدای نفسزدنهای خشن و ضربات تنبهتن، سکوت دشت را پاره کرده بود. یکی از افراد با صدایی بلندتر فریاد زد:«میکائیل! ناپلئون! تمومش کنید! به مرگ من قسم تمومش کنید!» باز هم هیچ واکنشی نشان ندادند. دو مرد چنان درگیر چرخهی خونین خشم خود بودند که دیگر نه صدای التماس یاران را میشنیدند، نه زوزهی باد را، و نه حتی صدای سم اسبی که آرامآرام، از پشت پردهی غبار دشت نزدیک میشد. تا اینکه صدای یکی از افراد، این بار رنگباخته، در دشت طنین انداخت:«تمومش کنید... فرمانده اینجاست!» اسم فیوئر همچون صاعقهای میان آن دو فرود آمد. همهچیز در یک ثانیه متوقف شد. مشت ناپلئون در هوا معلق ماند و میکائیل که روی زانو خم شده بود، سرش را بالا کشید. فیوئر چند قدم آنطرفتر، روی اسب نظاره گر بود. نفسنفسزدنهای اسب هنوز قطع نشده بود و لایهای از گرد راه روی چکمهها و ردای فیوئر نشسته بود. ماسک سفید فلزی، نیمهی پایینی صورتش را پوشانده بود و چشمان آبیاش سرد، نافذ و بیهیچ اثری از هیجان میان آن دو تن خاکی و خونآلود میچرخید. نگاه فیوئر ابتدا روی سر و لباسهای خاکیشده و پارهپارهی میکائیل نشست. بعد آرام سر چرخاند و به ناپلئون خیره شد که هنوز با لب پاره و سینهی خسخسکننده روی زمین زانو زده بود. چند ثانیه گذشت. هیچکس در اتراقگاه جرئت نکرد حتی نفس بکشد. فیوئر بهآرامی از اسب پیاده شد. چکمههایش روی خاک دشت صدای خشخش محکمی به راه انداخت. چند قدم جلو آمد، دستکش چرمیاش را مرتب کرد و با صدایی آرام،گفت:«ادامه بدید.» میکائیل مات و مبهوت به او نگاه کرد. قطرهای خون از گوشهی لبش روی خاک چکید. ناپلئون هم کلمهای بر زبان نیاورد. فیوئر دوباره، با همان لحن آرام اما کشنده تکرار کرد:«چرا نشستید؟ مگه نگفتم ادامه بدید؟» هیچ پاسخی از میان جمع برنخاست. باد لابلای موهای ژولیدهی مردان پیچید. نگاه فیوئر سختتر شد، گویی داشت به درون استخوانهایشان نگاه میکرد:«میخوام بدونم تا کجا میخواستید پیش برید. حتماً هدف بزرگی پشت این حماقت هست، مگه نه؟» میکائیل سرانجام لب باز کرد، صدایش خشدار بود:«فرمانده، قضیه این...» «برام مهم نیست.» میکائیل دهانش نیمهباز ماند و ساکت شد. فیوئر نگاهش را از او برید و به ناپلئون دوخت:«دلیل این گندکاری و دعواتون رو نمیخوام بشنوم.» ناپلئون با فک منقبضشده و نگاهی خیره غر زد:«اما اون...» «گفتم نمیخوام!» فیوئر کلمه را برید. لحنش ناگهان چنان برنده شد که ناپلئون حرفش را قورت داد. سکوت سنگینتری دوباره روی اتراقگاه خیمه زد. فیوئر یک قدم دیگر به آن دو نزدیک شد؛ سایهاش روی تن خاکی هر دو افتاد:«شما دو نفر اصلاً میدونید اینجا کجاست؟ میدونید برای چه هدفی اینجاییم؟» هیچکدام جرئت نداشتند سر بالا بیاورند:«این یه اردوگاه تفریحی برای تسکین اعصابِ خستهتون نیست. کوچکترین سر و صدا میتونه کل اقامتگاه و نقشهی ما رو به باد بده.» چشم های آبیاش میان آن دو میخکوب شده بود: «و شما وسط این دشت، مثل دو تا احمق بیسروپا به جون هم افتادید تا همدیگه رو تکهپاره کنید.»
اسیر اهریمن ✨ #پارت62: لگون رو به لیا گفت: «همراه بقیه، تمام جنگل رو زیر و رو کنید. تا پیداش نشده، برنگردید.» لیا سرش را خم کرد و بیرون رفت. هلن در سکوت کنار لگون ماند. ادوارد، با مشتهای گرهکرده و چهرهای که از خشم خالص سرخ شده بود، خیره به او شد:«اگه افتاده باشه دست آزاک، چی؟» لگون:«اینجا منطقهی حفاظتشدست آزاک نمیتونه بیاد.» ادوارد با کلافگی چنگی به موهایش زد: «اما کارا میتونه بره بیرون.» با بی تابی به سمت وسایلش هجوم برد. شمشیر و چکمهاش را با خشمی عصبی برداشت. لگون نیمرخ شد: «داری چیکار میکنی؟» ادوارد، در حال بستن بند چکمه با شدتی که چرم را به صدا درآورد، دندان سایید: «میرم دنبالش. دیگه نمیذارم از دسترسم خارج بشه.» لگون سرد گفت: «نیازی نیست. دستور دادم اصیلها ردیابی کنن.» ادوارد جوابی نداد. شمشیر را به کمر بست و بیرون زد. برای او، کارا مهمترین برگ برندهی بازی بود؛ و هیچ قماربازی، برگ برندهاش را به راحتی تقدیم حریف نمیکرد. ♡♡♡♡♡ تیغهی شمشیرش در سینهی سرباز فرو رفت. مرد برای لحظهای همانجا ایستاد؛ و سپس زانوهایش خم شد و پیکرش روی زمین برگ گرفته جنگل افتاد. سرش را چرخاند و جکسون را دید که چون فرشته مرگ بالا سر یکی از مهندسین ایستاده مرد وحشتزده خودش را به یکی از ارابهها چسبانده بود و دستهایش را لرزان بالا آورد جلوی صورتش گرفته بود و درست در همان لحظهی که جک شمشیر آغشته به لختههای تیره را بالا برده بود تا گردن مرد را بشکافد. سپرش را از میانه میدان به سویش پرتاب کرد. ضربه چنان محکم و دقیق بود که انگشتان جک از قبضه جدا شد. شمشیر به همراه سپر با صدایی خشک چند قدم آنطرفتر افتادند. جک با ناباوری سر چرخاند. فیوئر چند قدم دورتر ایستاده بود؛ گرد و غبار نبرد روی لباسهای تیرهاش نشسته بود، اما نگاهش بیتکان و سرد، روی جک قفل شده بود. فیوئر با همان صدای بم و بیفراز و نشیب گفت: «ما با مزدورای خونخوار حکومت میجنگیم، جک.» جک چیزی نگفت. فیوئر یک قدم جلو آمد. «نه با یه مهندس که برای در آوردن خرج زندگی کار میکنه. این دو با هم قاطی نکن.» جک چند ثانیه خیره ماند، سپس خم شد و شمشیرش را از زمین برداشت. جک به مهندس و سه همراه دیگرش چشم دوخت با دست به افرادش اشاره کرد. «این چهار نفر رو ببرید اون گوشه. کسی بهشون کاری نداشته باشه.» سربازان انقلابی جلو آمدند و مهندسان را دور کردند. فیوئر دیگر به آنها توجهی نکرد؛ارابه را دور زد، پارچهی قیراندود را پس زد و تکهسنگی کدر و ناهموار را با دست دستکشپوش بیرون کشید. لبهی تیز سنگ را لمس کرد؛ چگال و مستحکم. جک نزدیک شد. «همونطور که تسا توی نامهاش گفته بود، سنگهای خیلی خوبین. برای ساختن سنگر عالیاند. حتی میتونیم مسیرهای اردوگاه رو باهاشون تقویت کنیم.» فیوئر سنگ دیگری برداشت و بررسی کرد. جک کمی مکث کرد و نگاهش را به سمت مهندسان چرخاند. «راستی، با این چهار نفر چیکار کنیم؟» فیوئر بدون اینکه برگردد گفت: «قانعشون کن عضو گروه بشند.» جک دستهایش را به کمر زد. «اگه راضی نشدن چی؟.» فیوئر بلاخره دست از بررسی سنگ ها کشید بسمت جک چرخید: «باید بشند.» دستش را روی شانه جک گذاشت ادامه داد: «وجود و عضویت افرادی مثل اونا برای گروه خیلی مفیده پس قانعشون کن اما نه با زور و تهدید کاری کن با رضایت و وفادارانه به گروه خدمت کنند.» جک:«فهمیدم.» فیوئر سنگ را توی ارابه پرت کرد که صدای بم و خفهای داد از ارابه فاصله گرفت و به سمت اسبش رفت. دستش را روی گردن اسب کشید، پا در رکاب گذاشت و سوار شد. پیش از آنکه افسار را بکشد، برای لحظهای به جک نگاه کرد: « سنگها رو بدون جلب توجه با احتیاط کامل ببرید.» جک سرش را پایین آورد: « چشم، فرمانده.» نگاهش به اجساد سرباز ها افتاد: « اجساد با احترام جمع کنید جایی بزارید که دست حیوان ها بهشون نرسه و سرباز های قلعه بتوند سریع تر پیداشون کند.» جک با لبخند سرش را تکان داد : «خیالتون راحت باشه اینجا رو کاملا پاکسازی میکنیم.» فیوئر افسار را کشید. اسب به حرکت افتاد و چند لحظه بعد، میان گردوغبار میدان از آنها فاصله گرفت.
رمان چند جلدی وارثان واریوس 🌒🖤اسیر اهریمن✨ #پارت18: چیارا با لحنی که بویِ کهنگی و حقارتِ حرمسرا را میداد، گفت: «میدونی مشکلت چیه دختر؟ تو فکر میکنی اونا ازت درخواست کردن؛ در حالیکه واکر و تمامِ کسایی که اون پایینان، به امثالِ من و تو دستور میدن؛ وظیفهیِ ما هم قبول کردنِ بدونِ چون…
How can I read @sedrik2026 without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for رمان چند جلدی وارثان واریوس 🌒🖤: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does رمان چند جلدی وارثان واریوس 🌒🖤 have?
رمان چند جلدی وارثان واریوس 🌒🖤 (@sedrik2026) has 156 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does رمان چند جلدی وارثان واریوس 🌒🖤 know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.