اسیر اهریمن ✨
#پارت66:
تنها چیزی که از لای درزهای چوبی در به مشام میرسید، بویی غلیظ، گرم و زننده بود؛ بوی تند مس و گوشت تازه بریدهشده، چنان شدید که حلق فیوئر را سوزاند.
فیوئر پیش رفت و با نوک چکمه در چوبی نیمهباز را به داخل هل داد.
لولاهای زنگزده نالیدند و در باز شد.
هوای درون سالن، به یکباره مثل تودهای از خونابه و تعفن بر صورتش کوبیده شد.
شعلهی ضعیف چند شمع نیمهسوخته روی میزهای واژگون، سایههای رقصان و ترسناکی روی دیوارهای سرخرنگ میانداخت.
اما رنگ سرخ دیوارها از کاغذدیواری نبود.
سالن کاباره به مسلخی باورنکردنی بدل شده بود.
فرشی از خون سیاه و لختهشده تمام کفپوشهای چوبی را پوشانده بود و تا زیر لبهی چکمههای فیوئر بالا میآمد.
هیچ انسانی زنده روی صندلیها نمانده بود؛ همهچیز در سلاخیای هولناک فرو رفته بود. تنههای بیسر، دستها و پاهای بریدهشده که گویی با پنجههایی پولادین از مفاصل کنده شده بودند، در میان خردههای شیشه و صندلیهای تکهتکهشده پراکنده بودند. دیوارههای بار پر از پاششهای سرخ فوارهمانند بود و اعضای دریدهشدهی تن نوازندهها و مشتریان، مانند لاشههای قصابی از لبهی پیشخوان آویزان مانده بود.
قلب فیوئر، برای نخستین بار در تمام سالهای جنگ، ضربهای سنگین و نامنظم در سینهاش کوبید.
این کار یک گروهان شمشیرزن نبود؛ این هجوم یک درندهی جنونآمیز بود.
سپس، در میانهی آن اقیانوس تیره، صدایی شنیده شد.
صدایی آرام، مرطوب و چندشآور..
صدای دریده شدن الیاف گوشت، شکستن غضروف، و لیسیده شدن.
وسط سالن، در پناه یک میز خردشده، زنی با پشتی خمیده زانو زده بود.
همان تنپوش تیره و همان قامت ظریفی که فیوئر به تعقیبش تا اینجا آمده بود.
پشت به در ورودی نشسته بود، روی سینهی مردی درشتاندام که هنوز در تقلاهای پایانی جان دادن میلرزید.
سر دختر پایین بود. دهانش را تا عمق استخوان در گوشت کتف مرد فرو کرده بود.
با تکانی خشن به گردنش، دندانهایش را از کتف مرد بیرون کشید؛ صدای کنده شدن پوستی کشآمده و پاشیدن رگههای لزج به هوا در سالن خالی پیچید.
مرد نیمهجان، با چشمانی از حدقه درآمده از وحشتی ماورایی، آخرین رمقش را جمع کرد. نگاه مات و بیفروغش در تاریکی سالن چرخید و روی فیوئر که پشت در خشکش زده بود، قفل شد.
لبان لرزانش بیصدا تکان خوردند، گویی التماسی ابدی را نجوا میکرد... اما در همان ثانیه، پلکهایش بیحرکت ماند، سرش به یک سو چرخید و جسد سنگینش بیجان روی گودال خون افتاد.
دختر مکث کرد.
صدای چکیدن خون از چانهاش روی زمین تنها صدایی بود که در کاباره شنیده میشد.
آرام، بسیار آرام، سرش را چرخاند.
موهای بلند و نامرتبش به لختههای تیره آغشته بود و روی شانههایش میریخت. نیمهی پایانی صورتش، گونهها و چانهاش تا زیر گردن، با قشری غلیظ و براق از خون پوشانده شده بود که از لبهای گوشتالودش میچکید.
اما چهرهاش نبود که تنفس فیوئر را در سینهاش منجمد کرد.
چشمانش بود.
در تاریکی مسلخ، دو چشم سرخ و درخشان چون اخگرهای درون کوره به او دوخته شده بودند. در میان آن سرخی تبدار، مردمکهایش گرد نبودند؛ دو شکاف عمودی، باریک، تیز و غیرانسانی، درست شبیه به چشمان یک گربهسان درنده، روی فیوئر متمرکز شدند.
مردمکها با تمرکز روی او گشاد و تنگ شدند،
هیچ حسی از انسانیت، عقل یا ترحم در آن نگاه نبود.
فقط گرسنگی و تاریکی محض.
فیوئر،لرزشی را در استخوانهایش حس کرد. یخی از ستون فقراتش بالا دوید.
غریزهی بقا، خاموش و بیرحم، از او میخواست از این موجود فاصله بگیرد.
دختر سرش را کمی کج کرد؛ صدایی شبیه به خُرخُری بم و حیوانی از اعماق حنجرهاش برخاست و انگشتان خونیاش روی تختههای چوب خراشیدند.
فیوئر تکان نخورد.
شمشیرش هنوز در دستش بود.
چشمان سرخ دختر روی او ثابت ماندند.
فیوئر عقب رفت.
یک قدم.
بعد قدمی دیگر.
شمشیرش را پایین نیاورد. نگاهش را هم از آن چشمها نگرفت.
اما...........
Post #191
198
- ❤ 4
- 👀 2
- 🔥 1