اسیر اهریمن ✨
#پارت74:
غروب بر اورشینال سایه انداخته بود که فیوئر افسار اسبش را مقابل عمارتی بزرگ کشید
ساختمان پشت نردههای آهنی و در میان باغی آراسته قرار داشت؛ پنجرههای بلند، ستونهای سنگی و چراغهایی که در دو سوی ورودی میسوختند، شکوه خانهای را به رخ میکشیدند که با چادرهای نظامی و تختهای سادهٔ پایگاه هیچ شباهتی نداشت.
فیوئر از اسب پایین آمد.
پس از ساعتها سواری، شانههایش سنگین شده بود.
افسار را به حلقه فلزی کنار ورودی بست و دستی بر گردن اسب کشید. سپس از چند پله سنگی بالا رفت و با چند ضربه به در کوبید.
مدتی نگذشت که صدای قدمهایی از پشت در شنیده شد.
در باز شد و مردی میانسال با موهای مرتب و جلیقهای تیره در آستانه ظاهر شد.
با دیدن فیوئر، ابروهایش بالا رفت:«عالیجناب!»
فیوئر نگاه کوتاهی به او انداخت:«سلام، پتروس.»
پتروس، خدمتکار قدیمیاش، با چنان شور و اشتیاقی تعظیم کرد که گویی پادشاه شخصاً به دیدنش آمده
سپس سرش را بالا آورد و با لبخندی گسترده گفت:«چه افتخاری! چه سعادت بزرگی! چه اتفاق نادری!
خورشید از مغرب طلوع کرده که بالاخره تصمیم گرفتهاید به خانه خودتان هم سری بزنید؟»
فیوئر بیآنکه تغییری در چهرهاش ایجاد شود.
دستکشهایش را به او داد
و از آستانه دروازه گذشت:«اسبم بیرونه. رسیدگی کن.»
پتروس نگاهی از پنجرهٔ کنار در به اسب انداخت و آهی کشید:«با کمال میل امیدوارم این یکی دستکم بداند صاحبش دقیقا چیکار میکند.»
فیوئر لحظهای ایستاد و نگاهش کرد.
پتروس بیدرنگ سرش را پایین انداخت؛ هرچند لبخندش هنوز سر جایش بود:«ببخشید، عالیجناب.
دلتنگ شده بودم. ظاهراً وقتی شما تشریف ندارید، زبانم بیکار میماند و عادتهای بد پیدا میکند.»
:«ظاهراً وقتی هم هستم، تفاوت چندانی نداره.»
فیوئر این را گفت وارد راهروی اصلی شد
گرمای مطبوع خانه به استقبالش آمد.
نور لوستر بلورین بر کف مرمر میدرخشید و مبلمان مخملی، پردههای سنگین و تابلوهای قابگرفته، فضای آرام و مجلل عمارت را کامل میکردند.
بوی هیزم سوخته از شومینهٔ سالن میآمد؛ بویی که در کنار سکوت خانه، پس از روزها زندگی در اردوگاه نظامی غریب به نظر میرسید.
پتروس در را بست و پشت سرش آمد.
و هر چند لحظه یکبار زیرچشمی نگاهش میکرد.
فیوئر بدون آنکه برگردد، پرسید:«چیزی میخواهی بگویی؟»
پتروس سرفه کوتاهی کرد:«با اجازه شما، باید درباره وضعیت لباسهایتان اظهارنظر کنم.»
فیوئر قدمهایش را آهسته کرد
و سرش را به طرف او چرخاند.
پتروس نگاهی به لباس سفرش انداخت؛ پارچهٔ تیره در چند نقطه خاک گرفته بود
ولبه آستینش چروک شده و رد گل خشکشدهای روی چکمههایش دیده میشد.
پتروس:«عالیجناب، اگر کسی شما را در خیابان میدید، احتمالاً تصور میکرد بهتازگی از جنگل فرار کردهاید.»
فیوئر گفت : «که تقریباً همینطور است.»
سپس دکمهٔ بالای یقهاش را باز کرد:«گرمابه آمادست؟.»
پتروس دست هایش را بهم گره زد: «بله، آب گرم و گرمابه آماده است.
تا شما خودتان را بشویید و سر و سامانی بگیرید، من به آشپز میگویم بساط شام را جور کند.»
چند قدم جلوتر رفت، اما دوباره برگشت:«راستی، عالیجناب...»
فیوئر نگاهش کرد:«اگر قصد دارید فردا هم بیخبر ناپدید شوید،
لطفاً دستکم به آشپز اطلاع دهید.
مرد بیچاره هنوز از آخرین باری که غذای سه نفر را برای یک نفر آماده کرد، دلخور است.»
فیوئر این بار مکث کوتاهی کرد:«نیاز به درست کردن شام نیست.»
پتروس دستش را روی سینه گذاشت:«چشم، عالیجناب.
و اگر اجازه بفرمایید، به او هم اطلاع میدهم که بالاخره صاحب این عمارت به یاد آورده چنین مکانی وجود دارد.»
فیوئر نگاه بیحوصلهای به او انداخت و به سمت پلکان رفت:«پتروس.»
پتروس:«بله، عالیجناب؟»
فیوئر:«کمتر حرف بزن.»
و از پلهها بالا رفت.
پتروس تا محو شدن او در طبقهٔ بالا نگاهش کرد. سپس آهسته زیر لب گفت:«خدا را شکر. بالاخره برگشت.»
لبخندش برای لحظهای رنگ دیگری گرفت؛ چیزی میان آسودگی و نگرانی.
♡♡♡♡♡♡
قطرههای ریز آب، از روی موهای خیس و تابخورده فیوئر، روی شانههای پهن و عضلانیاش میدویدند.
بوی صابون تلخ و چوب سدر با هوای خنک و نیمهتاریک اتاقش درآمیخته بود. دستهای زخمخوردهاش، با خستگی، درگیر بستن دکمههای پیراهن کتان سفیدی بودند که حس کرد
هوا در اتاق سنگین شد؛
آنقدر سنگین که انگار اکسیژن جایش را به دود و عطری تلخ داده بود.
روی تخت بزرگ ماهگونیاش، میان ملحفههای تیره، سایهای نشسته بود.
فیوئر پلک بست و دوباره گشود؛ سراب نبود.
همان دختر بود.
انگار از دل سایههای خود اتاق چکیده بود. نیمهدرازکش روی ملحفههای تیره لم داده بود
Post #210
59
- ❤ 2
- 😍 1
- 👀 1