اسیر اهریمن ✨
#پارت70:
صدای خنده در تالار با فریادی ناگهانی درهم شکست؛ فریادی خشن و بریدهبریده که از حیاط غربی به گوش میرسید:«آتش! آتش!»
موسیقی هنوز ادامه داشت، اما خندهها یکییکی خاموش شدند. نگاهها به سوی درهای تالار چرخید و سکوتی سنگین بر جمع افتاد.
نگهبان هنوز نفسش جا نیامده بود که داروغه، با چهرهای برافروخته، جام شرابش را محکم روی میز کوبید. نگاهش برای لحظهای به لرد افتاد و کلمات با شتاب از دهانش بیرون ریختند:«طلاها...!»
لرد بیآنکه آرامش خود را از دست بدهد، نگاه تندی به نگهبان انداخت:«کجا آتش گرفته؟ جواب بده!»
نگهبان که هنوز نفسنفس میزد، گفت:«بخش غربی قلعه، قربان!»
داروغه لحظهای به پشتی صندلی تکیه داد. طلاها در بخش شرقی بودند؛ دستکم فعلاً خطری تهدیدشان نمیکرد.
اما آسودگیاش دوام چندانی نداشت. با عجله از جایش برخاست نگاهش دوباره به لرد برگشت:«اگه شعلهها مهار نشن، ممکنه به بخش شرقی هم سرایت کنن!»
و رو به نگهبانان فریاد زد:«چند نفر با من! باید مطمئن بشیم صندوقها در امانن. بقیه هم به غرب برن و آتش رو مهار کنن! نمیخوام حتی یک صندوق آسیب ببینه، شنیدید؟»
نگهبانان بیدرنگ به حرکت درآمدند. صدای برخورد چکمهها با سنگفرش، فریادهای پیدرپی و همهمهٔ مهمانانی که حالا برای خروج از تالار به یکدیگر تنه میزدند، فضای قلعه را پر کرد.
داروغه در آستانهٔ در، بار دیگر به نگهبان جوانی که خبر آتشسوزی را آورده بود، اشاره کرد:«تو! راه رو نشون بده. و به افرادت بگو هیچکس بدون اجازه به انبارها نزدیک نشه!»
سپس همراه چند سرباز از تالار بیرون رفت.
فیوئر در سایهٔ یکی از ستونها ایستاده بود. نگاهش بیآنکه چیزی از آن آشکار شود، مسیر حرکت نگهبانان را دنبال کرد.
لبخندی محو گوشهٔ لبش نشست.
آشوب، همان چیزی بود که بهش نیاز داشت.
با رفتن گروه داروغه به سمت شرق و دویدن سربازان باقیمانده به سوی غرب، حیاط مرکزی برای لحظاتی از نگهبانان خالی شد. تنها چند سرباز در اطراف ارابههای مالیات مانده بودند؛ آنها هم با دیدن شعلههایی که از سمت غرب پیش میآمد، مدام بین ارابهها و مسیر آتش چشم میگرداندند.
فیوئر از ستون جدا شد.
با قدمهایی آرام، بیآنکه شتابش جلب توجه کند، به سمت ارابههای مالیات رفت. یکی از افرادش که لباس خدمتکاران را به تن داشت، در میان سایهها منتظر بود. سطلی در دست داشت و سرش را پایین انداخته بود؛ درست مثل خدمتکاری که در آن آشوب مأمور جابهجایی وسایل شده باشد.
نگاه کوتاهی میان آن دو ردوبدل شد.
مرد سطل را واژگون کرد.
همان لحظه، تودهای از شرارهها با وزش باد از سمت غرب به حیاط پرید. شعلهها به لکههای روغن رسیدند و ناگهان زبانه کشیدند. آتش در امتداد زمین دوید و به چرخهای نخستین ارابه رسید:«آتش! اینجا هم آتش گرفته!»
فریاد یکی از سربازان، سکوت کوتاه حیاط را درهم شکست.
مردان با شتاب به سوی ارابهها دویدند. یکی سعی داشت اسبها را عقب بکشد، دیگری با سطلی آب به جان شعلهها افتاده بود و سومی فریاد میزد که پارچههای بارانداز را از روی بارها بردارند.
فیوئر در همان آشفتگی خودش را به ارابهٔ اصلی رساند. با ضربهای محکم، چرخ آسیبدیده را از جای خود خارج کرد. چرخ زیر وزن ارابه کج شد و بدنه با صدای مهیبی به یک طرف افتاد؛ درست در مسیری که برای عبور ارابهها به سمت دروازه در نظر گرفته شده بود.
راه بند آمد.
«ارابه رو بلند کنید! زود باشید!»
«آب بیارید! آتش داره به ارابه ها میرسه!»
«اسبها رو دور کنید، احمقها! اسبها رو!»
فریادها در هم میپیچیدند. دود غلیظی بالای حیاط بالا میرفت و بوی روغن سوخته و پارچهٔ داغشده در هوا میپیچید. نور شعلهها روی دیوارهای سنگی میرقصید و سایه سربازانی که هراسان از این سو به آن سو میدویدند، لحظهای بلند و لحظهای کوتاه میشد.
یکی از نگهبانان خودش را به ارابه کجشده رساند و سعی کرد آن را حرکت دهد، اما بدنه حتی تکان هم نخورد:«لعنتی! گیر کرده!»
در همان لحظه، داروغه که از سمت شرقی حیاط بازمیگشت، با دیدن شعلهها قدمهایش را تند کرد:«چه بلایی سر ارابهها اومده؟!»
نگهبانی که صورتش از دود سیاه شده بود، خودش را به او رساند:«قربان، آتش به ارابهها رسیده! چرخ ارابهٔ اصلی هم شکسته. نمیتونیم از مسیر دروازه ردشون کنیم!»
داروغه برای لحظهای خشکش زد. نگاهش میان شعلهها، ارابه کجشده و سربازانی که بینتیجه تلاش میکردند راه را باز کنند، چرخید:«پس بلندش کنید! با دست، با طناب، با هرچی که دارید!»
سربازی با اضطراب گفت: «قربان، تا وقتی آتش خاموش نشه، نزدیک شدن به ارابه خطرناکه!»
Post #199
162
- ❤ 4
- 🔥 2
- 🥰 2
- ❤🔥 1
- 🍓 1