اسیر اهریمن ✨
#پارت72:
جکسون از حیاط قلعه بیرون رفت.
صدای کوبش چکشهایی که سربازان با خشونت برای جدا کردن چرخهای سوخته به کار میبردند، هنوز پشت سرش در هوا میپیچید.
در خیابان، قدمهایش را تند نکرد.
ذهنش اما ثانیهها را میشمرد؛
کوچکترین لغزش، تمام این بندبازی روی تیغ را به باد میداد.
پس از پیچیدن در کوچهای باریک و نمور، مقابل مغازه ایستاد. نگاه سریعی به دو سوی خیابان انداخت، دستگیره را فشرد و وارد شد.
زنگولهٔ کوچک بالای در، صدای خفیفی داد. جک پیش از آنکه در کاملاً بسته شود،کرکره باریک پنجره را تا نیمه پایین کشید؛ درست بهاندازهای که از بیرون، دکان کاملاً سوتوکور و تعطیل به نظر برسد.
فیوئر کنار میز کار ایستاده بود.
شنل تیرهاش را از تن درآورده و روی پشتی صندلی انداخته بود.
روی چوب خاکگرفته میز، نقشهای تاخورده در میان چند تکه یادداشت به چشم میخورد.
بدون آنکه سر بلند کند، پرسید: «چطور پیش رفت؟»
جک همانطور که دستش را بالا آورد و یقه لباسش را با دو انگشت گرفت؛
آن را اندکی از گلویش فاصله داد و شل کرد گفت:«همهچیز مرتبه. لرد خودش منو معرفی کرد.
داروغه هم بدجوری عجله داره؛ تا قبل از ظهر خبر ارابهها رو میخواد.»
چشمان تیره فیوئر بالا آمد دست به جیب داخلی پیراهنش برد.
وقتی دستش بیرون آمد، شیشه کوچک و باریکی میان انگشتانش بود.
مایع تیره و غلیظی درون بلور شیشه تاب خورد.
آن را روی میز گذاشت: «داروی خوابآور و گیجکنندهست.
باید به خوردشون بدی.»
نگاه جک روی مایع سیاه مات ماند: «به همهشون؟»
فیوئر لب زد:«به اندازهای که برای اجرای نقشه لازمه.
مقدار و زمانش رو دقیقاً طبق قرار پیش ببر؛ نه یک قطره بیشتر، نه کمتر.»
جک شیشه را برداشت.
خنکی زهرآگین بلور را حس کرد و آن را در جیب داخلی کتش، درست روی قفسهٔ سینهاش، سُر داد.
فیوئر یک قدم جلو آمد: «از لحظهای که چرخ ارابهها راه بیفته،همهچیز به تو بستگی داره این یادت باشه.»
جک سرش را آرام تکان داد: «میدونم.»
نگاههایشان چند ثانیه در هم گره خورد. بعد جک لحنش را پایینتر آورد: «ناپلئون با صندوقها برگشته؟»
فیوئر نگاهش را از او گرفت و به روی میز دوخت: «تا الان باید به محل کمین رسیده باشه.»
و بعد از مکث کوتاهی ادامه داد: «قرار بود صندوقها رو پیش از حرکت محموله برسونه اونجا. اگه طبق زمانبندی پیش رفته باشه، الان منتظر ماست.»
ابروی جک به تردید بالا رفت: «و اگه نرسیده باشه؟»
فیوئر شنل سیاهش را با یک حرکت روی شانهها انداخت: «اونوقت میریم سراغ نقشه بعدی.»
بهسمت در خروجی گام برداشت. دستش روی دستگیره نشست، اما پیش از چرخاندن آن، بدون آنکه سر بچرخاند، گفت: «حتی یک لغزش کوچیک، تاوانش سرِ همهمونه. اینم یادت باشه.»
در باز شد.
زنگوله نالهٔ کوتاهی سر داد و سایهٔ بلند فیوئر در خاکستری کوچه حل شد.
♡♡♡♡♡
فیوئر به محل کمین رسید؛ همان نقطهای که جاده از میان درختان میگذشت و تا چند قدمی آنها، زیر نظر گرفتن مسیر ممکن بود.
ناپلئون کنار صندوقهای پوشیدهشده ایستاده بود. با دیدن فرمانده، صاف ایستاد و سر فرود آورد:«فرمانده.»
فیوئر پاسخ کوتاهی داد و نگاهش را به صندوقها انداخت:«بدون دردسر رسیدند؟»
ناپلئون گفت:«بله. مسیر خلوت بود.»
فیوئر گوشهٔ برزنت را کنار زد.
زیر پارچه، صندوقها با مهر سبز نشاندار بودند.
گوشهٔ برزنت را برگرداند به سمت محل دیدبانی رفت و در نقطهای ایستاد که جاده از آنجا دیده میشد.
ساعتها گذشت.
هرچه به غروب نزدیکتر میشدند، سایهٔ درختان روی جاده کشیدهتر میشد.
فیوئر بیشتر وقت را به نگاه کردن مسیر گذراند؛ تنها گاهی انگشتانش دور دستبندش میلغزیدند و آن را بیهدف میچرخاندند.
ناپلئون که کمی دورتر مراقب صندوقها بود، از جایش برخاست:«صدای ارابه میآید.»
فیوئر دستش را از دستبند برداشت.
کاروان داروغه از پیچ جاده پدیدار شد.
ارابهها پس از توقفی کوتاه در محل مناسب، برای استراحت آماده شدند.
خستگی راه در چهره همراهانشان پیدا بود. جکسون در میان آنها رفتوآمد میکرد
با همان ظاهر آشنای مردی که مسئول تهیه ارابههای جایگزین بود، کسی را به خود مشکوک نمیکرد.
در لحظهای که از کنار ارابه سوم میگذشت، نگاهش برای یک سکوت کوتاه به میان درختان لغزید.
جایی که فیوئر ایستاده بود.
بعد بیوقفه راهش را ادامه داد.
فیوئر هم واکنشی نشان نداد. لازم نبود؛ قراردادشان از قبل بسته بود.
دارو به افراد موردنظر رسیده بود.
کمی بعد، چند تن از همراهان کاروان که آمادهٔ استراحت شده بودند، به خوابآلودگی افتادند و کنار ارابهها آرام گرفتند.
Post #207
53
- ❤ 2
- 🔥 1