اسیر اهریمن ✨
#پارت71:
داروغه یقهاش را گرفت و او را به سوی خودش کشید:«به من نگو خطرناکه! فردا مالیات باید تحویل داده بشه! اگه حتی یک صندوق از این قلعه خارج نشه، امپراتور پوست منو میکنه! حالا تکون بخور!»
سرباز با وحشت خودش را آزاد کرد و به سمت دیگران دوید.
داروغه نگاهش را به شعلههایی دوخت که حالا بالاتر از چرخهای ارابه زبانه میکشیدند. صدای ترکیدن چوبها با فریادهای نگهبانان درهم آمیخته بود و از سمت غرب، هنوز دود بیشتری به حیاط سرازیر میشد و در میان آن هیاهو، درست پشت ارابهای که راه را بسته بود، فیوئر آرام از دیدرس خارج شد.
نه کسی صدایش زد، نه کسی مانعش شد.
همه چشم به آتش دوخته بودند و او، بیآنکه حتی یک بار پشت سرش را نگاه کند، در دل آشوب ناپدید شد.
♡♡♡♡
سپیده هنوز بهدرستی از پشت پنجرههای بلند قلعه سر نزده بود که بوی دود، پیش از روشنایی روز، به راهروها خزید.
خاکستر سیاه روی سنگفرش حیاط نشسته بود. تیرکهای سوختهٔ بارانداز هنوز گاهبهگاه صدای خفیفی میدادند و چند سرباز خسته، با لباسهایی چرک و چهرههایی بیخواب، بقایای شب گذشته را کنار میزدند.
ارابهها همچنان همانجا بودند.
یکی از آنها به پهلو افتاده بود و چرخ شکستهاش میان سنگفرش و بدنه گیر کرده بود. دیگری از حرارت آتش سیاه شده بود و پارچه سوختهای از لبهاش آویزان مانده بود.
داروغه از نخستین ساعات صبح، چند بار دستور بررسی صندوقها را داده بود.
طلاها سالم بودند؛ اما این خبر دیگر آرامش چندانی به او نمیداد.
صندوقهای سالم، بدون ارابههایی که بتوانند آنها را به پایتخت برسانند.....!
داروغه رو به لرد کرد که با همان آرامش همیشگی، کنار پلههای ورودی ایستاده بود:«باید تا مهلت مقرر به پایتخت برسم. اعلیحضرت برای تأخیر عذر و بهانه نمیپذیرند.»
لرد نگاهی به ارابهها انداخت:«پس بهانه رو کنار بذارید و دنبال راهحل بگردید.»
داروغه چنان تند برگشت که لبه ردایش به پایش پیچید:«فکر میکنید خودم دنبال راهحل نیستم؟ در تمام اینهگلف چند ارابه مناسب پیدا میشه؟ آن هم در چنین فرصتی؟»
لرد بدون واکنش به یکی از خدمتکاران اشاره کرد گفت:«جکسون وِستویک رو خبر کنید.»
داروغه ابرو درهم کشید: «جکسون وِستویک؟»
لرد:«مدتیه در این منطقه کار میکنه. بازرگانها و کاروانهایی که از انیهگلف عبور میکنن، برای حمل بار سراغش میرن. تا امروز هم دلیلی برای نارضایتی از کارش نداشتم.»
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:«اگر کسی بتونه در این فرصت محدود ارابه سالم جور کنه، تنها اونه.»
داروغه چیزی نگفت. فقط به صندوقها نگاه کرد و فکش را محکم به هم فشرد.
جکسون وِستویک مدتی بعد وارد حیاط شد.
ردای تیرهای بر تن داشت.
چهرهاش نه آنقدر آرام که جلب توجه کند
نه آنقدر مضطرب که بیتجربه به نظر برسد.
نگاهش از ارابههای سوخته گذشت و روی لرد ایستاد گفت:«فرمودید مرا بخواهند، قربان؟»
داروغه بیمقدمه گفت:«چند ارابهٔ سالم میتونی فراهم کنی؟»
جکسون به ارابههای باقیمانده نگاه کرد:«بستگی داره چندتا لازم داشته باشید.»
لرد:«بهاندازهای که تمام این صندوقها رو به پایتخت برسونم.»
جکسون پرسید:«تا چه زمانی؟»
داروغه جواب داد:«بعد از ظهر باید حرکت کنیم.»
برای نخستین بار، جکسون مکث کرد. نه طولانی؛ فقط بهاندازهای که دشواری کار را بسنجد:«این تعداد در چند ساعت کار سادهای نیست.»
داروغه یک قدم جلو آمد:«من برای شنیدن سختی کار تو رو احضار نکردم، وِستویک. اگر نمیتونی، همین حالا بگو تا سراغ شخص دیگهای برم.»
جکسون سرش را اندکی خم کرد:«میتونم
اما برای چنین محمولهای، ارابهٔ معمولی به دردتون نمیخوره.
محور و چرخها باید توان تحمل وزن صندوقها رو داشته باشن.
اگر وسط راه یکی از اونها بشکنه، تأخیرتون از چیزی که الان باهاش روبهرو هستید بیشتر میشه.»
داروغه با بیحوصلگی دستش را تکان داد:«پس ارابه مناسب پیدا کن فقط افراد خودم صندوقها رو بار میزنن و تا پایتخت همراهی میکنن. تو فقط ارابهها رو فراهم کن.»
جکسون:«همین کار رو میکنم.»
جکسون هنوز از جایش تکان نخورده بود که لرد پرسید:«برای پیدا کردنشان چقدر زمان لازم داری؟»
جکسون «باید موجودی انبارم رو بررسی کنم و به چند نفر سر بزنم. اگر ارابههای موردنظرم هنوز اجاره نرفته باشن، پیش از ظهر خبر میدم.»
داروغه نگاه تندی به او انداخت:«خبر نمیخوام، وِستویک. ارابه میخوام.»
جکسون بدون آنکه حالت چهرهاش تغییر کند، پاسخ داد:«پس بهتره وقتم رو با حرف زدن تلف نکنم، قربان.»
لرد لبخند محوی زد؛ لبخندی که بهسرعت محو شد.
جکسون تعظیم کوتاهی کرد و از حیاط بیرون رفت.
Post #200
167
- ❤🔥 4
- 🔥 2
- 🥰 2
- ❤ 1
- 🍓 1