اسیر اهریمن✨
#پارت67:
شمشیرش را پایین نیاورد. نگاهش را هم از آن چشمها نگرفت.
اما وقتی دستش به چارچوب در رسید، دیگر مکث نکرد با حرکتی ناگهانی از کاباره بیرون زد.
در پشت سرش با شدت به چارچوب خورد و صدای کوبیده شدنش در کوچه پیچید.
کمی دورتر، برج سنگی کلیسا در تاریکی قد کشیده بود.
مسیرش را به سمت آن کج کرد.
کلیسا در بخش قدیمی اینهگلف قرار داشت؛ ساختمانی سنگی و قدیمی فیوئر وارد آن شد.
در سنگین کلیسا پشت سرش بسته شد و صدای باران، ناگهان دورتر به نظر رسید.
داخل، سرد و خاموش بود.
چند شمع در برابر محراب میسوختند و نور لرزانشان روی دیوارهای سنگی میلغزید.
فیوئر تا چند لحظه کنار در ایستاد.
شمشیر هنوز در دستش بود به آرامی آن را پایین آورد.
بعد به نزدیکترین نیمکت رفت و نشست.
دستهایش را به هم قفل کرد و نگاهش را به شعلههای شمع دوخت.
تصویر کاباره دوباره برگشت.
جسدهای سلاخی شده.
چشمهای سرخ.
مردمکهای باریک.
سر کجشدهی دختر.
فیوئر پلک زد.تصویر ناپدید نشد.
دوباره پلک زد.این بار نگاهش را از شعله گرفت و به کف سنگی دوخت.
ترس را میشناخت.
سالها پیش آموخته بود چطور آن را در جایی دور از تصمیمهایش دفن کند.در میدان نبرد، ترس چیزی نبود که باید از میان میرفت؛ چیزی بود که باید زیر فرمان نگه داشته میشد.
پس نشست و منتظر ماند تا ذهنش آرام شود.
صدای باران روی شیشههای بلند کلیسا آرامآرام ضعیف شد.
شمعها یکی پس از دیگری کوتاهتر شدند و فیوئر همچنان روی همان نیمکت نشسته بود.
کمکم ضربان قلبش به ریتم معمول برگشت.
نفسهایش آرامتر شد حالا میتوانست فکر کند.
و درست وقتی ذهنش دوباره نظم گرفت، چیزی از تاریکترین گوشهی حافظهاش بالا آمد نه یک خاطرهی کامل.
فقط یک تصویر چشمهایی در تاریکی
سرخ و مردمکهایی باریک و عمودی.
فیوئر ابروهایش را درهم کشید.تصویر برای کودکیاش بود.
بسیار دور.
آنقدر دور که نمیتوانست تشخیص دهد خاطره است یا چیزی که ذهن یک کودک سالها بعد از آن ساخته است.
در آن تصویر،
کنار یه رودخانه ایستاده بود.
و چیزی میان درختان دید.
او آن زمان هم همان چشمها را دیده بود.
یا دستکم...
فکر میکرد دیده بود.
تصویر محو شد.
دستش ناخودآگاه روی مچ دستش رفت و رشتهی باریک بافتهشده را لمس کرد.
چند لحظه همانجا ماند بعد دستش را پایین آورد.
نه.....
قرار نبود ذهنش را با خاطرهای مبهم منحرف کند.
اول باید بفهمد در آن کاباره چه اتفاقی افتاده.
نزدیک صبح، آخرین شمع هم تا مغز فتیله سوخته بود.
از پشت پنجرههای بلند کلیسا، تاریکی شب دیگر یکدست نبود.
سیاهی آسمان آرامآرام رنگ باخته بود.
ابتدا خاکستری.
بعد آبی بسیار کمرنگ و در دوردست، پشت بامهای اینهگلف، خط باریکی از سپیده پدیدار شد.
فیوئر سر بلند کرد.
چند ساعت گذشته بود.
اما او دیگر آن مردی نبود که با آشفتگی از کاباره گریخته بود.
ترس هنوز جایی در اعماق وجودش مانده بود؛ اما حالا زیر لایههای ضخیم عقل و خونسردی دفن شده بود.
از جا بلند شد ردایش را مرتب کرد.
شمشیرش را بست.
آخرین نگاه را به محراب انداخت و به سمت در رفت.
وقتی در سنگی کلیسا را باز کرد، هوای صبح خنک به صورتش خورد.
باران بند آمده بود.
خیابانهای سنگفرش خیس و کم تردد بودند.
فیوئر بیدرنگ به سمت همان کوچهها برگشت.
این بار قدمهایش نه شتابزده بود و نه مردد.
آرام و حسابشده حرکت میکرد.
اگر آنچه دیده بود واقعی بود، باید اثری باقی مانده باشد.
و اگر واقعی نبود...
باید میفهمید چه چیزی ذهنش را فریب داده است.
به انتهای کوچه رسید.
در چوبی کاباره بسته بود.
فیوئر پشت دیوار روبهروی ساختمان ایستاد و منتظر ماند مدتی گذشت.
بعد صدای قدمهایی در خیابان پیچید.
مردی از انتهای کوچه ظاهر شد.
کلیدی از جیب بیرون آورد.
به اطراف نگاه کوتاهی انداخت و قفل در را باز کرد.
در با صدای کوتاهی باز شد مرد وارد شد.
فیوئر باز هم منتظر ماند.
گوشهایش را تیز کرد. انتظار داشت هر لحظه صدای جیغی کرکننده یا فریاد وحشت مرد را بشنود. یک ثانیه، ده ثانیه، یک دقیقه…
اما هیچ واکنشی ندید.
پس خودش به سمت در رفت وارد شد.
کاباره...
کاملاً عادی بود میزها سر جای خودشان بودند صندلیها سالم بودند.
شیشههای روی پیشخوان دستنخورده مانده بودند.
مرد در گوشهی سالن مشغول مرتب کردن بطریها بود.
هیچ جسدی وجود نداشت.
هیچ خونی روی کف نبود.
هیچ لکهای روی دیوارها نبود.
حتی بوی آهن و گوشت هم وجود نداشت.
فقط بوی معمول چوب نمخورده، شراب و دود شمع.
مرد پشت پیشخوان سر بلند کرد.
نگاهش برای لحظهای روی فیوئر ماند:«صبحبخیر قربان.هنوز برای سرو نوشیدنی زود است.»
Post #192
186
- 🗿 2
- ❤ 1
- 🤔 1