TGViewer
رمان چند جلدی وارثان واریوس 🌒🖤 رمان چند جلدی وارثان واریوس 🌒🖤 @sedrik2026 · 156 subscribers
Post #194 223
اسیر اهریمن ✨
#پارت69:
فیوئر لبخند رضایت‌بخشی زد و رو به ناپلئون گفت: «تو همراهش برو.»
ناپلئون سرش را به نشانه‌ی اطاعت کمی خم کرد.
فیوئر به‌سمت آهنگر چرخید. «حقیقتش دلم می‌خواست خودم همراهت بیام و کمکت کنم… ولی نمی‌تونم.»
آهنگر لبخندی زد و چین‌وچروک‌های صورتش عمیق‌تر شدند:«درست مثل قدیما… وقتی با پدرت می‌اومدی آهنگری کاخ. چه شیطنت‌هایی که نمی‌کردی! یه لحظه حواسمون پرت می‌شد، می‌دیدیم یکی از ابزارها رو برداشتی.»
ناپلئون با تعجب به فیوئر نگاه کرد:«شما… قبلاً به آهنگری کاخ می‌رفتید؟»
نگاه فیوئر برای لحظه‌ای روی او ثابت ماند:«بهتر نیست حواست به مأموریتی باشه که بهت سپردم؟»
لحنش سرد و برنده بود. پیش از آنکه ناپلئون پاسخی بدهد، فیوئر رو به آهنگر:«از این طرف بفرمایید تا صندوق‌ها رو نشونتون بدم.»
بعد به همراه آهنگر بیرون رفت.
ناپلئون چند لحظه به ورودی چادر خیره ماند:«ناراحتش کردم؟»
جک نگاهش را از نقشه گرفت :«احتمالاً.»
ناپلئون با تعجب گفت: «ولی من فقط یه سؤال پرسیدم.»
جک نگاه کوتاهی به پرده‌ی چادر انداخت و صدایش را پایین آورد:«فرمانده یه اشراف‌زاده است تا جایی که شنیدم، پدرش توی دربار آدم بانفوذی بوده… آخرش هم اعدامش کردن.»
ابروهای ناپلئون درهم رفت:«به چه جرمی؟»
جک :«با خاندان سلطنتی اختلاف داشته.»
ناپلئون دیگر سوالی نپرسید. نگاهش هنوز به ورودی چادر بود که جکسون نقشه را جمع کرد و از جایش بلند شد.
«مگه تو نباید همراه آهنگر بری؟.»
 ناپلئون:«آره باید برم.»
جک: «خب پس پاشو بریم دیگه.»
ناپلئون کلاهش را مرتب کرد همراه جک از چادر زد بیرون و در میان رفت‌وآمد افراد گروه به‌سمت محل نگهداری صندوق‌ها راه افتادند.
فیوئر کنار آهنگر ایستاده بود و صندوق‌ها را یکی‌یکی به او نشان می‌داد. با دیدن جکسون و ناپلئون، نگاه کوتاهی به آن‌ها انداخت و رو به ناپلئون گفت:«صندوق‌ها رو تا حد امکان مخفی کنید. نباید زیادی تو چشم باشن.»
ناپلئون:«بله، فرمانده.»
فیوئر چند نکته‌ی دیگر درباره‌ی محل قرارگیری صندوق‌ها به آهنگر گفت و پس از اطمینان از اینکه منظورش را فهمیده، از آن‌ها فاصله گرفت.
هنوز گام پنجم را برنداشته بود که صدای ناپلئون به گوشش رسید خطابی به جک و آمیخته با خستگی:«تا بار زدن صندوق‌ها تموم بشه، منم برم چکمه‌هام رو تمیز کنم. تا ساق تو گِله.»
گام فیوئر اندکی کند شد.
چکمه‌ها…
تصویر کاباره ناگهان از تاریکی ذهنش دهان باز کرد.
کف تیره و چسبناک سالن. بوی تند زنگ‌آهن در مشامش. آن پیکرهای ازهم‌دریده…
اگر واقعاً پا به آن کاباره گذاشته و از میان آن صحنه گذشته بود، چکمه‌هایش هم باید چیزی از آن شب را با خود آورده باشند.
گام‌هایش دوباره تند شد تندتر از قبل...
پرده‌ی برزنتی چادرش را کنار زد و وارد شد.
لحظه‌ای در تاریکی ایستاد. صدای جنب‌وجوش اتراق‌گاه از پشت پارچه به گوش می‌رسید، اما ذهنش دیگر با آنچه بیرون می‌گذشت همراه نبود.
نگاهش به چکمه‌هایش بود.
زانو زد، بند چکمه‌ی راست را گشود و آن را از پایش بیرون کشید. سپس کف آن را رو به نور کم‌رمق چادر گرفت و نگاهش را روی شیارهای زیرین ثابت نگه داشت.
لایه‌ی غلیظی از گل مرطوب شیارها را پوشانده بود.
با نوک شست، گل را کنار زد و انگشتش را در یکی از شیارهای عمیق‌تر کشید.
ماده‌ای زیر پوست انگشتش بود که نه لغزندگی خاک را داشت و نه رطوبت شبنم. تیرگی‌اش در نور کم‌رمق چادر، به سرخی دلمه‌بسته‌ای می‌مانست.
انگشتش را بالا آورد و به بینی‌اش نزدیک کرد.
خون…
آن را میان انگشت شست و اشاره مالید رنگی سرخ و کدر روی پوستش نشست 
فک‌اش اندکی منقبض شد.
آنقد کهنه نبود که بگوید مربوط به مأموریت های قبلیش است اگه واقعی بود پس چرا تنها چند ساعت بعد هیچ اثری ازش نمانده بود
نه..‌‌...‌‌
چند لخت خون چسبیده به کف چکمه‌اش ذهنش را برای پذیرش آنچه که دیده بود قانع نمیکرد.
  • 🤨 2
  • ❤ 1
  • 🥰 1
  • 👏 1
  • 🍓 1
More from @sedrik2026
  1. Oct 15, 2026به چـای دعوتت کنم ، یا به باقی عُمرم؟!
  2. Oct 15, 2026📜🚬
  3. Oct 12, 2026اسیر اهریمن ✨ #پارت71: داروغه یقه‌اش را گرفت و او را به سوی خودش کشید:«به من نگو خطرناکه!…
  4. Oct 12, 2026اسیر اهریمن ✨ #پارت70: صدای خنده در تالار با فریادی ناگهانی درهم شکست؛ فریادی خشن و بریده‌…
  5. Oct 12, 2026🖤 پارت جدید «اسیر اهریمن» امشب، ساعت ۲۱:۳۰ طلوع، همیشه نویدبخش روشنایی نیست...🕯️🔥 منتظر…
  6. Oct 12, 2026photo post
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →