اسیر اهریمن ✨
#پارت68:
فیوئر دستش را به لبهی پیشخوان گرفت زمزمه کرد صدایش در سالن خالی پیچید:«تو… دیشب اینجا نبودی؟»
مرد:«دیشب؟ دیشب که کاباره تعطیل بود قربان. ما سهشنبهها همیشه تعطیلیم.»
چشمانش، بیاختیار و آرام، روی کف زمین لغزیدند.
فقط تختهچوبهای خاکگرفته آنجا بودند. خشک، کهنه و بیلک، با باریکههایی از آفتاب صبحگاهی که خاک روی آنها را طلایی نشان میداد.
یعنی همهاش توهم بود؟ یا شهر در این چند ساعت جنایتی به این عظمت را بلعیده و وانمود میکرد هیچ اتفاقی نیفتاده است؟
♡♡♡♡♡♡♡♡
صدای بستن زین اسبها، و گفتوگوی پراکندهی افراد در فضای اتراقگاه میپیچید.
فیوئر از میان آنها گذشت.
چهرهاش آرام بود؛ همان چهرهی همیشگی.
فقط خودش میدانست چند ساعت گذشته را چگونه پشت سر گذاشته است.
دستش برای لحظهای روی مچش نشست.
رشتهی باریک بافتهشده زیر انگشتانش قرار گرفت.
نباید اجازه میداد چیزی که نمیفهمید، روی تصمیمهایی که میفهمید اثر بگذارد.
چند قدم مانده به چادر فرماندهی، میکائیل را دید.
میکائیل کنار یکی از اسبها ایستاده بود و افسار آن را مرتب میکرد.
فیوئر از کنار او گذشت، اما بعد ایستاد:«میکائیل.»
میکائیل برگشت:«بله؟»
فیوئر چند لحظه نگاهش کرد:«دیشب کجا بودی؟»
دست میکائیل روی افسار ثابت ماند:«اتفاقی افتاده؟»
:«جواب سؤال منو بده.»
میکائیل کمی مکث کرد:«بیرون اتراقگاه بودم.»
فیوئر نگاهش را از او نگرفت:«بعد از خاموشی.»
میکائیل سر تکان داد.
فیوئر:«میدونی این خلاف قانونه.»
:«میدونم.»
فیوئر لحظهای سکوت کرد بعد با همان لحن خونسرد گفت:«ناپلئون گفت که برای قرار شبانه با یه دختر میری.»
میکائیل تقریباً بلافاصله گفت: «نه.»
نفس عمیقی کشید.«اینطور نیست.»
فیوئر:«پس چطور بود؟»
میکائیل نگاه کوتاهی به اطراف انداخت و صدایش را پایین آورد:«چند وقت پیش برای گرفتن آذوقه رفتم سمت قلعه. اونجا دیدمش داشت گدایی میکرد. دلم براش سوخت. یه مقدار پول بهش دادم.»
فیوئر ساکت ماند دختری که دیشب دیده بود به هیچ وجه شبیه یه گدا نبود حتی تو اون تاریکی هم برق اشرافی لباسهایش آشکار بود.
میکائیل ادامه داد:«بهش گفتم پشت آسیاب بادی بیاد تا غذاهای موندهی اتراقگاه رو بهش بدم.»
فیوئر:«دیشب هم برای همین رفتی؟»
میکائیل:«آره.»
بعد با ناراحتی خندید گفت:«ناپلئون از روی دشمنی این حرفها رو میزنه. همه میدونن من عاشق کارام. فقط نمیخوام جکسون این شایعات رو بشنوه و بره به کارا بگه و ذهنیتش درباره من خراب بشه.»
فیوئر برای چند ثانیه به او خیره ماند.
دروغ میگفت خوب هم دروغ میگفت.....
فیوئر:«بهرحال اینکارت برخلاف قانون اینجاست و سه روز بازداشت انضباطی تنبیه توست.»
میکائیل:« بله الان خودم به چادر زندان میرم به نگهبان میگم.»
فیوئر بدون هیچ حرفی راه چادر پیش گرفت.
♡♡♡♡♡
نقشهی اینهگلف روی میز پهن شده بود.
فیوئر پشت میز ایستاد:«شروع کنید.»
ناپلئون کاغذی را جلو کشید:«داروغه تمام مالیات منطقههای اطراف رو جمع کرده. چیزی که از اینهگلف میگیره، آخرین بخشه. بعد از اون باید همه رو به پایتخت ببره.»
فیوئر نگاهش را به نقشه دوخت:«جشن؟»
جکسون:« فردا شب..»
فیوئر:«حرکت...؟»
جک جواب داد:« پسفردا صبح.»
فیوئر انگشتش را روی مسیر خروجی قلعه گذاشت:« پس ما باید قبل از حرکت به صندوقها دسترسی داشته باشیم.»
ناپلئون گفت:« ورود مستقیم به قلعه خطرناکه.»
فیوئر نگاهش کرد:«قرار نیست مالیات ها رو از قلعه برداریم.»
جک ابرو بالا انداخت
فیوئر ادامه داد:«خود صندوقها رو جابهجا میکنیم.»
جک به نقشه نزدیکتر شد:«صندوقهای مالیات؟»
فیوئر : « بله....»
جک:« اگه صندوق باز شده باشه، داروغه متوجه میشه. اگه بخوایم مهر جدید بزنیم هم تفاوتش مشخص میشه.»
ناپلئون گفت: «پس باید مهر دقیقاً مثل نمونهی سلطنتی باشه.»
جک پوزخند کوتاهی زد:«مسئله همینه. ما که مهروموم سلطنتی توی جیبمون نداریم.»
فیوئر نگاهش را از روی نقشه برداشت:«داریم.»
هر دو نگاهشان به او برگشت فیوئر رو به بیرون چادر گفت:«بیا داخل.»
چند لحظه بعد پرده کنار رفت مردی با لباس کار وارد شد؛ دستانش لکههای تیرهی آهن و دوده داشت.
فیوئر رو به جک و ناپلئون گفت:«ایشون زمانی مسئول مهروموم صندوقهای خزانه در کاخ بودن.»
جک کمی جلو آمد:«یعنی میتونید مهرها رو دقیقاً مثل نمونهی خزانه بسازید؟»
مرد نگاهی به جک انداخت:« معلومه به مدت سیزده سال درست کردن صندوقهای مالیات و مهر روشون انجام میدادم.»
فیوئر گفت: «حدود سی صندوق معمولی داریم. میتونی تا فردا اونها رو به صندوقهای مخصوص مالیات تبدیل کنی؟ مهروموم و تمام جزئیاتشون باید دقیقاً مثل نمونهی اصلی باشه؛ طوری که داروغه و افرادش نتونن تقلبی بودنشون رو تشخیص بدن.»
مرد سر تکان داد :«تا فردا غروب آماده هست.»
Post #193
222
- 👏 2
- 👀 2
- ❤ 1
- 🔥 1