TGViewer
رمان چند جلدی وارثان واریوس 🌒🖤 رمان چند جلدی وارثان واریوس 🌒🖤 @sedrik2026 · 144 subscribers
Post #208 56
اسیر اهریمن ✨
#پارت73:
چند تن از همراهان کاروان که آماده استراحت شده بودند، به خواب‌آلودگی افتادند و کنار ارابه‌ها آرام گرفتند.
اما چند نگهبان همچنان بیدار ماندند.
فیوئر آن‌ها را زیر نظر گرفت.
ناپلئون آهسته پرسید: «شروع کنیم؟»
فیوئر دستش را بالا آورد و علامت داد.
او به همراه چند نفر از افرادش از مخفیگاه بیرون آمد.
سکوت جاده به اندازه نفس‌ها باریک شده بود.
یکی از نگهبانان قدبلند خمیازه‌کش نیم‌چرخید؛
انگار بوی چیزی بیگانه در هوا حس کرده بود.
هنوز دستش به فانوسش نرسیده بود که ناپلئون از پشت، بازویش را دور گلویش حلقه زد. مبارزه‌ای در کار نبود.
فقط چند لحظه تکان خوردن، و بعد سنگینی جسمی که آهسته بر زمین گذاشته شد.
بقیه هم به همین سیاق. پیش از آنکه هیچ‌کدام بتوانند هشدار بدهند، بی‌سروصدا از هوش رفتند.
افراد فیوئر آن‌ها را در سایه ارابه‌ها جای دادند و راه باز شد.
فیوئر خودش پیشاپیش رفت.
صندوق‌های قلابی از زیر برزنت بیرون آمدند و یکی‌یکی جای اصلی‌ها را در ارابه‌ها گرفتند. هر صندوق از قبل علامت‌گذاری شده بود؛ جابه‌جایی باید ترتیب داشت،
وگرنه مهرها جای درستشان را نشان نمی‌دادند.
صدای برخورد چوب‌ها بود که ترسناک بود هر صندوقی که روی تخت ارابه می‌نشست، فیوئر برای یک لحظه مکث می‌کرد و گوش می‌داد.
هیچ صدایی برنخاست.
از میان مردان خوابیده، یکی بی‌قرار شد و پهلو عوض کرد.
همه در جای خود منجمد شدند.
فیوئر با نگاه، افرادش را نگه داشت؛
چند ثانیه گذشت و مرد در خواب غرید و آرام گرفت.
کار از سر گرفته شد این بار بی‌صداتر.
ناپلئون پس از جابه‌جایی چند صندوق، به او نزدیک شد:«اگر همین‌طور پیش برویم، به‌زودی تمام می‌شود.»
فیوئر نگاه کوتاهی به او انداخت لب زد:«قرار نیست فقط تمام بشه. باید طوری تمام بشه که هیچ‌کس به چیزی شک نکند.»
ناپلئون بی‌درنگ به کارش برگشت.
صندوق‌های اصلی سنگین‌تر از آنچه ظاهرشان می‌گفت از ارابه‌ها پایین آمدند
و در برزنت‌های آماده پیچیده شدند.
برای انتقالشان، چهار مرد لازم بود، نه دوتا؛ و همین، فاصلهٔ بین موفقیت و فاجعه را رقم می‌زد.
فیوئر میان ارابه‌ها حرکت می‌کرد.
هم‌زمان جاده را زیر نظر داشت و زیر لب ترتیب صندوق‌ها را با آنچه در ذهنش حک شده بود مطابقت می‌داد.
آخرین صندوق در جای خود نشست. پوشش بارها مرتب شد.
طنابی که صبح گره خورده بود، دوباره با همان دست بیرون‌کشیده از سمت چپ گره خورد.
جکسون از میان کاروان گذشت و بدون آنکه سرش را برگرداند، زیر لب گفت:«شمارش دو تا کمه.»
چند ثانیه سکوت بعد ناپلئون آهسته نفسی بیرون داد آن پایین، زیر ارابهٔ آخر، دو صندوق هنوز در انتظار بودند.
انداخته شدند؛ درست، بی‌صدا.
ناپلئون به سمت فرمانده برگشت:«جابه‌جایی تمام شد.»
فیوئر پیش از پاسخ، ارابه‌ها را از نظر گذراند. مهرهای سرخ، حالا روی صندوق‌های دروغین، زیر نور فانوس می‌درخشیدند.
بعد نگاهش را به جاده دوخت؛ هنوز کسی در مسیر دیده نمی‌شد:«افراد را جمع کن. وقت رفتن است.»
رو‌ کرد به جک گفت: «مراقب خودت باش.»
جک لبخند بی رمقی زد گفت: «هستم همینکه کاروان از دروازه‌های پایتخت گذشت فلنگ رو می‌بندم.»
فیوئر لبخند رضایت‌بخشی زد و درحالی‌که کاروان داروغه همچنان در بی‌خبری خوابیده بود.
یک بار دیگر به صندوق‌های قلابی نگاه کرد صندوق‌هایی که فردا، با گشودنشان، آبروی یک داروغه را همراه خود خواهند برد. لب‌هایش تکان نخورد؛ اما در نگاهش چیزی بود شبیه رضایت...
ناپلئون اسبش را به اسب فیوئر نزدیک کرد و نگاهی به مسیر پشت سرشان انداخت:«از الان تا وقتی داروغه به پایتخت برسه و ماجرا لو بره، دو روز وقت داریم.»
فیوئر افسار را در دست جابه‌جا کرد. نگاهش همچنان به جاده بود:«برای پنهان کردن سکه‌ها کافیه.»
ناپلئون لحظه‌ای مکث کرد و پرسید: «برنامه چیه؟»
فیوئر پاسخ داد: «برنامه تو و بقیه افراد اینه که سکه ها رو به دست استاد آهنگر برسونید.»
ناپلئون اندکی ابرویش را بالا برد لب زد:«میخوای سکه ها رو ذوب کنی؟.»
فیوئر تنها سر تکان داد.
ناپلئون چند لحظه در سکوت به مسیر پیش رو خیره ماند.
ذوب کردن سکه‌ها، نقش و نشانشان را از بین می‌برد و پنهان کردنشان را آسان‌تر می‌کرد.
بعدها هم می‌شد فلز به‌دست‌آمده را به شکل‌های دیگری درآورد و بی‌دردسرتر از آن استفاده کرد:«فکر خوبیه.»
بعد مکث کوتاهی دوباره پرسید: «و برنامه شما چیه؟.»
فیوئر: « دیگه کاری داخل اینهگلف ندارم برمیگردم پایگاه .»
و بعد افسار را اندکی کشید و اسبش را به حرکت واداشت و مخالف جهت ناپلئون و بقیه امتداد جاده را پیش رفت.
درحالی‌که پشت سرش، اینهگلف با تمام رازهایی که در دل خود پنهان کرده بود، آرام‌آرام در تاریکی فرو می‌رفت و در فرسنگ ها دورتر اورشینال منتظرش بود.
  • ❤ 2
  • 🔥 1
  • 😍 1
More from @sedrik2026
  1. Oct 17, 2026اسیر اهریمن ✨ #پارت74: غروب بر اورشینال سایه انداخته بود که فیوئر افسار اسبش را مقابل عمار…
  2. Oct 17, 2026photo post
  3. Oct 17, 2026اسیر اهریمن ✨ #پارت72: جکسون از حیاط قلعه بیرون رفت. صدای کوبش چکش‌هایی که سربازان با خشون…
  4. Oct 12, 2026اسیر اهریمن ✨ #پارت71: داروغه یقه‌اش را گرفت و او را به سوی خودش کشید:«به من نگو خطرناکه!…
  5. Oct 12, 2026اسیر اهریمن ✨ #پارت70: صدای خنده در تالار با فریادی ناگهانی درهم شکست؛ فریادی خشن و بریده‌…
  6. Oct 12, 2026🖤 پارت جدید «اسیر اهریمن» امشب، ساعت ۲۱:۳۰ طلوع، همیشه نویدبخش روشنایی نیست...🕯️🔥 منتظر…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →