TGViewer
رمان چند جلدی وارثان واریوس 🌒🖤 رمان چند جلدی وارثان واریوس 🌒🖤 @sedrik2026 · 144 subscribers
Post #183 164
اسیر اهریمن ✨
#پارت63:
باد عصرگاهی روی دشت می‌وزید و علف‌های بلند و پژمرده را در اطراف اتراق‌گاه خم می‌کرد.
چند چادر تیره، میان وسعت خاکستری دشت برپا شده بودند؛
سرپناهی دور از مسیرهای اصلی، پنهان از چشم‌های تیزبین دشمن. اما آن عصر، سکوت مرگبار اتراق‌گاه در هم شکسته بود.
میکائیل و ناپلئون در فضای خالی میان دو چادر، سینه‌به‌سینه و روبه‌روی هم ایستاده بودند. تنفس تندشان با هوای سرد دشت آمیخته بود.
ناپلئون با آوایی که از اعماق سینه‌ی منقبض‌شدنش برمی‌خاست، غرید:«دهنت ببند لعنتی!»
میکائیل بی‌درنگ، با نگاهی که از خشم برق می‌زد، جواب داد:«اونی که باید خفه بشه تویی که تو کار همه دخالت میکنی!»
ناپلئون با چهره‌ای برافروخته یک‌باره جلو پرید و یقهی پیراهن میکائیل را چنگ زد
میکائیل هم مچ دست ناپلئون را گرفت و با یک حرکت تند، او را عقب راند. صدای برخورد تن آن‌ها با یکدیگر، در فضای خالی میان چادرها پیچید. ناپلئون چرخید و مشتی سنگین به شانه‌ی میکائیل کوبید. میکائیل تعادلش را از دست داد، اما بلافاصله با ضربه‌ی آرنج پاسخ داد که به پهلوی ناپلئون نشست؛ ضربه‌ای که نفس ناپلئون را با خوسی خشک در سینه حبس کرد.
چند نفر از افراد با نگرانی جلو دویدند:«بس کنید! دیوونه شدین؟»
اما هیچ‌کدام واکنشی نشان ندادند خشم همچون مهی غلیظ چشمانشان را کور کرده بود.
دوباره به سمت هم هجوم بردند؛ ناپلئون با شانه‌ی پهن به میکائیل کوبید و هر دو روی خاک نرم و نمناک دشت غلطیدند.
مشت‌ها در هوا رد و بدل می‌شد و صدای نفس‌زدن‌های خشن و ضربات تن‌به‌تن، سکوت دشت را پاره کرده بود.
یکی از افراد با صدایی بلندتر فریاد زد:«میکائیل! ناپلئون! تمومش کنید! به مرگ من قسم تمومش کنید!»
باز هم هیچ واکنشی نشان ندادند. دو مرد چنان درگیر چرخه‌ی خونین خشم خود بودند که دیگر نه صدای التماس یاران را می‌شنیدند، نه زوزهی باد را، و نه حتی صدای سم اسبی که آرام‌آرام، از پشت پرده‌ی غبار دشت نزدیک می‌شد.
تا اینکه صدای یکی از افراد، این بار رنگ‌باخته، در دشت طنین انداخت:«تمومش کنید... فرمانده اینجاست!»
اسم فیوئر همچون صاعقه‌ای میان آن دو فرود آمد.
همه‌چیز در یک ثانیه متوقف شد. مشت ناپلئون در هوا معلق ماند و میکائیل که روی زانو خم شده بود، سرش را بالا کشید.
فیوئر چند قدم آن‌طرف‌تر، روی اسب نظاره گر بود.
نفس‌نفس‌زدن‌های اسب هنوز قطع نشده بود و لایه‌ای از گرد راه روی چکمه‌ها و ردای فیوئر نشسته بود.
ماسک سفید فلزی، نیمه‌ی پایینی صورتش را پوشانده بود و چشمان آبی‌اش سرد، نافذ و بی‌هیچ اثری از هیجان میان آن دو تن خاکی و خون‌آلود می‌چرخید.
نگاه فیوئر ابتدا روی سر و لباس‌های خاکی‌شده و پاره‌پاره‌ی میکائیل نشست.
بعد آرام سر چرخاند و به ناپلئون خیره شد که هنوز با لب پاره و سینه‌ی خس‌خس‌کننده روی زمین زانو زده بود.
چند ثانیه گذشت.
هیچ‌کس در اتراق‌گاه جرئت نکرد حتی نفس بکشد.
فیوئر به‌آرامی از اسب پیاده شد. چکمه‌هایش روی خاک دشت صدای خش‌خش محکمی به راه انداخت.
چند قدم جلو آمد، دستکش چرمی‌اش را مرتب کرد و با صدایی آرام،گفت:«ادامه بدید.»
میکائیل مات و مبهوت به او نگاه کرد. قطره‌ای خون از گوشه‌ی لبش روی خاک چکید.
ناپلئون هم کلمه‌ای بر زبان نیاورد.
فیوئر دوباره، با همان لحن آرام اما کشنده تکرار کرد:«چرا نشستید؟ مگه نگفتم ادامه بدید؟»
هیچ پاسخی از میان جمع برنخاست. باد لابلای موهای ژولیده‌ی مردان پیچید.
نگاه فیوئر سخت‌تر شد،
گویی داشت به درون استخوان‌هایشان نگاه می‌کرد:«می‌خوام بدونم تا کجا می‌خواستید پیش برید. حتماً هدف بزرگی پشت این حماقت هست، مگه نه؟»
میکائیل سرانجام لب باز کرد، صدایش خش‌دار بود:«فرمانده، قضیه این...»
«برام مهم نیست.»
میکائیل دهانش نیمه‌باز ماند و ساکت شد.
فیوئر نگاهش را از او برید و به ناپلئون دوخت:«دلیل این گندکاری و دعواتون رو نمی‌خوام بشنوم.»
ناپلئون با فک منقبض‌شده و نگاهی خیره غر زد:«اما اون...»
«گفتم نمی‌خوام!» فیوئر کلمه را برید. لحنش ناگهان چنان برنده شد که ناپلئون حرفش را قورت داد.
سکوت سنگین‌تری دوباره روی اتراق‌گاه خیمه زد.
فیوئر یک قدم دیگر به آن دو نزدیک شد؛ سایه‌اش روی تن خاکی هر دو افتاد:«شما دو نفر اصلاً می‌دونید اینجا کجاست؟ می‌دونید برای چه هدفی اینجاییم؟»
هیچ‌کدام جرئت نداشتند سر بالا بیاورند:«این یه اردوگاه تفریحی برای تسکین اعصابِ خسته‌تون نیست.
کوچک‌ترین سر و صدا می‌تونه کل اقامتگاه و نقشه‌ی ما رو به باد بده.»
چشم های آبی‌اش میان آن دو میخکوب شده بود: «و شما وسط این دشت، مثل دو تا احمق بی‌سروپا به جون هم افتادید تا همدیگه رو تکه‌پاره کنید.»
  • 👏 5
More from @sedrik2026
  1. Oct 17, 2026اسیر اهریمن ✨ #پارت74: غروب بر اورشینال سایه انداخته بود که فیوئر افسار اسبش را مقابل عمار…
  2. Oct 17, 2026photo post
  3. Oct 17, 2026اسیر اهریمن ✨ #پارت73: چند تن از همراهان کاروان که آماده استراحت شده بودند، به خواب‌آلودگی…
  4. Oct 17, 2026اسیر اهریمن ✨ #پارت72: جکسون از حیاط قلعه بیرون رفت. صدای کوبش چکش‌هایی که سربازان با خشون…
  5. Oct 12, 2026اسیر اهریمن ✨ #پارت71: داروغه یقه‌اش را گرفت و او را به سوی خودش کشید:«به من نگو خطرناکه!…
  6. Oct 12, 2026اسیر اهریمن ✨ #پارت70: صدای خنده در تالار با فریادی ناگهانی درهم شکست؛ فریادی خشن و بریده‌…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →