اسیر اهریمن ✨
#پارت64:
چادر در خفگی نور لرزان پیهسوز فرورفته بود؛ فضایی آکنده از بوی کهنهی پوستین، جوهر خشکیده و سرمایی که از لای درزهای چرم نفوذ میکرد.
فیوئر پشت میز چوبی نشسته بود.
انگشتانش آرام و با دقت خطوط باریک جوهر را روی پوست کلفت نقشه دنبال میکرد.
دیوارهای سنگی، برجها و زاویهی کور قلعهی اینهگلف.
صدای کشیده شدن پردهی چادر سکوت را برید.
ناپلئون وارد شد رگهی باریکی از خون دلمهبسته روی چانهاش به چشم میخورد. چند قدم پیش آمد و در سایهروشن میز متوقف شد:«فرمانده...»
نوک انگشت فیوئر روی برج غربی اینهگلف ماند:«اگر برای توجیه گندی که زدی اومدی، داری وقتت رو تلف میکنی.»
صدایش یکنواخت و بهطرز کشندهای عاری از هیجان بود.
ناپلئون نفسش را حبس کرد. دستش روی کمربند چرمیاش مشت شد:«نمیخوام توجیه کنم اما لازمه یچیزی بهتون بگم.»
«لازم نیست.»
ناپلئون یک قدم جلوتر آمد. سایهاش روی گوشهای از نقشه افتاد:«حتی اگه به امنیت کل گروه مربوط باشه؟»
فیوئر بهآرامی سر بلند کرد: «میشنوم.»
ناپلئون آب دهانش را فرو داد. تلاش کرد لحنش بیطرف و دور از خشم به نظر برسد:«چند وقته میکائیل سر ساعتهای مشخصی ناپدید میشه. خارج از محدودهی گشتزنی... بدون اینکه به کسی بگه.»
ابروی فیوئر تکان خورد. «خب؟»
«دیشب تعقیبش کردم. انتهای درهی صخرهای، پشت خرابههای آسیاب بادی... با کسی قرار داشت. یه دختر.»
فیوئر در سکوت فقط گوش میداد.
«اولش برام مهم نبود؛ فکر کردم مثل بقیه پی خوشگذرونی رفته. اما دختره لباس روستایی تنش نبود، پوشش و رفتارش غریبه بود.امروز هم خواستم دستش بندازم... فقط با خنده گفتم نکنه دل باختی. اما واکنشش...»
ناپلئون مکث کرد. نگاهش تیرهتر شد:«رنگش پرید... طوری به سمتم پرید و چنگ زد که انگار رازی رو برملا کرده باشم که به قیمت جونش تموم میشه. اون برای یه شوخی به جون من نیفتاد؛ اون وحشت کرده بود.»
فیوئربهآرامی نگاهش را از ناپلئون برید و دوباره به پوست کهنهی نقشه دوخت.
اما چشمانش دیگر زاویهی قلعهی اینهگلف را نمیدیدند.
در ذهن سرد و حسابگرش، تصاویری از هفتههای اخیر ورق خورد؛ کمین تلخ گردنهی صخرهای که گشتهای سلطنتی دقیقاً در همان ساعتی که راه کاروان باید خلوت میبود، سر رسیدند... محمولهی تسلیحاتی که مسیرش بهشکلی غیرقابل توضیح تغییر کرد... و ردپایی از اطلاعات که هیچکس نمیدانست از کجای این حلقهی بسته نشت میکند.
سکوت چادر کش آمد.
فیوئر با همان لحن آرام و تهنشینشده پرسید:«از این حرفا میخوای چه نتیجه بگیری؟»
:«نمیخوام انگشت اتهام به سمت کسی بگیرم ولی ما داخل گروه یه جاسوس داریم این مثل روز روشنه.»
فیوئر: « و تو فکه میکنی اون جاسوس میکائیل؟.»
ناپلئون: «نه من فقط میخوام بگم اون مشکوکه و رفتارش ضد و نقیض باید سر از کارش دربیاریم.»
فیوئر «دیگه دنبالش نمیری. با هیچکس حتی کلمهای از این ماجرا نمیگی.»
ناپلئون اندکی سرش را خم کرد. در سکوت، پرده را کنار زد و بیرون رفت. با افتادن پرده، باد خنک شب میان تاریکی گم شد.
فیوئر چند لحظه بیحرکت ماند.
بعد، دستکش چرمیاش را از دست بیرون کشید.
انگشت شستش بیاختیار روی حلقهی باریکی نشست که دور مچ دستش پیچیده بود؛ رشتهای از زهی تیره که تار های ظریفی از موی خرمایی رنگ در میان بافتش درهم تنیده شده بود.
نوک انگشتش آرام روی بافت زبر و باریک آن حرکت کرد.
نگاهش روی نقشه بود.
نام سرخرنگ یکی از مخفیگاههای تسلیحاتی گروه در حاشیهی وستالیس زیر نور لرزان پیهسوز به چشم میآمد؛ همان مخفیگاهی که میکائیل هفتهی پیش سرپرستیاش را برعهده داشت و مأموران دولتی به آن یورش برده بودند.
فیوئر بیآنکه نگاهش را از نقشه بردارد، دوباره انگشت شستش را روی دستبند کشید.
میکائیل....!
اگه ناپلئون درست میگفت، آن حمله دیگر نمیتوانست تصادفی باشد.
انگشتش آهسته میان رشتههای بافتهشده حرکت کرد.
دیدارهای پنهانی.
خروجهای بیخبر.
دختری ناشناس.
و مخفیگاهی که اطلاعاتش به دست دشمن افتاده بود.
فیوئر حلقه را یک دور زیر انگشتش چرخاند.
نگاهش همچنان روی مسیر منتهی به مخفیگاه ثابت مانده بود.
هنوز مدرکی وجود نداشت.
اما چیزی در این میان با هم جور درمیآمد.
دستش همچنان روی آن رشتهی باریک مانده بود.
♡♡♡♡♡
آفتاب هنوز کاملا غروب نکرده بود که کاروان داروغه از جادهی شمالی سر رسید. صدای چرخ های ارابهها بر جاده، سکوت چمن زار میدرید.
صندوقهای مالیات، مهر و مومشده و سنگین، زیر پارچههای ضخیم خفته بودند؛مالیاتی که از تمام شهر ها و روستاها جمع شده بود و حالا به آخرین مقصد برای جمع آوری سکه یعنی اینهگلف رسیده بود.
Post #186
192
- ❤🔥 3
- 👏 2
- 🔥 1