اسیر اهریمن ✨
#پارت62:
لگون رو به لیا گفت: «همراه بقیه، تمام جنگل رو زیر و رو کنید. تا پیداش نشده، برنگردید.»
لیا سرش را خم کرد و بیرون رفت. هلن در سکوت کنار لگون ماند.
ادوارد، با مشتهای گرهکرده و چهرهای که از خشم خالص سرخ شده بود، خیره به او شد:«اگه افتاده باشه دست آزاک، چی؟»
لگون:«اینجا منطقهی حفاظتشدست آزاک نمیتونه بیاد.»
ادوارد با کلافگی چنگی به موهایش زد: «اما کارا میتونه بره بیرون.» با بی تابی به سمت وسایلش هجوم برد. شمشیر و چکمهاش را با خشمی عصبی برداشت.
لگون نیمرخ شد: «داری چیکار میکنی؟»
ادوارد، در حال بستن بند چکمه با شدتی که چرم را به صدا درآورد، دندان سایید: «میرم دنبالش. دیگه نمیذارم از دسترسم خارج بشه.»
لگون سرد گفت: «نیازی نیست. دستور دادم اصیلها ردیابی کنن.»
ادوارد جوابی نداد. شمشیر را به کمر بست و بیرون زد. برای او، کارا مهمترین برگ برندهی بازی بود؛ و هیچ قماربازی، برگ برندهاش را به راحتی تقدیم حریف نمیکرد.
♡♡♡♡♡
تیغهی شمشیرش در سینهی سرباز فرو رفت. مرد برای لحظهای همانجا ایستاد؛ و سپس زانوهایش خم شد و پیکرش روی زمین برگ گرفته جنگل افتاد.
سرش را چرخاند و جکسون را دید که چون فرشته مرگ بالا سر یکی از مهندسین ایستاده مرد وحشتزده خودش را به یکی از ارابهها چسبانده بود و دستهایش را لرزان بالا آورد جلوی صورتش گرفته بود
و درست در همان لحظهی که جک شمشیر آغشته به لختههای تیره را بالا برده بود تا گردن مرد را بشکافد.
سپرش را از میانه میدان به سویش پرتاب کرد. ضربه چنان محکم و دقیق بود که انگشتان جک از قبضه جدا شد. شمشیر به همراه سپر با صدایی خشک چند قدم آنطرفتر افتادند.
جک با ناباوری سر چرخاند. فیوئر چند قدم دورتر ایستاده بود؛ گرد و غبار نبرد روی لباسهای تیرهاش نشسته بود، اما نگاهش بیتکان و سرد، روی جک قفل شده بود.
فیوئر با همان صدای بم و بیفراز و نشیب گفت: «ما با مزدورای خونخوار حکومت میجنگیم، جک.»
جک چیزی نگفت. فیوئر یک قدم جلو آمد.
«نه با یه مهندس که برای در آوردن خرج زندگی کار میکنه. این دو با هم قاطی نکن.»
جک چند ثانیه خیره ماند، سپس خم شد و شمشیرش را از زمین برداشت.
جک به مهندس و سه همراه دیگرش چشم دوخت با دست به افرادش اشاره کرد. «این چهار نفر رو ببرید اون گوشه. کسی بهشون کاری نداشته باشه.»
سربازان انقلابی جلو آمدند و مهندسان را دور کردند. فیوئر دیگر به آنها توجهی نکرد؛ارابه را دور زد، پارچهی قیراندود را پس زد و تکهسنگی کدر و ناهموار را با دست دستکشپوش بیرون کشید. لبهی تیز سنگ را لمس کرد؛ چگال و مستحکم.
جک نزدیک شد. «همونطور که تسا توی نامهاش گفته بود، سنگهای خیلی خوبین. برای ساختن سنگر عالیاند. حتی میتونیم مسیرهای اردوگاه رو باهاشون تقویت کنیم.»
فیوئر سنگ دیگری برداشت و بررسی کرد. جک کمی مکث کرد و نگاهش را به سمت مهندسان چرخاند. «راستی، با این چهار نفر چیکار کنیم؟»
فیوئر بدون اینکه برگردد گفت: «قانعشون کن عضو گروه بشند.»
جک دستهایش را به کمر زد. «اگه راضی نشدن چی؟.»
فیوئر بلاخره دست از بررسی سنگ ها کشید بسمت جک چرخید: «باید بشند.»
دستش را روی شانه جک گذاشت ادامه داد: «وجود و عضویت افرادی مثل اونا برای گروه خیلی مفیده پس قانعشون کن اما نه با زور و تهدید کاری کن با رضایت و وفادارانه به گروه خدمت کنند.»
جک:«فهمیدم.»
فیوئر سنگ را توی ارابه پرت کرد که صدای بم و خفهای داد از ارابه فاصله گرفت و به سمت اسبش رفت.
دستش را روی گردن اسب کشید، پا در رکاب گذاشت و سوار شد.
پیش از آنکه افسار را بکشد، برای لحظهای به جک نگاه کرد: « سنگها رو بدون جلب توجه با احتیاط کامل ببرید.»
جک سرش را پایین آورد: « چشم، فرمانده.»
نگاهش به اجساد سرباز ها افتاد: « اجساد با احترام جمع کنید جایی بزارید که دست حیوان ها بهشون نرسه و سرباز های قلعه بتوند سریع تر پیداشون کند.»
جک با لبخند سرش را تکان داد : «خیالتون راحت باشه اینجا رو کاملا پاکسازی میکنیم.»
فیوئر افسار را کشید.
اسب به حرکت افتاد و چند لحظه بعد، میان گردوغبار میدان از آنها فاصله گرفت.
Post #182
217
- 🔥 2
- 😐 2
- 👏 1