TGViewer
رمان چند جلدی وارثان واریوس 🌒🖤 رمان چند جلدی وارثان واریوس 🌒🖤 @sedrik2026 · 155 subscribers
Post #189 248
اسیر اهریمن ✨
#پارت65:
داروغه، مردی چهارشانه با ردایی فاخر و شکمی برآمده، سوار بر اسب در ابتدای کاروان حرکت می‌کرد.
دروازه‌های اینهگلف از دور پدیدار بودند.
لرد قلعه از آمدن داروغه باخبر شده بود و قصد داشت به افتخار حضور او، طی چند روز آینده ضیافت‌هایی برگزار کند.
فیوئر نگاهش را از کاروان داروغه گرفت و به جک که سوار بر اسب در کنارش ایستاده بود دوخت:«باید بفهمی داروغه دقیقاً چند روز توی قلعه می‌مونه.»
جک گفت: «خب، حدود سه یا چهار روز طول می‌کشه تا مالیات این منطقه جمع بشه.»
فیوئر بی‌درنگ گفت:«زمان دقیقش رو می‌خوام.»
جک سرش را به نشانه‌ی اطاعت پایین آورد و آماده‌ی رفتن شد که صدای سم اسبی، سکوت تپه را درید.
یکی از افراد فیوئر با شتاب از راه رسید نفس‌زنان گفت:«فرمانده...»
فیوئر سرش را بسمت مرد چرخاند و او ادامه داد:«میکائیل... از اتراق‌گاه خارج شده.»
چشمان فیوئر اندکی باریک شد.
مرد گفت:«چند دقیقه پیش دیدمش که از سمت دره پایین می‌رفت. فکر کنم داره به سمت خرابه‌های آسیاب بادی می‌ره.»
جک با تعجب پرسید:«قضیه چیه؟»
فیوئر بدون اینکه پاسخی به جک بدهد، رو به قاصد کرد:«تو برگرد.»
مرد سر فرود آورد و دور شد.
جک هم فهمید که جوابی دریافت نمی‌کند پس در سکوت، به رفتن فیوئر چشم دوخت که اسبش را آرام و بی‌صدا هدایت می‌کرد.
فیوئر شتابی نداشت.
شکارچی، وقتی از مسیر شکار مطمئن باشد، نیازی به دویدن ندارد.
شب اکنون تمام آسمان را فرا گرفته بود و همان‌طور که ناپلئون گفته بود، پشت خرابه‌های آسیاب بادی قامت آشنایی پدیدار شد.
میکائیل.....
فیوئر اسب را پشت تنه‌ی قطور درختی کهن متوقف کرد.
میکائیل تنها نبود.
چند قدم جلوتر، دختری ایستاده بود؛ روپوشی از حریر نازک و روشن، خطوط چهره‌اش را چنان محو کرده بود که گویی تنها سایه‌ای از یک انسان مقابل میکائیل ایستاده است.
فیوئر با حرکاتی که حتی برگ‌های خشک زیر پایش را نمی‌آزرد، از اسب پیاده شد و پشت درختان خزید.
میکائیل چیزی می‌گفت، اما صدای باد کلماتش را می‌بلعید.
دختر سرش را پایین انداخت؛ تنها گوش می‌داد.
سپس میکائیل کیسه‌ای را به او داد.
آن دو از هم جدا شدند.
دختر به سمت جاده‌ی منتهی به قلعه‌ی اینهگلف رفت.
فیوئر لحظه‌ای تردید نکرد
مسیر دختر را در پیش گرفت.
اسبش را رها کرد تا در میان درختان بماند و خودش، چون سایه‌ای خاموش، در پی او روان شد.
هنگامی که دختر به دروازه‌های قلعه رسید، نخستین قطره‌های باران بر سنگ‌فرش فرود آمدند.
باران ناگهانی و خشمگین آغاز شد؛ گویی آسمان اینهگلف می‌خواست تمام قلعه را زیر پرده‌ای از آب پنهان کند.
خیابان‌های سنگ‌فرش زیر باران فرو رفتند. مغازه‌داران با شتاب کرکره‌های چوبی را پایین می‌کشیدند و سایه‌ی سنگین طاق‌های قلعه، تنها پناهگاه رهگذران شده بود.
دختر وارد قلعه شد.
فیوئر چند قدم عقب‌تر،حرکت می‌کرد.
از کوچه‌ای به کوچه‌ای دیگر.
در پیچ آخرین کوچه، دختر ناپدید شد.
فیوئر ایستاد.
چشمانش کوچه‌ی بن‌بست را کاوید؛ خالی، سرد و خیس.
هیچ‌کس آنجا نبود.
تنها صدای چک‌چک باران بود که از ناودان‌های فرسوده فرو می‌ریخت و در فضای خاموش کوچه می‌پیچید.
فیوئر چند لحظه همان‌جا ایستاد.
نگاهش را دوباره در امتداد دیوارها چرخاند.
هیچ راه خروجی دیده نمی‌شد.
اما چیزی روی زمین، چند قدم آن‌سوتر، توجهش را جلب کرد.
پارچه‌ای روشن میان آب جمع‌شده‌ی کنار سنگ‌فرش گیر کرده بود.
فیوئر جلو رفت خم شد و آن را از روی زمین برداشت.
همان حریر نازک و روشن بود.
چند قطره باران از میان تارهای ظریفش چکید. فیوئر پارچه را میان انگشتانش گرفت و نگاهش را به انتهای کوچه دوخت.
رد باریکی از آب و گل روی سنگ‌فرش باقی مانده بود تازه بود.
فیوئر پارچه را در مشت فشرد و به راه افتاد.
از پیچ کوچه می‌گذشت و وارد گذرگاهی باریک‌تر می‌شد؛ جایی که ساختمان‌های قدیمی تقریباً تمام آسمان را از دید پنهان کرده بودند.
فیوئر ایستاد سرش را بالا آورد.
ساختمانی قدیمی در انتهای گذرگاه قرار داشت.
تابلوی چوبی بالای در، زیر باران به‌آرامی تاب می‌خورد و بخشی از نوشته‌ی رنگ‌ورورفته‌ی آن زیر سایه گم شده بود.
یک کاباره.
نور زرد و کم‌جان چراغی از شکاف در بیرون می‌ریخت فیوئر دستش را بی اختیار روی دسته‌ی شمشیر حلقه کرد و وارد کاباره شد
  • ❤ 3
  • 👀 2
  • 🔥 1
More from @sedrik2026
  1. Oct 12, 2026اسیر اهریمن ✨ #پارت71: داروغه یقه‌اش را گرفت و او را به سوی خودش کشید:«به من نگو خطرناکه!…
  2. Oct 12, 2026اسیر اهریمن ✨ #پارت70: صدای خنده در تالار با فریادی ناگهانی درهم شکست؛ فریادی خشن و بریده‌…
  3. Oct 12, 2026🖤 پارت جدید «اسیر اهریمن» امشب، ساعت ۲۱:۳۰ طلوع، همیشه نویدبخش روشنایی نیست...🕯️🔥 منتظر…
  4. Oct 12, 2026photo post
  5. Oct 10, 2026اسیر اهریمن ✨ #پارت69: فیوئر لبخند رضایت‌بخشی زد و رو به ناپلئون گفت: «تو همراهش برو.» ناپ…
  6. Oct 7, 2026اسیر اهریمن ✨ #پارت68: فیوئر دستش را به لبه‌ی پیشخوان گرفت زمزمه کرد صدایش در سالن خالی پی…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →