هر زمان که درد خیلی کُشنده و شدید باشد، مطالعه، چاقوی درد را کُند میکند،
برای منحرف کردن ذهنم از افکار مأیوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتابها پناه ببرم.
🍸دوستان "کتابخوان" تان را دعوت کنید.
🎁جهت تبلیغات؛
@pish_tabligh
Post #9019
546
مطالعه گران #رمان_پدر #نویسنده_فاطمهسونآرا #قسمت پنجاه و دوم پدرم که دلتنگ صدای پسرش شده بود با چهرهای دل آشوب به مادرم اشاره کرد تا صدای تماس را بلند کند مادرم صدا را در بلندگو گذاشت صدای مصطفی از آن طرف مبایل با لحن بیحوصلگی و سردی به گوش رسید مادر جان فکر میکنی…
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت پنجاه و سوم
تماس قطع شد و سکوت سنگینی بر فضا حاکم گردید پدرم که همچنان در فکر و دلش پریشانی به چشم میخورد گوشی را به دست مادرم داد مادرم با نگرانی پرسید مصطفی چه مشکلی دارد؟ چرا با ما در جریان نمیگذارد؟ پدرم جوابی نداد چند دقیقهای سکوت کرد سپس دستانش را به دعا بلند کرد و با صدای آرام و دلگرمکننده «آمین» گفت بعد به ما نگاه کرد و گفت شما غذایتان را بخورید من در حیاط کمی قدم میزنم من با نگرانی به او گفتم ولی شما که هنوز غذا نخوردید پدرم در حالی که نگاه اندوهگین به زمین انداخته بود بیآنکه کلمهای بگوید از اطاق بیرون رفت مادرم نیز از جایش برخاست و گفت من هم خوابم میآید به اطاقم میروم شما دسترخوان را جمع کنید بعد از اینکه مادرم از اطاق بیرون رفت شازیه با نگرانی شدید گفت نمیدانم چرا به حرفهای مصطفی نمیتوانم باور کنم احساس میکنم او برای گرفتن پول از پدر جان دروغ میگوید مرتضی که به نظر میرسید از حرفهای شازیه دلخور شده بود با یک پوزخند تلخ و کینه جویانه گفت این طور نیست ینگه جان شما هنوز هم در دل تان کینه ای از مصطفی دارید فقط به این دلیل که او از فرار بهادر با آن دختر خبر داشت شما فکر میکنید که او به پدر و مادرش دروغ بگوید؟ و اگر دروغ هم میگوید این چه ربطی به شما دارد؟ این مسأله بین پدر و پسر است شما چرا باید دخالت کنید؟ شازیه که از شدت تعجب و حیرت به سخنان او گوش میداد نتواست باور کند که این گونه سخنان تلخ از زبان مرتضی بیرون میآید من که از این توهین ها به شدت آزرده شده بودم به مرتضی توپیدم این چه طرز حرف زدن با ینگهام است؟ زود باش از شازیه خواهر معذرت بخواه شازیه که لبخندی تلخ بر لب داشت و اشکهایی که در گوشه چشمش جمع شده بود به آرامی گفت نیاز نیست فرخنده جان مرتضی هر طرز فکری که در مورد من داشت را بیان کرد او شاید درست میگوید من هر قدر تلاش کنم که دختر این خانواده شوم نمیتوانم پس بهتر است در مسائل خانوادگی شما نظر ندهم پس از آن شازیه با عجله از اطاق بیرون رفت و معین و فرشته نیز به دنبالش رفتند من با جدیت به مرتضی نگاه کردم و گفتم خیلی کارت اشتباه بود چرا اینگونه با او حرف زدی؟ اگر پدرم بفهمد میدانی چقدر بالای تو قهر میشود؟ مرتضی که همچنان بیتفاوت به نظر میرسید گفت او برادر مرا دروغگو خطاب کرد پس چی کار میکردم؟
ادامه دارد
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت پنجاه و سوم
تماس قطع شد و سکوت سنگینی بر فضا حاکم گردید پدرم که همچنان در فکر و دلش پریشانی به چشم میخورد گوشی را به دست مادرم داد مادرم با نگرانی پرسید مصطفی چه مشکلی دارد؟ چرا با ما در جریان نمیگذارد؟ پدرم جوابی نداد چند دقیقهای سکوت کرد سپس دستانش را به دعا بلند کرد و با صدای آرام و دلگرمکننده «آمین» گفت بعد به ما نگاه کرد و گفت شما غذایتان را بخورید من در حیاط کمی قدم میزنم من با نگرانی به او گفتم ولی شما که هنوز غذا نخوردید پدرم در حالی که نگاه اندوهگین به زمین انداخته بود بیآنکه کلمهای بگوید از اطاق بیرون رفت مادرم نیز از جایش برخاست و گفت من هم خوابم میآید به اطاقم میروم شما دسترخوان را جمع کنید بعد از اینکه مادرم از اطاق بیرون رفت شازیه با نگرانی شدید گفت نمیدانم چرا به حرفهای مصطفی نمیتوانم باور کنم احساس میکنم او برای گرفتن پول از پدر جان دروغ میگوید مرتضی که به نظر میرسید از حرفهای شازیه دلخور شده بود با یک پوزخند تلخ و کینه جویانه گفت این طور نیست ینگه جان شما هنوز هم در دل تان کینه ای از مصطفی دارید فقط به این دلیل که او از فرار بهادر با آن دختر خبر داشت شما فکر میکنید که او به پدر و مادرش دروغ بگوید؟ و اگر دروغ هم میگوید این چه ربطی به شما دارد؟ این مسأله بین پدر و پسر است شما چرا باید دخالت کنید؟ شازیه که از شدت تعجب و حیرت به سخنان او گوش میداد نتواست باور کند که این گونه سخنان تلخ از زبان مرتضی بیرون میآید من که از این توهین ها به شدت آزرده شده بودم به مرتضی توپیدم این چه طرز حرف زدن با ینگهام است؟ زود باش از شازیه خواهر معذرت بخواه شازیه که لبخندی تلخ بر لب داشت و اشکهایی که در گوشه چشمش جمع شده بود به آرامی گفت نیاز نیست فرخنده جان مرتضی هر طرز فکری که در مورد من داشت را بیان کرد او شاید درست میگوید من هر قدر تلاش کنم که دختر این خانواده شوم نمیتوانم پس بهتر است در مسائل خانوادگی شما نظر ندهم پس از آن شازیه با عجله از اطاق بیرون رفت و معین و فرشته نیز به دنبالش رفتند من با جدیت به مرتضی نگاه کردم و گفتم خیلی کارت اشتباه بود چرا اینگونه با او حرف زدی؟ اگر پدرم بفهمد میدانی چقدر بالای تو قهر میشود؟ مرتضی که همچنان بیتفاوت به نظر میرسید گفت او برادر مرا دروغگو خطاب کرد پس چی کار میکردم؟
ادامه دارد
- ❤ 7
- 👌 3
