#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت چهل و چهارم
دو ماه میگذشت و در جریان این دو ماه چند باری دیگر هم آن زنها به خانه ای ما آمدند مادرم خیلی از آنها تعریف میکرد و میگفت پسر شان مرا در راه مکتب دیده و از من خوشش آمده البته اینها را فقط برای من و شازیه میگفت و پدرم از این موضوع خبر نداشت
روز جمعه بود و همه دور دسترخوان نشسته بودیم و غذای چاشت را میخوردیم که زنگ دروازه زده شد معین از جایش بلند شد و رفت تا دروازه را باز کند بعد از چند لحظه به خانه آمد به مادرم دید و گفت همان زنی که همیشه میاید دوباره با چهار زن دیگر آمده است مادرم با چشمانش به معین اشاره کرد تا ساکت باشد بعد به پدرم دید و گفت شما غذای تان را بخورید من نزد مهمانان میروم بعد از جایش بلند شده از اطاق بیرون رفت یکساعت بعد آنها رفتند و مادرم نزد ما آمد پدرم پرسید این خانم ها کی بودند؟ برای چی آمده بودند؟ مادرم به من اشاره کرد تا از اطاق بیرون شوم من بدون هیچ حرف از اطاق بیرون آمد و در حویلی با فرشته نشستم بعد از مدتی شازیه هم نزد ما به حویلی آمد کنار من نشست و گفت مادر جان در مورد خواستگارت به پدر جان گفت منتظر به او دیدم او ادامه داد پدر جان گفت که در مورد شان تحقیق میکند بعد نظر ترا هم میخواهد اگر تو راضی بودی و خانواده ای خوبی بودند بهتر است آنها را زیاد در رفت و آمد زحمت ندهیم دستم را دور بازوی شازیه حلقه زدم و گفتم من نمیخواهم ازدواج کنم میخواهم اینجا کنار شما زندگی کنم شازیه لبخندی زد بعد با دست آزادش دستانم را نوازش داده گفت پدر جان و مادر جان بخاطر سه پسر شان و بخاطر من خیلی اذیت شدند تو هم با این حرف ها بیشتر اذیت شان نکن اینکه تو با نام نیک ازدواج کنی و به خانه ای بخت ات بروی آرزوی پدر و مادرت است تو به سن رسیدی که میتوانی تصمیم زندگی ات را خودت بگیری و من میدانم پدر جان بدون رضایت تو این پیوند را قبول نمی کند پس خوب فکر کن بعد تصمیم بگیر راستش من عکس پسر را دیدم چهره ای خوبی دارد وظیفه هم دارد خانواده اش هم تا جایی که دیده میشود خانواده ای خوب هستند در همین اثنا مادرم از خانه بیرون شد شازیه حرفش را نیمه تمام گذاشت و از جایش بلند شد و مشغول صحبت با مادرم شد من به گوشه ای خیره شدم و به حرفهای شازیه فکر کردم یعنی واقعاً ازدواج من باعث خوشحالی پدر و مادرم میشد؟.....
#ادامه_فردا_شب
‹
Post #8996
401
مطالعه گران #رمان_پدر #نویسنده_فاطمهسونآرا #قسمت چهل و سوم #یک_سال بعد: دروازه زده شد من به سوی دروازه رفتم وقتی دروازه را باز کردم سه زن چادری پوش را پشت دروازه دیدم یکی از آنان نگاه معنا داری به سویم کرد بعد پرسید دخترم مادرت خانه است؟ جواب دادم بلی بفرمایید خاله…
- ❤ 8
- ❤🔥 1